جانان سَری به دلشدگانش نمی زند 

            جان بَر لب است عاشق چشم انتظار را ...
 
جانانم!

دردت به جانک دل بی تابم!

بیا

 

در این سه حرف کلی راز عاشقانه نهفته! 

در آستانه پر شوق و امید ایستاده ام .


جمعه ها گذشت و تا این بابِ زمستان که نیامدی
و من  روحم را به تمامی شیاطین فروختم
همان روح نیمه جانم را. 

تا این فصلِ انتظار نیامدی و واج واج سوگندواره هایت در ششمین روز نحس میان دستانم خفه شدند .
نه یادت نیست.یادت هست؟برایت نوشتم؟
برایت از نام پروانه های سرگردانِ خاک خورده جنوب  ننوشتم؟
برایت از نام تمام دستهای پنهان که غروبهای جمعه زیر درخت کاج  فشردم ننوشتم؟
نام تمام نازدانه هایی که بی هراس سیلی تقدیر ایستادن را مشق میکنند ننوشتم؟
نام تمام چله نشینان کوچه بیستم را ننوشتم ؟
نام تمام دلمشغولی های  پنهانی زندگی را نشمردم؟
از عمق عمیق اندوه تمام لبخندهای ساده ام ننوشتم؟
از دلشورهای غریو غریق مانده خزر ننوشتم؟
از سرک کشیدن های هردَمم به خط خطی های سالیان آزگار ملال آورت ننوشتم؟
از تماشای ناقوس ایستگاه چهارراه قدیسه ننوشتم؟
ازتمام حسِ بودن هایت نگفتم؟
از تهدیدِحس ترس، از دهن کجی فاصله ، از اهانت همجوار سایه های چسبیده!
از گره کور،از حس خیالِ سبک بوی امنیتت،
از شعر و شور و شعور و شعف مضعف یه روز قبل از متولدشدن  
از تنها شاعره چشمت بودن ننوشتم؟

 دلفریب من!
نگفتمت نازنینکم بیا همین دوروبرها جایی، گوشه ای بنشین تا برایت بگویم که چقدر شهریور ستاره دارد و آذر شکوفه؟
 نگفتمت هیچگاه نفهمیدم چگونه دوستت بدارم اما دوستت دارم و اینجمله تمام زندگانی ام شده است.
 نگفتمت در این وادی ، آدم های محکوم به زندگی همیشه دلی دارند که  برای دلی که نیست تنگ میشود ؟
نگفتمت با این غریبه گی های زنانه گاه وبی گاه کنار بیا؟
 نگفتمت چیزی از من باقی نمانده و همواره در درون و برون و میانه این رسوب شده ، باقی می مانی؟
نگفتمت نمی توانم تنها به دست گریه بسپارمت؟
نگفتمت بهمن زده ام ، باقی ام زیر آوار ملول تنهایی ، منجی ام باش؟
نگفتمت نباشی تمام روزهای هفته تماماً جمعه اند؟؟
نگفتمت هوای خاطراتت، لبخندهایت تنها منجی من است؟
نگفتمت از دربه دری هم آغوشی سقط شده ؟
نگفتمت خوابهای تو روشنایی اند بیا و مرا تعبیر کن؟
نگفتمت مرا از خودت محروم نکن؟
نگفتمت از جهان دورم؟ از خودم دورم؟ 
اما از تو نه!


  نامیِ معصوم من!
می دانم زخمی ، دل شکسته و خسته ای!!
دل گرفته ای ز روزگار بی مروت!

اما
باید دوباره برخیزی!
باید جانی دوباره بگیری،باید نفسی تازه کنی!
می دانم می توانی و می خواهی که بتوانی!

قدمی بردار
بهانه جویی کن

برای آمدن 
اصلا برای برگشتن چیزی را بهانه کن.
 باور کن  بروی خودم هم نمی آورم که چندسال جای خالی عمیقت را با گریستن پر کردم و نه ،نتوانستم پر کنم.
باور کن دمی نشستن و نگاه کردن  و خواندن چیزی ازمهرت نمی کاهد. 

