الان چند روزه میخوام پست جدید بزارم اما بانظرات خصوصی دوستان که کم هم نبود

روبروبودم که نظرات متفاوتیه واهم انهااینه

 پستهائی که میزارم خیلی غمگینه یه کم

 شادتر یااصلا شاد چه خبره اینهمه اشک

واه... وخودم هم مانده بودم که چکارکنم

اما دوستان میدونم شما دغدغه منودارین بیشترازانچه که گذری به وبلاگم داشته

باشید نگاهی ولذتی از مطلب حک شده

من هم میفهمم لطف وعنایت شماراباهمه 

وجود سپاس میگذارم اما بازخمی که من درروحم دارم کی باشادی سنخیتی میتوانم داشته باشم...این روزهاوشبهارابرای گرگ 

بیابان هم ارزونمی کنم... پس غیرازاین مرا

راهی نیست توصیه می کنم اگرناراحت مشید

بگذرید من اصلا ناراحت نمیشم چون این پستها به دقت انتخاب ونوشته میشن وجنبه خودنمائی یامسابقه برای داشتن بیشترین تعدادنظرات را

ندارن.دلی شکسته ودیگرهم قابل درمان نیست

....................................................................

ای عشق پاک من همیشه مست

من تورااسان نیاوردم به دست

   بارهاکودک احساس من

زیرباران های اشک من نشست

من تورااسان نیاوردم به دست

در دل اتش نشستن کاراسانی نبود

راه رابراشک بستن کاراسانی نبود

باغروری هم قد وبالای بام اسمان

بارها درخودشکستن کاراسانی نبود

    بارها دل به جرم عاشقی

    زیرسنگینی بارغم شکست

 من تورااسان نیاوردم به دست

دربه دست اوردنت بردباری ها شده

         بی قراری ها شده 

      شب زنده داری هاشده

دربه دست اوردنت پایداری هاشده

باظلم وجورروزگار سازگاری هاشده

ای عشق پاک من همیشه مست

   من تورااسان نیاوردم به دست

.............................................................

چه دنیای ساکتی دیگر صدای تپش

     قلبها غوغابه پانمی کند

  بی گمان همه شکسته اند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳٠ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

                 همیشه دیوارحاشابلنده

گفتاکه می بوسم توراگفتم تمنا می کنم

گفتااگربیندکسی گفتم که حاشامی کنم

گفتازبخت بداگرناگهرقیب اید زدر.....

گفتم که باافسونگری اورازسروامی کنم

 

گفتا که تلخی های می گرناگوارافتدمرا.....

گفتم که بانوش لبم انرا گوارامی کنم......

گفتاچه می بینی بگودرچشم چون ائینه ام

گفتم که من خود رادران عریان تماشامی کنم

گفتا که ازبی طاقتی دل قصدیغما می کند....

گفتم که بایغماگران باری مدارا می کنم......

گفتاکه پیوند تورا بانقدهستی می خرم......

گفتم که ارزان ترازاین من باتوسودا می کنم

گفتااگرازکوی خودروزی توراگفتم برو........

گفتم که صدسال دگرامروزوفردامی کنم....

................................................................

غمناک نباید بود ازطعن حسود ای دل

شاید که چووابینی خیرتودراین باشد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٢ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

پای تخته دادمیزدصورتش ازخشم گلگون بود

ودستانش به زیرپوششی ازگرد پنهان بود...

ولی ان ته کلاسی هالواشک بین هم تقسیم میکردند.دلم می سوخت بحال اوکه بی خود...

های وهوی میکردوباان شورتساوی های چیزی رانشان میداد.باخطی روشن بروی تخته تاریک

که ازظلمت چوقلب ظالمان تاریک وغمگین بود

تساوی رانوشت...بانگ اوردکه یک بایک برابر هست...که یک بایک برابر است...اینجا...بناگه

ازمیان جمع شاگردان یکی برخاست...همیشه

یک نفرباید بپاخیزد...همیشه یک نفرباید...

به ارامی سخن سرداد.این تساوی اشتباهی 

فاحش ومحض است.نگاه بچه هاناگه به یک سوخیره شد بابهت.اومی گفت اگریک فردانسان واحد یک بودایابازهم یک بایک برابر بود......

سکوت مدحشی بود وسئوالی سخت.معلم 

خشمگین فریادزد...اری...واوباپوزخندی

گفت...نه...وبازهم گفت اگر یک فردانسان واحدیک بود......

انکه زوروزری میداشت بالا بود...وانکه قلبی پاک

ودستی فاقداززرپست ترمی بود...

اگریک فردانسان واحدیک بود...این تساوی زیرورومیشد...حال می پرسم یک اگربایک برابربود...نان ومال مفت خواران ازکجااماده میگردید.یاچه کس دیوار چین هارا بنامیکرد

یک اگربایک برابر بود...پس که پشتش زیربار فقر خم میشد.یاکه زیر ضربت شلاق له میشد

یک اگربایک برابر بود...پس چه کس ازادگان رادرقفس میکرد.یاچه کس این رادمردان رافنامیکرد...وسکوت بودوسکوت...

دراین هنگام معلم ناله اساگفت ...بچه ها

درجزوه های خویش بنویسید...

     که یک بایک برابر نیست

     که یک بایک برابرنیست

............................................

