می خواستم

می خواستم عزیز توباشم خدانخواست

همراه وهم گریز توباشم خدانخواست

می خواستم که ماهی غمگین برکه ای

در دست های لیز توباشم خدانخواست

گفتم دراین زمانه ی کج فهم کند ذهن

مجنون چشم تیز توباشم خدانخواست

می خواستم که مجلس ختمی برای این

پائیز برگ ریز توباشم خدانخواست

اه ای پری هرچه غزل گریه خواستم

بیت ترانه ای زتوباشم خدانخواست

مظلوم وساکتم به خدا دوست داشتم

یارستم ستیز توباشم خدانخواست

نفرین به من که پوچی دستم بزرگ بود

می خواستم عزیز توباشم خدانخواست

/ 15 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهـــــرا

خدای ِ من ... این سکوت سنگین تو سر به سرم مى گذارد … ادامه اش بدهى ، عاشق تر مى شوم ! [رویا]

زهـــــرا

تنها رازِ منی ... تو را حتی برای خدا هم فاش نمی‌کنم! [من نبودم]

زهـــــرا

عاشقی یعنی بعد از دو ساعت اس ام اس بازی با عشقت، شب که دلتنگش میشی دوباره میشینی همون اس ام اسای تکراری رو میخونی ! ... [ناراحت]

زهـــــرا

تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را !!! زیرا خوشی آن است که تو می خواهی و خوبی آن است که “خدا” برای تو می خواهد …[چشمک]

زهـــــرا

به بَضیآم بآیَد گُف: عَزیزَم چِرآ بیکآر نِشَستی؟ بیآ بآ اِحسآسآته مَن بآزی کُن… [نگران]

زهـــــرا

گفت : تو دلم اول و آخر خودتی از هر چه دارم بهتر خودتی خندیدم و زیر لب مکرر گفتم : شاهزاده قصه های من “خر خودتی” ! [خنثی][ناراحت]

زهـــــرا

کــــاشــ مــیـــشــُــــد بــــــــــِ جـــآیـــِ عــیــنــکــــِ فــرِیــــمـــ مــشــکــــــی و رُژِ قـــــــــرمــــــــــــز مــــــَـــــــــــــــعــــــــرِفـَـــــتـــــُـــــ تــــو چـــِهـــرهـــ ِ بــَـــعـــضــیــــا دیــــــــــد . . . مــثــل مـــعـــرفـــتـــــ شـــمـــا رفـــقـــا [قلب]

زهـــــرا

چرا حاج عمو اتفاقا از همه نظرام بیشتر و بهتر میفهمی اینا از ادبیات حاج عمو بودم که در یافتمش نه زهرا[چشمک][پلک]

ღصداقت پیشهღ

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی هر چه برگم بود و بارم بود ، هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود ، هر چه یاد و یادگارم بود ، ریخته ست .. چون درختی در زمستانم ، بی كه پندارد بهاری بود و خواهد بود .. دیگر اكنون هیچ مرغ پیر یا كوری در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟ دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش ، با امید روزهای سبز آینده ؛ خواهدم اینسوی و آنسو خست ؟ چون درختی اندر اقصای زمستانم ریخته دیری ست هر چه بودم یاد و بودم برگ .. یاد با نرمك نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن ، برگ چونان صخره كری نلرزیدن .. یاد رنج از دست های منتظر بردن ، برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن .. ای بهار همچنان تا جاودان در راه ! همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر .. هرگز و هرگز بر بیابان غریب من منگر و منگر .. سایه نمناك و سبزت هر چه از من دورتر،خوشتر .. بیم دارم كز نسیم ساحر ابریشمین تو ، تكمه ی سبزی بروید باز،بر پیراهن خشك و كبود من .. همچنان بگذار تا درود دردناك اندهان ماند سرود من .. { مهدی اخوان ثالث }