نشانِ این چنین بختی، کجا یابم؟ نشانم دِه ........

                                                  هنوز 

عشقِ تو

امید بخشِ

جانِ من است ... 

 

                   *******************************

بس که در دل غصه دارم ، گریه می گیرد مرا

ابر دلتنگ بهارم ، گریه می گیرد مرا

نیستی و بی نگاهت ، سمت دل بارانی است


جنگلی بی برگ و بارم ، گریه می گیرد مرا


حال و روزم را مپرس از من که از درد فراق


رفته از کف اختیارم ،گریه می گیرد مرا


شمعم و مشتاق پرواز پر پروانه ای


سرگذشتی تلخ دارم گریه می گیرد مرا


روزگاری روزگاری داشتم اما کنون


سنگ خاموش مزارم گریه می گیرد مرا


نیست پایانی برای قصه های درد من


بس که در دل غصه دارم ، گریه می گیرد مرا

*******************************

 اگر دنیا برایمان خاکستری ست لااقل آسمان دلمان آّبی باشد.
هزاران زن در من نشسته اند

زنی که در آستانه سی سالگی ........... می ماند.

 زنی که دم غروب می گرید .


زنی که مجبور است بانوی ..باشد

 
زنی که آرامش را .......


زنی که زمستان هایش به دار مهربانی ات آویزان می شود به آبی ِ
همیشگی آسمان

....

یا یک بعد از گذرای زندگی ات!


نکند همچون زیر نویس یک فبلم خارجکی دهه هفتادی قابل خواندن
نیستم؟


هیچگاه این گریه ها  ، نه دردی را دوا خواهند کرد


نه تسکینی بر جانِ دل خواهند شد


و نه آنچه که باید می شوندو


ونه جبران غریبانگی روزهای روزگارت!


و نه برایم تو می شوند.


تنها و تنها دریاها را زنده تر از آنچه که می باید نگه میدارد .


و تکرار روی تکرار!


خسته ام که زندگی که مدام دست روی دست می گذارد و تو.......بگذریم محبوب من بگذار نزار بگوید که :

"
محبوبه ی من...

اگر روزی درباره ی من پرسیدند ، زیاد فکر نکن ،فقط گلویت را پر از باد کن و به آنها بگو: دوستم دارد ،دوستم دارد ،دوستم دارد

دلبندم...
اگر پرسیدند: چرا موهایت را کوتاه کرده ای ؟ و چگونه توانستی شیشه ی عطری را بشکنی ،که ماه ها نگهداری اش کرده بودی و مانند تابستان سایه ساری خنک و بویی خوش در شهر ما می پراکند

به آنها بگو: موهایم را کوتاه کرده ام زیرا آنکه دوستش دارم اینگونه می پسندد.

شاه بانوی من...

اگر با هم به رقص برخواستیم و فضای پیرامون مان،سرشار از درخشش و نور شد آنگاه همه گان تو را پروانه ای پنداشتند که میخواهد پرواز کند

همچنان آرام برقص بگذار بازوانم مانند تختخوابی تو را به میان بکشد

آنگاه با غرور به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد

محبوب من

وقتی برایت خبر آوردند،که من هیچ قصر و غلامی ندارم و دارای گردن آویز الماسی نیستم که با آن گردن کوچکت را بپوشانم با غرور به آنها بگو:
مرا کافی است که

دوستم دارد

دوستم دارد

محبوب من...

آه ای محبوب من

عشقم به چشمانت خیلی بزرگ شده است

و بزرگ خواهد ماند.


می‌توانستم دختری باشم از ایل بختیاری که وقت برگشت
معشوقش گوشواره‌های سنگی‌اش را به گوش می‌آویزد و‌ با
لباس محلی‌اش، به قشنگی تمام دنیا می‌رقصد.

می‌توانستم دختر شاعری باشد که دیوان شعرش بازار همه‌ی
شاعران پایتخت‌نشین را کساد کرده است.

می‌توانستم نقاش باشم که روبه‌رویت نشسته‌ است و بی‌آنکه
کسی از دلش خبر داشته باشد، صورت مردی را روی کاغذ
نقاشی کند.

می‌توانستم نویسنده‌ای باشم که شخصیت اصلی داستانش
مرد نداشته‌ای باشد که تحسین و توجه تمام منتقدان را به
سمت خودش بکشاند.

می‌توانستم گل‌فروشی باشم که هر صبح قشنگ‌ترین
اطلسی‌هایش را برایت کنار می‌گذارد، هر چند که هیچ‌گاه
دستانت به آن‌ها نمی‌رسد.

من می‌توانستم خیلی چیزها باشم.

اما من زنی هستم که توی یک شب بلند تابستانی که از فرط
خستگی برای صبح لحظه‌شماری می‌کرد، عشق را به خاطرش
آوردی!
میخواستم مرگ تنها فاصله ی میان من و تو باشد
اما...
من یک زن شرقیم
و ...
عشق همان مرگیست که
میان من و تو فاصله خواهد انداخت.



*********************************

موهای خسته شانه ها را دوست دارند!

دیوانه ها دیوانه ها را دوست دارند

صیاد اگر باشی غزل بانوی زیبا

مرغانِ چون من دانه ها را دوست دارند

یک  جفت چشمِ منتظر در خانه باشد

مردان عاشق خانه ها را دوست دارند

چیزی بگو حرفی بزن شیرین زبانم

کم حرف ها پُرچانه ها رادوست دارند!

من گریه دارم گریه..میل شانه ام هست!

چشمان گریان شانه ها را دوست دارند

من شمع بودم سوختم پای تو ای گل

گُل ها ولی پروانه ها را دوست دارند

رحمی به حالِ مادرم کن عاشقم باش

چون مادران دردانه ها را دوست دارند!