خنیاگر غمگین من!
کم یک تنه بجنگ 
کم یک تنه زخمی شو
کم ، یک تنه به پیش برو
کم ، یه تنه  دیوان نانوشته تقدیر را بخوان
کم ، یک تنه پشت خواب هایت گریه کن
کم ، یک تنه به جان بخر
کم ، یک تنه شوکران بنوش!

کم ، یک تنه جای من باش!
نمی گویم رها کن نه ! 
فقط کمی از دردت را به من بده تا تنها یک نیم شب از هزار و یک شب قصه هایت را شهرزاد شوم!
"آینه ات" می شوم،
روبریم بنشین
اصلا تمامِ تمامت می شوم خودِ خودت!
 دردت را بر من بریز 
این  "آینه ات" را تکان بده، بشکن و خالی شو!
در دستان کوچکم آرام بگیر!
بخند
قند در دلم آب کن
خطی به غمزه برایم بنویس!

بیا تنها چشمانمان را ببندیم و به هیچ چیز فکر نکنیم!
جز بودنت ، بودنت و بودنت.
چشمانمان را ببندیم وفکر کنیم تنها آدم و حوای  اسطوره های عاشقان داستان کائنات من و توئیم!
چندروزی ست  که حس عجیبی  همچون بختک 
از سرانگشت پاهایم تا فرق سرم هی می لولد نمیدانم آوار دیگری در ره است؟
شاید این باشد که 
این دل دیگر نای صبوری و تاب "تحمل بایدت" را ندارد.

پرده آخر نمایش را کنار بزنی
و ببینی جیب هایت  خاک خورده از بلیطهای منقضی پرشده!
 و ببینی اصلاً ماه کیمیای ملول و وابسته و دلتنگ که در میان درودیوارهای کتابها به دنبال جانِ آن می گشت پلک میزند؟
و ببینی نقشه  راه را تلوتلوخوران درست نوشتیم؟
شاید اشتباه قرون کار دستمان داده؟
که باید زاده دهه 70میلادی می بودیم.

جایی که اثری از درد و بی قراری نباشد.

زخمی ،دل شکسته و خسته ام!!!

کی در پستوی ذهن تو زاده میشوم؟
فراموشم نمی شود هر دَم!
فراموشم نمیشود این دَم ها !
 ای همیشگی در خون دویده ام.

کاش میشد بخوابم یک دل سیر!
چشمانم را ببندم و ببینم پشتشان بغضی پنهان شده ؟
-حتما شده- 

باید بروم به یک خواب عمیق !
یک خواب عمیق که شاید در آن اثری از دخترکِ  عاشق بوی شالی و دریا نباشد.
در آن اثری ازپروانه های نیمه جان زخمی نباشد.
اثری از دردِ مکررِ قلب نباشد.
این بار شاید شمیم نرگس مرا بسوی خاطرات کودکی ام بکشاند.
به همان لحظات فارغ از هیاهوی حال و قال و مدار و مدارا
به همان خاطره مشترک دور،
به همان قانون همسادگی،
کوچه باغ پشتی همیشه بن بست ، 
که یک تنه که یک نفس تمام مسیر را دوئیده و بی جان در باغ آغوشت سبز میشد.
شاید این بار پرواز قاصدک مرا بسوی تمام شعرهایی که برایت خوانده ام بکشاند.
مرا بسوی تو.
تو از من جدا نخواهی  شد
همچون  طعم تفکرات گس این سالهای دی!
همچون هجای اسمت 
همچون یاد فراموش شده من در ذهن نمور دفترچه خاطرات
مانای جاوید من! 

خاطرِ آسوده ام باش!
  دستانت را باز کن باید دوباره متولد شوم.
 

راهی من!
به پایان نرسیدن انتظار بیش از اینکه دل را بشکند بی حس خواهد کرد .
شاید دیگر فریاد کردن عشق هم بی نتیجه باشد.
نمیدانم هیچ نمیدانم، خداراچه دیده ای؟

 باران و برف های پیش از من ، پیش ازاین نوشته، پس از این مرور، بجای من به گریستن ادامه دهید.