تقدیم به همه کسانیکه پدرانی زحمتکش داشته ودارندوهرگزدست ازاعتقادخودمبنی برراستی ودرستی

برنداشته ونمیدارند....................

.................................................

شوریده ی ازرده دل بی سروپامن

درشهرشما عاشق انگشت نمامن

دیوانه ترازمردم دیوانه اگرهست

            جانا

به خدامن...به خدامن... به خدامن


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٦ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

بریدی ونبریدم شکستی ونشکستم

امادل خسته ورنجیده ام ازهمه دنیاو ازهرچه هست غمگینم. بازگشتم شاید غیرممکن باشد اصلا چرابرگردم مراازرده ساختی زندگیم راتباه کردی....گله ای ندارم.....

اماتومقصرنیستی توکاری را کردی که باید میکردی همیشه می گفتی اگر یک در صد فقط یک درصدامکان داشت می ماندم اما من همان یک درصد راهم نداشتم چاره چیست تودیگررفتی سرخونه وزندگیت همون که همیشه به شوخی میگفتی اما ازشهریور سال گذشته جدی ترازهمیشه گفتی شایدیه چیزی میدونستی نمیدونم اماتوانقدر خوب بودی که اگرخبری بودبمن میگفتی اما خیلی ظریف تهدیدم میکردی ومی خندیدی اماحق باتوبود این هم خونه وزندگیت امامن چی ؟شایدانقدر ارزش نداشتم که بمن حتی فکرکنی سه باربیمارستان اعصاب وروان بستری شدم یک بارهم ازم سراغی نگرفتی... بگذریم...ولی ازخدامیخواهم که گلبرگهای خاطرت هرگز ازرده وپژمرده نگردد

شکستی مرا ولی ارزو می کنم که هرگز هیچ کس وهیچ چیزقلب نازنینت رانشکندازمن بریدی

وناامیدم کردی ولی هرگزنمی خواهم که حتی یک بار ناامید شوی........

خوب همیشگی من همیشه به یادت خواهم بود گرچه فراموشم کنی.........

................................................................

تورفته ای ومن هنوز باورم نمی شود

وهرچه می کنم که ازتوبگذرم نمی شود

 

نمی شود چطوربی توسرکنم خودت بگو

اگردوام می شودبیاورم؟نمی شود......

نگوخدانخواست هی نگو که قسمت این نبود

من این بهانه ها وحرف هاسرم نمی شود

جنون به حال من دچار می شود بدون تو

بداست حالم انقدر که بدترم نمی شود

تمام مردم شهر خواستند بشنوم که رفته ای

تمام شهر بشنوید کرم نمی شود.......

..............................................................

گاهی بی تفاوت باش دریا ازبی بارانی نمی میرد

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٩ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

اشتی کردن.بخشیدن.چه واژه های ریاکارانه ای

ادم بایدفراموش.کند.....همین.....

 

       

              امامن قادرنیستم

 ..........................................................

بوسیدنش مانند چای عصر می ماند

من دوستش دارم ولی اصلا نمی داند

گم می شوم در خنده های گاه وبی گاهش

اوازنگاهم عشق را هرگزنمی خواند

حس می کنم  گاهی مرااغوش می گیرد

حس می کنم یک روز می ایدومی ماند

می پرسد ازمن بازدلتنگی برای که؟

من دوستش دارم ولی....اصلا نمی داند

.................................................................

بگذاردست کم گاهی خوابت راببینم

بگذاردرخیال توباشم

بگذار

بگذریم

این روزها خیلی دلم برای گریه تنگ است



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٥ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

مرابازیچه خودساخت چون موسی که دریارا

فراموشش نخواهم کرد چون دریاکه موسی را

خیانت قصه تلخی است اماازکه می نالم

خودم پرورده بودم درحواریون یهودارا

نسیم وصل وقتی بوی گل می دادحس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل هارا

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفائی دید نیرنگ زلیخارا

کسی راتاب دیدار سرزلف پریشان نیست

چرااشفته می خواهی خدایاخاطرمارا

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش اهوی صحرارا

چه خواهد کرد باماعشق پرسیدم وخندیدی

فقط باپاسخت پیچیده ترکردی معمارا

................................................................

بیچاره اهوئی که صیدپنجه ی شیری

بیچاره تر شیری که صید چشم اهوئی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن

گرازقفس گریزم کجاروم کجامن؟

کجاروم؟که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنامن

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من نیز

به من هر ان که نزدیک ازوجداجدامن

نه چشم دل به سوئی نه باده درسبوئی

که ترکنم گلوئی به یاداشنامن

زبودنم چه افزود؟نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرامن؟

ستاره ها نهفتم دراسمان ابری...

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن...

..................................................................

       دررفتن جان ازبدن گویند هرنوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

...................................................................

دیگه چیزی به عنوان پی نوشت نمی نویسم چون باعث سوءتفاهم میشه بی گناه موردحمله واقع میشم درصورتیکه من به هیچ کس بی حرمتی نکرده ونمی کنم خودت میدونی قلم من انتقادیه تمام نوشتهام که خودت قبلا دیدی منتقدانست هم ازاجتماع یاهرسوژه ای که برای نوشتن لازم باشه حالاچراهر موردی روتوبخودت میگیری ومنوسرزنش میکنی نمیدونم ...بگذریم

.....................................................................

زلیخا مردازاین حسرت که یوسف گشت زندانی

      چراعاقل کندکاری که بازارد پشیمانی



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.