تولدت مبارک

شاید بپرسی چراحالا تولدتو تبریک میگم چون روزجمعه تو بدنیا اومدی یعنی یکم اسفند...

              اما پاسخ؛

من فردا(یعنی روزسه شنبه 28 بهمن) باید برم بیمارستان اعصاب وروان، به احتمال قریب به یقین چند روزباید بستری بشم پس مجال تبریک گفتن وپیدا نمی کنم بموقع........
*********************************** 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز 

               تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

          روز میلاد ....روز تو

 

**********************************    غنچه ای بازشد و اوّل اسفند رسید

    موسم نقل وگل و شهد و شکرخند رسید

     حافظ امروز غزل هدیه به مادر می داد

      گفت:برخیز که بانوی سمرقند رسید

           " تولدت مبارک "

...............................................

یک شب، دلی ،به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت...... 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

امّا مرا ،به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من درسکوت و بغض و شکایت، ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا ازخیال گنگ رهائی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت

شاید! به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت 

تا از حصارحسرت رفتن، گذر کنم

رنجی به قدرکوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر، آن بیگانه نیستم

ازخود، چه عاشقانه برونم کشید و رفت

.....................................................................................

          وقتی تونیستی

نه هست های ما ،چونان که بایدند...

              نه بایدها !

مثل همیشه آخر حرفم...و حرف آخرم را

            با بغض می خورم

عمری است لبخند های لاغر خود را ،در دل

       ذخیره می کنم، باشد، برای روز

                   مبادا

                    امّا

درصفحه های تقویم روزی به نام روز 

                مبادا

                 نیست

آن روزهرچه باشد...روزی شبیه دیروز  

             روزی شبیه امروز یا فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

            اما کسی چه می داند؟

             شاید امروز نیز، روز مبادا باشد

                     وقتی تو نیستی؛

نه هست های ما ،چونان که بایدند...

                نه بایدها

             هر روز ، بی تو ؛

                     روز مبادا است

                

/ 769 نظر / 127 بازدید
نمایش نظرات قبلی
baranhastambaran

‌اشتباه نکن ! دور و نزدیک بودنِ آدم ها به فاصله شان تا تو نیست نزدیک ترین آدم به تو آن کسی است که از دور ترین فاصله همیشه هوايت را دارد !

baranhastambaran

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا در تنگنای از تو پریدن گذاشتی وقتی که آب و دانه برایم نریختی وقتی کلید در قفس من گذاشتی امروز از همیشه پشیمان تر آمدی دنبال من بنای دویدن گذاشتی من نیستم ... نگاه کن این باغ سوخته تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟ آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند اما برای من دل چیدن گذاشتی؟ حالا برو برو که تو این نان تلخ را در سفره ای به سادگی من گذاشتی

baranhastambaran

همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه یادمه قبل از سوال کبوتر با پای من راه می رفت . جیرجیرک با گلوی من می خوند. شاپرک با پر من پر می زد . سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد . مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه . سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز . هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس . گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب . نور بودم در روز ، سایه بودم در شب . خود هستی بودم ، روشن و رنگی و مرموز و دوان . من عفریته مرا افسون کرد مرا از هستی خود بیرون کرد . راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود خود فراموش بود...

baranhastambaran

می‌خواهم همه‌ام را فراموش کنم از یادِ این خاطرات دور شوم تا شاید فراموش کنم ، زنی چهل سال زندگی را شروع نکرده ، تمام کرده است

baranhastambaran

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود؛ دائم برای تو، که جز اینم عزیز نیست!

baranhastambaran

حسودم، به انگشت‌هایت وقتی موهایت را مرتب می‌کنند حسودم، به چشم‌هایت وقتی تو را در آینه می‌بینند و حسودم، به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی‌اش رنگ پیراهنت را عوض می‌کند چه کار کنم؟ من زنِ روشنفکری نیستم انسانی غارنشینم، که قلبم هنوز در سرم می‌تپد؛ بادی که پنجره‌های خانه‌ام را به هم می‌کوبد، روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟ و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم می‌آورد، روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ حسودم و هی می‌ترسم از تو از خودم از او می‌ترسم و هی شماره‌ات را می‌گیرم و صدای زنی ناشناس که شاید عطر تو از گل‌های پیراهنش می‌چکد که شاید بوی تو از انگشتانش می‌چکد که شاید حروف نام تو از لبانش می‌چکد هر لحظه از دسترسم دورترت می‌کند تو دور می‌شوی من فرو می‌روم در غار تنهایی‌ام کنار وهمِ خفاشی که این روزها دنیایم را وارونه کرده‌ست

baranhastambaran

همه چیز تویی هر آنچه که هست از عشق از عُصیان .... از دلتنگی های من ....

baranhastambaran

به انرژی می مانی ! در من تمام نمی شود دوست داشتنت ، فقط هر لحظه به شکل دیگری دوستت دارم ....

baranhastambaran

من لبان خويش را با آتشی مقدس تطهير کردم تا از عشق سخن بگويم اما وقتی دهان گشودم زبانم بند آمده بود.. پيش از آنکه عشق را بشناسم عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم اما شناختن را که آموختم کلمات در دهانم ماسيد و نواهای سينه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند..

baranhastambaran

نه من هیچ کس را نمی شناسم و اگر رخصت فرمایید نامم را نیز از یاد می برم، فقط از شما تقاضا دارم به جمله خلایق بسپارید صبح که از خانه بیرون می آیند همه را برای همیشه به خدا بسپارند