راستی!

باران باشی یا نور،
همین برایم کافیست

 و تنها خدامیداند بارانی که نفس های منقطعش را نم نم 

مُرد کجای این کران بی نشانه ایستاده بود.


نوشته  "ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ وبلاگ خــودم+حــواسم"

..........................................................................................

 

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

......................................................................


بعد تو هر کس مرا می دید آهی می کشید

آه ! محض شرح حالم بهترین تفصیل بود . 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

              بیا مـرا ببر ای عـشـق

               باخـودت به سـفـر!
                            ....

        کِی می‌رسم به لحظه‌‌ی دربَر کشیدنت؟

 


             ای از شروع صبح ازل انتخاب من!


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

آه محبوبم!
دوستم داشته باش همچون رازی سر به مهر
دوستم داشته باش بیشتر از تمام حرفهای خصوصی دنیا.
دوستم داشته باش ،قبل از همه ،بعد از هر رفتن ،دوستم داشته باش
درست وقت هایی که بهانه گیر ترین می شوم،دوستم داشته باش
بیشتر از مادرم ، بیشتر از آغوش های امن پدرم.دوستم داشته باش
بیشتر از دستان خواهرم. دوستم داشته باش به اندازه ی لذت سلام های سر صبح ،دوستم داشته باش به اندازه دلهره ی بوسه های خداحافظی ،دوستم داشته باش به اندازه ی دلتنگی های نیمه شب، دوستم داشته باش بیشتر از گریه های ناگفته در خفا، دوستم داشته باش بیشتر از شادی های ناب کودکانه،بیشتر از حجم سیال دریاهای شمال وجنوب،بیشتر از ماسه های کویر، بیشتر از حجم شالیزارهای برنج،بیشتر از لذت برداشت خرمای نخل های کارون، بیشتر از برف وباران های ماه بهمن،بیشتر از نسیم های روح بخش شهریور ماه،بیشتر از جمعه های خالی از دلتنگی. بیشتر از عمق عمیق عشق.
جان جانانم !
من با دوست داشتن تو نفس می کشم ،دوست داشتنت 
هوای من است ، دوس داشتنت زندگی من است،خواب و خوراک من است دوستم داشته باش،مثل قرص های سرماخوردگیت ،هر ٨ ساعت ،مرتب ،مدام ،مبادا یادت برود ،دوست داشتنت زندگی من است ،دوستم داشتم باش،مثل روز های اول ،به عمقش،به وسعتش.مبادا بگذاری یادم برود بودنم مهم است ،مبادا فراموش کنم،موهایم بند های زندگی توست تو هم مبادا یادت برود،موهایم را برای تو بلند می کنم،تو قوی تر از منی.خیلی قوی تر!
مسئولیت این مبادا ها را تو گردن بگیر ،گردن بگیر تمام دوستت دارم ها را و هر ٨ ساعت یک بار به خاطرم بیاور،برای چه به دنیا آمده ام،برای چه نفس می کشمو موهایم ،آه موهایم هر روز بلند ترمیشود.
شلختگی‌هایم را به پای روزهای داغی بگذار که آسمان و بارانش اندوهِ مرا نبردند،به بالِ پرستویی سپرده بودم فصلِ کوچ دیرتر از این‌روزهاست ،من با قصه‌ی مادرم در داغ‌ترین روزِ سال وسطِ احوالِ خانه خوابِ نارنج و ترنج دیده بودم ،خواب را دیده بودم تا خوشبختی تا اسبِ سپیدِ شاهزاده تا همان‌جا که نشد برسم از همان‌جا که افتادم ، درست همان‌جای شکستنم ، وقتی تو را خیلی دیر پیدا کردم ، و یا تو مرا دیرتر از شکستنم دیدی ، مرا با همین چشم‌های بزرگ سیاه مرا با همین موی حالت‌دار ، با همین فرسودگیِ قلب ، با همین دست‌های همیشگی ، همین حرف‌هایی شبیه به شعر ،همین معمولی همیشگی ، بی هیچ خاص بودنی، همین سکوتِ غمگین ، تو مرا در عمیق‌ترین جای دنیا ، کنجِ خیابانی شکلِ بهار ، در خلوتِ حیاطی با دو فنجان چای و نبات در شیرین‌ترین لحظه‌ی زنانگی‌ام عاشق شدی ،زنی که گلدانِ خانه‌اش با نگاهِ حرف‌هایش می‌رویَد و برگ‌های تازه جوانه زده‌ی شمعدانی هایش از نهایتی حرف می‌زند که انگار ادامه‌ی مادری مهربان است و دست‌هایش ادامه‌ی دوست داشتن و پنجره ادامه‌ی نفس‌هایش شده است و تو شاید ادامه‌ی تمامِ شعرهایش ،وقتی از تو می‌گوید و پشتِ بسته‌ی پلک‌هایش ادامه‌ی نورِ آفتاب است وخورشیدِ هرصبح ،ادامه‌ی دوست داشتنِ تو .
نگارینم!
در من یک‌نفر هست که،همیشه هست. در من یک نفر هست که همیشه نیست.یک نفر هست که آزاد نمی‌شود، یک نفرهست که می آید ،یک نفرهست که چشم انتظار است ، یک نفر هست که ذات مهمه آرزوهایم است ،در من ثانیه‌ای هست که،خوش‌حال نمی‌شود.
من دو نیمم! 
در یک نیمه من،مردی است که خوشبختانه هی متولدمی شود و بزرگ می ماند.
در نیمه دیگرمن زنی هست که هی در انزوای تو در توی ته مانده قلبش، دلتنگ میشود و ساعتها زل میزند به ساعت ، به دفتر، به مانیتور، به غروب ، به پنجره، به یاد به خاطره ،به صدا ، به حرف، به پنج حرف نگفتنی!

