مرابازیچه خودساخت چون موسی که دریارا

فراموشش نخواهم کرد چون دریاکه موسی را

خیانت قصه تلخی است اماازکه می نالم

خودم پرورده بودم درحواریون یهودارا

نسیم وصل وقتی بوی گل می دادحس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل هارا

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفائی دید نیرنگ زلیخارا

کسی راتاب دیدار سرزلف پریشان نیست

چرااشفته می خواهی خدایاخاطرمارا

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش اهوی صحرارا

چه خواهد کرد باماعشق پرسیدم وخندیدی

فقط باپاسخت پیچیده ترکردی معمارا

................................................................

بیچاره اهوئی که صیدپنجه ی شیری

بیچاره تر شیری که صید چشم اهوئی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.