میگویند شادبنویس نوشته هایت

          درددارد

ومن یاد مردی می افتم که با

         کمانچه اش

گوشه خیابان شاد می زد

  اماباچشمانی خیس

...............................................

ناخوش شده ام درد توافتاده به جانم

بایدچه بگویم به پرستار جوانم؟

بایدچه بگویم؟توبگوها؟چه بگویم؟

وقتی که ندارد خبرازدردنهانم؟

تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان

ان تب که گل انداخته برگونه جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب وروانم

اخرچه کند بادل من علم پزشکی

وقتی که به دیدارتوبسته ضربانم؟

لب بسته ام ازهرچه سئوال ست وجواب ست

می ترسم اگربازشود قفل دهانم

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بکشد نام تواززیرزبانم

می پرسدوخاموشم ومی پرسد وخاموش

چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم؟

...............................................

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برماحکم سنگینی نوشت

گفته شد دلداده ها ازهم جدا

وای براین حکم واین قانون زشت


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.