دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن

گرازقفس گریزم کجاروم کجامن؟

کجاروم؟که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنامن

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من نیز

به من هر ان که نزدیک ازوجداجدامن

نه چشم دل به سوئی نه باده درسبوئی

که ترکنم گلوئی به یاداشنامن

زبودنم چه افزود؟نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرامن؟

ستاره ها نهفتم دراسمان ابری...

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن...

..................................................................

       دررفتن جان ازبدن گویند هرنوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

...................................................................

دیگه چیزی به عنوان پی نوشت نمی نویسم چون باعث سوءتفاهم میشه بی گناه موردحمله واقع میشم درصورتیکه من به هیچ کس بی حرمتی نکرده ونمی کنم خودت میدونی قلم من انتقادیه تمام نوشتهام که خودت قبلا دیدی منتقدانست هم ازاجتماع یاهرسوژه ای که برای نوشتن لازم باشه حالاچراهر موردی روتوبخودت میگیری ومنوسرزنش میکنی نمیدونم ...بگذریم

.....................................................................

زلیخا مردازاین حسرت که یوسف گشت زندانی

      چراعاقل کندکاری که بازارد پشیمانی



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٦/۱ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.