این نثر را تو ادامه بده!

دست ِ دلم به قلم می رود و بر می گردد.
می لرزد!
هی، می لرزد، می رود و بر می گردد.
 نثر می خندد!
خاطره دهن کجی میکند
کلمات بی قراری را از سر گرفته اند
چشم ها حیرانند 
قلب می گیرد
بغض  سالمندِ وامانده همراهی میکند
و تو  تنها نظاره گر !
نمی توان شروع شاعرانگی را با از سرگیری نوشته ها 
با  همراهی دل نگرانی ها، با جنگیدن بر سر دوراهی ها،
بادل دل کردن آرزوها، ،با پس و پیش کردن عین و شین و قاف ها 
با دوستت دارم های نچشیدنی، مرور کرد .
نمی شود واژه را هول داد تا همراه نگفته نگفتنی ها باشد.
با این حال می دانی؛
نمی شود به باران گفت نبار!
نمی شود به خاطره گفت نباش!
نمی شود به قلب گفت صبور باش!
نمی شود به مغز گفت یک گلوله توی گلوی این لعنتی ها بچپان 
و راحت برو پی قدم زدن های گاه و بی گاهت!
نمی شود به نثر بی قلب گفت ادامه بده
این نثر قرن های آزگاربی قلب زیسته است
هر چقدر هم که فکرش را بکنی 
هر چقدر هم که به ابروهایت گره بدهی،
به گوشه چشمت چین ، و لب هایت را کج،
باز هم عایدت نمیشود که چطور یک نثر بی قلب بتواند باشد؟
راستی تو  بی قلب چطوری دوام آورده ای؟
حالا این نثر  اگر به تو فکر نکند که نمی تواند ادامه دار باشد؟می تواند؟ 
این نثر فراموشکارترازآن است که می بینی
حرفهایش را گفته؟نگفته؟
فراموش کرده که در سطر اولش بود یا پنجمش که سه بار پی در پی 
دستهایت را فشرد و رها کرد.
یا پریشب لابه لای سطر یازدهم از دلنوشته کدام
فصلش بودکه همگام  بارانی نم نم به صورتش میخورد
با کدام حرفت دوباره خندید.
یا همین دم دم های خروس خوان روز میلادبین
واژه  عشق یا دوست داشتن بود؟که
بوسه ای بر آن مرواریدهای درخشان نشاند.
یا با آن آوار زمستانی - که هنوز از سر می گذراند-
یادآور بدشگون ترین زخم زخمی بی مروت کدام ناهمساده بود؟!
چه خوش خیال است این نثر!
چه بد صبور است این نثر! 
که هیچ کس درد هیچ خاطره نگفته ای را درک نخواهد کرد!
مگر میتوان روزهای پیچیده به عطر اقاقی را
با چیدن چند واژه بر دهان پرستویی مرور کرد؟
 مگر میشود روزهای رازآلود کوچنده را تنها
با گفتن حرفی از لغت نامه دلتنگی سرود؟
مگر می شود دردهای کهنه را با ورق زدن بوئید؟ و زخمی نشد ؟ 
مگر می شود غرور نیمه جانِ خسته راه را دوباره بند زد؟
این نثر قرن هاست که منتظر است؛
جایی ، حوالی  همین پستوهای آرشیو پنج برعکس 
نشسته بود
و هی  چرتکه یار بی وفایی می انداخت.
و هی زیر لب"آخر به غلط یکی وفا کن" می خواند!