تنها نذاری قلبِ تنها مانده ام را 

تا جغدها ویرانه ها را دوست دارند

با دانه ای برگشت اما تف به طوفان

می میرد...آن ها لانه ها رادوست دارند...

 

 ***************************************

"
همه لرزش ِ دست و دلم از آن بود
که عشق
پناهی گردد ،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق ، آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست."
"به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره ی  او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی"

***************************

خوشا در پایِ او
 مُردن خدایا بختِ آنم دِه
 
نشانِ این چنین بختی، 
کجا یابم؟ نشانم دِه 
 
/ 893 نظر / 109 بازدید
نمایش نظرات قبلی
baranhastambaran

ای خنجرِ سکوتِ تو در استخوان من بازی کند همیشه غمت با روان من صد بار بی تفاوت از این کوچه رد شدی انگار پر کشیده ای از آسمان من چشمان گرگ می درَد از دور بره را گیرم گذر نکرده ای از آستان من شاید نمیشناسی ام از بس شکسته ام حتی گرفته آینه از من نشان من ویرانه ای که یکسره ویران شده منم دیگر نمانده یک اثر از باستان من از دست می دهد دلم از دست رفته را وقتی مرور می شود این داستان من

baranhastambaran

از جاده ی احساس تو ، از درد نوشتم از یک دل غمگین، دل یک مرد نوشتم ازقصه ی شبهای بلندی که تو بودی تا خاطره هایی که شدند زرد نوشتم از چک چک هر قطره ز دلتنگی قلبم ز اوارگی این دل شبگرد نوشتم از کوشش بی حاصل این قلب شکسته تا فاصله هایی که غم آورد نوشتم از سوز نفس گیر رخ سرد حضورت از یک شب طوفانی نامرد نوشتم از درد فراق و غم دلتنگی شبها تا ضجه که تاثیر نمی کرد نوشتم افسوس نشد باشی و همدرد بمانی شاعر شدم و از دل پر درد نوشتم

baranhastambaran

‌‌به نگاه آشنایت ، بخدا نیاز دارم چه کنم که امشب از تو تب عشق و ناز دارم فوران اشتیاق و من و لکنت صبوری بخدا که بر نگاهت تب حرص و آز دارم من و پرده های تار و تو و سوز زخمه هایم سخنی که با تو امشب به زبان ساز دارم تو مسیر قبله هستی که صفای کعبه داری صنما بسوی کویت ، همه شب ، نماز دارم نه قلم تواند از من ، اثری بجا گذارد غزلی نگفته ام من ، که سر دراز دارم

baranhastambaran

بی تو تنهایی مرا بدجور تنها کرده است عاشقی دیوانه ومجنون وشیدا کرده است یوسفانه در میان شهر قلبم گم شدی!!! حسرت عشقت مراهمچون زلیخاکرده است در نبود تو زمان هم با دلم لج میکند ... هر شب من را شبیه شام یلدا کرده است خواستم تا دردهایم راز باشد در دلم .... اشک بی معرفتم راز من افشا کرده است.... بیقراری ها مرتب شاعر شعر تو را .... در میان بیتها راهی اغما کرده است ... دست خالی پرشدم از عشق توروزی ولى جای خالی تو من را دست تنها کرده است

baranhastambaran

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست انفرادی شده سلول به سلول تنم خود من در خود من در خود من زندانی ست دست های تو کجایند که آزاد شوم؟ هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست ابرها طرحی از اندام تو را می سازند که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست شعر آنی ست که دور لب تو می گردد شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست !

baranhastambaran

دوست دارم ، تو برایم عشق را معنا کنی خواب دنیا را کنارم غرق در رویا کنی 🌸💕🌸 دوست دارم ، دورِ تو پروانه باشم روز و شب شمعِِ من باشی و در من شعله ها بر پا کنی🌸💕🌸 دوست دارم ، از خودم تنهای تنها بگذرم تا تو جایم را بگیری ، در دلم غوغا کنی 🌸💕🌸 دوست دارم ، واژه واژه شاعرِ چشمت شوم تا نظر پشت نظر ،شعرِ مرا زیبا کنی 🌸💕🌸 دوست دارم ، دل به دریای نگاهت بسپرم قطره قطره اشک ریزم ، تا مرا دریا کنی... 💘 💘

baranhastambaran

یک قدم مانده که قلبم متلاشی بشود💘 مثل آنروز که وقتی تو نباشی بشود💘 لمس دست تو به رسوا شدنم می ارزد عشق آنست که منجر به حواشی بشود 💘💘 دلم آنقدر صبور است که تنها باید دلخوش رنگ امیدی که بپاشی بشود 💘💘 خنده کن رنگ بگیرد در و دیوار دلم خنده کن از‌لبت‌این حوضچه کاشی بشود 💘💘 هرکجا میروی ای جان من آنی برگرد یک قدم مانده که قلبم متلاشی بشود

baranhastambaran

ای‌آنـــکه مـــرا بــرده‌ای از یاد ، کجایی ؟ بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟ در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی...

baranhastambaran

دعابرای بیماران ودلشکستگان وگرفتاران فراموش نشودپس بگو🙏🙏🙏 اللّهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَ اَهْلِکْ اعْدائَهُم اجمع أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء(🙏) أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء(🙏) أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء(🙏) أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء(🙏) أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء(🙏)🙏🙏🙏🙏

baranhastambaran

یارب دل ماراتو به رحمت جان ده درد همه را به صابری درمان ده این بنده نداند که چه می باید خواست داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده