توهمات من

بی توچه سخته یادته؟پارسال اواسطه پائیز

توی پارک نشسته بودیم به زمین نگاه میکردی

می خواستی ازواقعه ای حرف بزنی که.....

قریب الوقوعه اما می ترسیدی من گفتم چرا

نگرانی چی شده؟ نگاهم کردی نه مثل همیشه ته چشمت اشک درحال رقصیدن

سرخوش اماده فروریختن بود غافل ازصاحب چشم که غمی به بزرگی کوه گریبانش راچاک داده بود گفتم بگو گفتی اگررفتم چه میکنی؟

شایدتاان لحظه هرگزاینطورنلرزیده بودم حتی

ان زمانیکه ذات الریه کرده بودم وهرچه بالاپوش بودسرم انداخته بودن لرزیدم بطوریکه ازنیمکت

به زمین افتادم یادته؟اماتورفتی بدون تعارف بایه

پیامک چند کلمه ای.....................................

من دیگه مجردنیستم منوببخش

             همین....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

................................................. 

چرارفتی چرا؟من بی قرارم

به سرسودای اغوش تودارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟

ندیدی جانم ازغم ناشکیباست؟

نه هنگام گل وفصل بهاراست؟

نه عاشق دربهاران بی قراراست؟

اگرجانت زجانم اگهی داشت

چرابی تابیم راسهل انگاشت؟

کنار خانه ی ماکوهساراست

زدیداررقیبان برکناراست

بیاباهم شبی انجاسراریم

دمار ازجان دوری ها براریم

خیالت گرچه عمری یارمن بود

امیدت گرچه درپندارمن بود

دل دیوانه رادیوانه ترکن

مراازهردوعالم بی خبرکن

اگریک دم شرابی می چشانید

خمارالوده عمری می نشانید

درین شهرازمودم من بسی را

ندیدم باوفا زانان کسی را

................................................................

چه تلخ است علاقه ای که عادت شود

        عادتی که باورشود

        باوری که خاطره شود

        و خاطره ای که دردشود


 


/ 63 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاطفه

ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻠــــــــــــــــــــــــــــــــﺦ .... ﺑـــﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺪﯼ !!! ﻭﻟـــــــــــــــﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﯾﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﯼ ﮔﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﻬﺎﺕ ﺑﺨﻮﺍﯼ .... ﻫﯿــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﭻ ﮐـــــــــــــــــــــــــــــﺱ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻧﺒﺎﺷﻪ ...

عاطفه

ﻣﯽﺗَﺮﺳﺎﻧﺪﻡ ﻗﻄﺎﺭ ! ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫــﻤﻪ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ، ﺟــــــﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ !...

دانا

زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشوی.؟ من پاسخ دادم : “خوشحال.” آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم : این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید.” "جان لنون"

دانا

معنای سکوت شب را تنها ماه می داند که بالای این همه تاریکی ایستاده است

دانا

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید.. نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی، بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند!

نسترن

خیلی متن قشنگی بود پر از احساس[قلب] ممنون که به وبم سر زدی و برام کانت گذاشتی

به لحظه های من بیا...

. . . اما همه ی راه ها که با پا پیموده نمی شوند! دستت را به من بده . . . | شهاب مقربین |

خواهرانه

باسلام به برادرم... وقتی دلتنگیم... فقط دنبال یک بهانه ایم که دردودل کنیم... ولی انگاربهانه ها هم بی بهانه گم میشوند.. چرا که بهانه هافقط در قلب کسانی است ... که به آنها عشق میورزیم ... درپناه حق...

mehrnaz

بارالها… از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم نكند فرق به حالم .... چه براني، چه بخواني… چه به اوجم برساني چه به خاكم بكشاني… نه من آنم كه برنجم ، نه تو آني كه براني.. نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم ، نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي. در اگر باز نگردد… نروم باز به جايي پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي... كس به غير از تو نخواهم ، چه بخواهي چه نخواهي... باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهى.....

به لحظه های من بیا...

هنوز کمی عشق در من مانده است آنرا به کسی میدهم که دوستم داشته باشد هنوز کمی دلتنگی در من مانده است آنرا به کسی میدهم که دوستش داشته باشم هنوز کمی اندوه در من مانده است آنرا برای خود نگه میدارم …