گفتا که می بوسم تورا

                 همیشه دیوارحاشابلنده

گفتاکه می بوسم توراگفتم تمنا می کنم

گفتااگربیندکسی گفتم که حاشامی کنم

گفتازبخت بداگرناگهرقیب اید زدر.....

گفتم که باافسونگری اورازسروامی کنم

 

گفتا که تلخی های می گرناگوارافتدمرا.....

گفتم که بانوش لبم انرا گوارامی کنم......

گفتاچه می بینی بگودرچشم چون ائینه ام

گفتم که من خود رادران عریان تماشامی کنم

گفتا که ازبی طاقتی دل قصدیغما می کند....

گفتم که بایغماگران باری مدارا می کنم......

گفتاکه پیوند تورا بانقدهستی می خرم......

گفتم که ارزان ترازاین من باتوسودا می کنم

گفتااگرازکوی خودروزی توراگفتم برو........

گفتم که صدسال دگرامروزوفردامی کنم....

................................................................

غمناک نباید بود ازطعن حسود ای دل

شاید که چووابینی خیرتودراین باشد

/ 55 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهـــــرا

من سرد هوا سرد برف سرد زمستان سرد تو با من سرد دنیای من سرد همه چیز سرد ولی فنجان قهوه ام گرم این تضاد برای یک لحظه مرا به آرامش می برد آ[افسوس]

زهـــــرا

کاش بعضیا اگه ول می کنن می رن اگه تنهات می ذارن نگن که دلیلشون واسه انجام بعضی کارا چی بوده بذارن همونطور فک کنیم اون کارا رو از روی دوست داشتن یا اینکه دوست داشتن کاری واسمون انجام بدن انجام دادن بذارن یه باور خوب خوب ازشون داشته باشیم یه باور به شیرینیه اولین قهوه نه به تلخیه آخرین قهوه [ناراحت]

زهـــــرا

حاج عمو جان دلم براتون تنگ میشه مرسی از حضورتون ... [قلب] قول میدم بازم سر بزنم بهتون اگر به نتی دست یافتم [پلک] واینکه شما هم موفق و موید باشید هم در زندگی و هم در به ثمر رساندن وبلاگتون[پلک] راستی اگه همینطور ادامه بدین وبتون بسیار عالی میشه [تایید] امیدوارم بار بعد که آمدم بهتر از هر بار باشه [گل][گل] اگه خوبی بدی دیدین حلالم کنین ... خدانگهدارتون[لبخند][خداحافظ] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

رقیه

نه آنجا به ماخوش گذشت نه این جا! اسم دربدری ها را سفر گذاشته اند باچمدانی سنگین از آرزوها درآوارگی هاپیرمیشویم ازغربتی به غربتی دیگررفتن، سفرنیست حرکت ناگزیرباد است ازشهری به شهر دیگر… رسول یونان

رقیه

هر روز بامداد به آیین دلبری ای جان جان جان به من آیی و دل بری ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی وی روی من گرفته ز روی تو زرگری هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی اکنون نماند دل را شکل صنوبری هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو چون لولیان گرفته دل من مسافری این شهسوار عشق قطاریق می رود حیران شدم ز جستن این اسب لاغری از برق و آب و باد گذشته ست سم او آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری راهی که فکر نیز نیارد در او شدن شیران شرزه را رود از دل دلاوری چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیب از سر به وقت عرض نهادند لمتری از هیبت قدر بنهادند رو به جبر وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری آری جنون ساعه شرط شجاعت است با مایه خرد نکند هیچ کس نری تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی تا بر دری چگونه صف هجر بردری ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز قانع مشو از او به مراعات سرسری قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد پنداشتی مگر که همین یک مصوری خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد در صف جنگ آی اگر مرد لشکری

ღ[̲̲̅̅A̲̲̅̅f̲̲̅̅a̲̲̅̅r̲̲̅̅i̲̲̅̅n̲̲̅̅

سلام...ترجمه رو گذاشتم.... امیدوارم خوب و درست ترجمه کرده باشم...

رقیه

تا در نزني بهر چه داري آتش هرگز نشود حقيقت وقت تو خوش عياران را ز آتش آمد مفرش عيار نه‌اي ز عاشقان پا درکش آپ کن دلم یه شعر جدید و یه دل سیر گریه می خواهد [گل]

خواهرانه

باسلام به برادرخوبم... عید قربان آمدومن هم شدم قربانیت... گرچه من دعوت ندارم آمدم مهمانیت... مفلسم آهی ندارم در بساطم ناگزیر... این دل صد پاره و چشمان تر ارزانیت... عیدشمامبارک... درپناه حق..

نسترن

خیلی خیلی قشنگ بود. ممنون که به وبم اومدی و برام کامنت گذاشتی[چشمک]

کوله پشتی

سلام حاج عمو..چقدر این پست زیبا بود...سروده ی خودتونه عایا؟؟؟!!![متفکر]