انقدرپیش این وان ازخوبیهای

      نداشته اش گفتم که

وقتی سراغش رامیگیرند شرم

     دارم بگویم تنهایم گذاشت

...............................................

بعداز سلام عرض کنم خدمت شما

     مانیز ادمیم بلانسبت شما

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

یک عمر داده است دلم زحمت شما

باورکنید بازهمین چند لحظه پیش

باعشق بازبود سرصحبت شما

بانوهنوز هم که هنوز است بدلم

سرمی زند زنی به قدو قامت شما

این خانه بی تو بوی مرگ می دهد

باهیچ چیز پرنشده غیبت شما

انگار قرن هاست که کوچیده ای وما

 بردوش می کشیم غم غربت شما

مادردخویش رابه خداهم نگفته ایم

تانشکنیم پیش کسی حرمت شما

  من بیش ازاین مزاحم وقتت

            نمی شوم

    بانوخدازیادکند عزت شما  

    

...............................................

روزی مجنون ازروی سجاده ی

      شخصی عبورکرد

مردنمازراشکست وگفت مردک

درحال رازونیاز باخدابودم برای چه

       این رشته رابریدی؟

مجنون لبخند زدوگفت من عاشق

بنده ای بودم وتوراندیدم توعاشق

    خدابودی چطورمرادیدی؟



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/٩/۱٤ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.