این نثر حرفهای بسیاری را در خود پنهان کرده
تو تا انتهایش  نقطه چین ها را پر کن
این نثر ، خندان ، زنی را  به طناب خاطراتش  می بندد
و هرگز گمان "بخشیدم" را نخواهد شنید.
این نثر تا نقطه آخرش عزادار روزهای نیامده است
این نثر برای خودش  خیال پردازی میکند.
بی انصاف نباش!
برایش دستی تکان بده.
گاه  و بسیارفکر می کند رفتن چقدر بی رحم است.
این نثر را می توان جایگزین کرد، جایگزین روزهای 
بی قرار نیامده از گم گشتی.
این نثر از  هق هق مانده در گلویش حرفی نخواهد زد.
این نثر خسته است .خسته !
خسته از چشم هایِ بیدارِ لالِ بد دل!
 این نثر از روح سرد سیالِ دروغ همجوار ها خسته است!
خسته از درد مزمن گوشه چشم نشستن!
خسته و ناتوان و دلمرده از چندباره چشم بستن
 بروی خنده های شیاطین!
این نثر تمام راه را برای لمس بی نشان خود دوید.
این نثر هیچ گاه نمی فهمد .
که چرا دوست داشتنت این قدر ریشه دارد.
تمامی ندارد.
این نثر مبتلا به آنوکسی است
و هر بار دوست دارد در خواب قیلوله اش ببیند که
 خنده هایش پر ازشکوفه های نارنج وگیلاس است.
این نثر گاهی به سرش می زند چمدان ببندد و بزند به دل بیابان سرگردانی.
این نثر یک جامانده است.
جامانده یک تقدیر!
یک تقدیر مرداب گون!
این نثر آخرین نسل بجامانده از حوای رانده شده ای است که
خود را 
دخترانگی هایش را
مادرانه هایش را
دل مشغولی هایش
دل نگرانی هایش
آرزوهایش
لبخندهایش را
تمام تمامش را به یک احساس گس فراموش نشده داده است.
این نثر بی قرار و دلتنگ است.
و هردم انتظار میرود زیر گریه ای شدید دفن شود.
این نثر دروغ نمی گوید دستی پشت کلماتش گم شده است.
و فریاد می زند همه چیز وابسته به توست
به بودنت .
این نثر دستهایش را پیش از این بالا برده و اقرار می کند بازنده است.
کی به دنیا می آید؟
باید برود .
باید بروم
کودکانگی نثر را به دل نگیر
اگر می توانی
این نثر را تو ادامه بده.
باید نثرِ دلواپسم را بغل بگیرم و آرام کنم
باید او را به سر سطر برگردانم! 
دستِ دلم به قلم می رود و برمی گردد
و می لرزد!
نثر می گرید
خاطره دیگر دهن کجی نمی کند
کلمات ایستاده اند
چشم ها بسته اند
بغض تمام می شود
قلب می میرد
و تو تنها نظاره گر....

نوشته "ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ " وبلاگ " خــودم+حــواسم"

سه شنبه 5 اردیبهشت1396

ساعت " 6:55 عصر" 
/ 2133 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] ۝وَهْ که می سوزم و پوزش به لب از بیم گناه ?? بوسه ها می زنم از دؕور به پیشانی تو...۝ //////// وفاداری یک زن زمانی معلوم میشود که مردش هیچ نداشته باشد و وفاداری یک مرد زمانی معلوم میشود که همه چیز داشته باشد //////// همه مرغان خلاص از بند خواهند، من از قیدت نمیخواهم رهایی! //////// خواهم که با خیال تو شب‌ها به سر برم... خود می‌برد خیال تو از دیده خواب را ///////// کاش بودی کنارم این رگبار وباد خزیدن در کت تو را می طلبد آی...عطر کتت هنوز در خاطرم جاری ست. [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن من به جان خواهم تورا عشق ای بلای آسمانی //////// بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ///////// هیچوقت نتوانستم حال و فکر آدم هایی را که یک بارِ پا به زندگی ات می گذارند را درک کنم ، همان هایی که یک حال خوب با خود دارند توجه میکنند ، مهربانند ، به تو انرژی میدهند . میتوانند تو را بفهمند، حالت را درک کنند ، به حرف هایت گوش کنند و آرامت کنند . تا می آیی عادت کنی به بودنشان تا دل میدهی به ماندنشان ، میروند . بدون هیچ اتفاق خاصی میروند به همین سادگی ... حال آنکه هیچ یادشان نمی آید در آن روزها و شب ها چه ها گفتند ، میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند ، هیچوقت حال و فکر این آدم ها را درک نکردم ... بنا به ماندن اگر دارید بمانید ، اگر نه که نیایید ، حرفی نزنید ، شاید هنوز نمی دانید که آدم برای " دل کندن " گاهی جان میکَند... . [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] خیلی چیزها بلدم عشق من حالا دیگر فقط می خواهم تو را یاد بگیرم نقطه به نقطه... ....... تو اگر خويشِ منی، پيشِ منی، نيش چرا؟! ميكنی قلبِ مرا عرصه یِ تشويش چرا؟! ای كه آزار مرا مشیِ مداوم كردی! من كه سرباز توأم، مات چرا؟ كيش چرا؟! ////////// چشم من چشم تو را ديد ولى ديده نشد من همانم كه پسنيد و پسنديده نشد ///////// زمان در بستر شب ،خواب و بیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خیالم ! چون کبوترهاي وحشی می کند پرواز ! ///////// کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم که معنی سرو سامان که گفته اند این است //////// اگر زِ کوی تو ،بويي به من رسانَد باد به مژده ،جانِ جهان را به باد خواهم داد ! [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] زاری‌ام دیدی و آنقدر تغافل کردی که خبردار ز حال دل زارم نشدی گفتی آرام ندارد دل تنها بی من چه کنم مایه آرام و قرارم نشدی /////////// دوستت دارم و اين محال ناممكن را به هر زباني بگويم نمي فهمي... به غار برگرد، ديوارهاي سياه را سپيد ترجمه كرده ام! //////// وقتى سعى در نوشتن از عشق كردم چه دردى را تاب آوردم سنگينى تمامى دريا را بر پشت خود احساس كردم آن سنگينى كه تنها غرق شدگان قرن ها در اعماق احساسش مى كنند. ///////// دوست می‌دارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟ ///////// من دراین شب که بلندست به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را میخوانم چشم تو،چشمه شوق چشم تو،ژرفترین رازوجود برگ بید ست که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی میسپرد [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] بـه خوابِ زمسـتانی خواهـم رفـت... رویِ دامـنِ چیـن‌دارِ نیـلـی رنگــت با شالوده‌‌ی گلِ نرگسِ شیراز؛ میـبویَم میـچینَم و آرام آرام ، دلـارامِ کبـودی رنگـت مــرا از خـواب بهشـتی بیـدار مـی‌کند...! ////////// با قلبی ديگر بيا ای پشيمان ای پشيمان! تا زخم‌هايم را به تو باز نمايم، من كه اينک از شيارهای تازيانه‌ی قوم تو پيراهنی كبود به تن دارم. //////// من تو را یک جور دیگر دوستت می داشتم! چیزی شبیه کلبه ای چوبی.. وسطِ یک جنگلِ مخمور.. آری من گمشده ای هستم.. خسته از مسیرِ بی باران، تشنه ی خوابی..پناهی..برکه ی آبی! پس به سمتِ تو گریزانم.. من تو را یک جورِ دیگر دوستت می دارم! [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] برکه ی خیالم پُراز بی تو بودن ست آرزوهایم مانند ماهیان از بی آبی تلف شدند کاش دوباره باران عشق ببارد تا آرزوهای خشکیده. جان بگیرند.. ///////// وقتي به مرگ فکر مي‌کنم مي‌دانم بايد به زندگي فکر کرد وقتي به زندگي فکر مي‌کنم مي‌دانم چيز ديگري نيست، بايد به تو فکر کنم!! وقتي به تو فکر مي‌کنم، نمي‌دانم چه کنم... //////// تو دوست داشتنت را به من بسپار تا با تار و پود جانم بهترین تن پوش عشق را برایت ببافم. [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] عشوه هایت مست مستم می کند خـــــنده هایت بت پرستم می کند ?????????? حرف هایت بوی باران می دهد آرزوهای مرا جـــــــــان می دهد چــشم هایت جام لبریز از شراب می برد از دل قرار و صبر و تاب ?????????? برق چشمت شعله فانوس عشق آه تـو طوفان اقیانوس عــــشـــق ?????????? با تو هر شب غرق رویا می شوم هـــمچو قطره محو دریا می شوم در نــــگاهت حـــرف های صـد کتاب شوق وصلت می برد از دیده خواب [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] در آغوشم تو را آرامشی بی حد و اندازه بیا و منتی بر پهنه ی آرامشم بگذار ?????? لبانم چشمه ی عشق و به تقدیرت پرآوازه سرودی با لبت بر دفتر پرخواهشم بگذار من آن شعرم که لبریز از غزل های تر و تازه به مژگانت قدم بر شعر و بر آسایشم بگذار?????? شبِ تار ومن و مستیِ چشمانت که پُر رازه بیا امشب قدم بر بزم عیش ورامشم بگذار ?????? تو آن ماهی که دنیا هم به رخسارِ تو مینازه به دنیایم بتاب و غرق دراین سازشم بگذار?????? منم در کنج تنهایی ، جنونم گشته شیرازه طبیبا مرهمی بر جان بی پیرایشم بگذار [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] ای آن! چه صدایت بزنم، نام نداری؟ من کفتر جلدت شده‌ام ، بام نداری؟ ❤️??❤️ ای ماهِ بهم ریخته پیغمبر افسون! از عشق به این شب‌زده پیغام نداری؟! «زیباتر از آنی که در آیینه بگنجی» این را به کسی جز خودت اعلام نداری! ❤️??❤️ بی نظمی گیسوت بهم ریخت جهان را آخر تو چرا لحظه‌ای آرام نداری؟! من زاده شدم عشق بورزم به تو تا مرگ ای آنکه خبر از دل تنهام نداری! [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] #شهریور دختر تہ تغارے تابستان #عجیب_بوے_پاییز_میدهد بوے باران ... نگاہ آفتابش هم دیگر آنقدر سوزان نیست ... شهریور انگار اصلا دختر تابستان نیست ... [گل][گل][گل][گل][گل][گل]