زنی هست که هی میمیرد ومیمیرد. زنی که دیگرمشتاق آب وآیینه نیست.زنی که دیگرنمیخواست کلمه ای را ازدست بده،زنی که همواره آخرین ،تنهاترین،مهمترین دارایی اش همین عشق پنهان شده در قلبش است،همین تو که جاماندی در گوشه ای از خیالش!همین تویی که سنجاق شدی به دفترچه خیال روحش،همین تو که همه چیز به شکل تو درآمده،زنی که دیگر دست دلش به زندگی نمی رود. زنی که هی مدام از مردنهای پیاپی دوام می آورد،مدام برای بیرون آمدن از مرداب جاماندگی دست درازمیکند به نقطه وصلی،به تکه یادی، به دمی دلخوشی ای که نشان از تو باشد. برای متولدشدن  لبخندی از کورسوی انبوه خاطرات نانوشته اش درروشنایی لحظه ای بی خبر و خاص تقلی میکند!
 
زنی که مدام با تو میگوید یادت هست؟بیاد داری ؟ زنی که خاطره آن روزگاران را  واژه به واژه می بلعد. و دم به دم نفس میکشد از اشارات نظر روز اول ،بدون گریه پرازلبخند، تنها سه حرف دوستداشتنی بود که به آن فکر کردیم.خنده های گاه و بیگاه حیاط پشت مدرسه تا دویدن های خستگی ناپذیر کوچه باغ پشتی ، نگاه های نافذ بی بدیل، ستودن حس غیرت در غروب پنجشنه. بیاد داری آن روزها را!بیاد دارم . روزهای ،تلاقی آرامش  دوروح رسیده سرگردان. سالها به این دلخوشی میگذراندیم و روی سپیدتر ،فریباتر، نیلگون تر ،بلندبالاتر شدیم! دانشجوی مکتب عشق شدن  هم پررنگ تر، روشن تر و  باتجربه ترمان کرد. میدانستیم نیمه هم بودن دلچسب ترین هدیه تولدمان خواهدبود .دریغا دریغا که روزگار لامروت فراق را گوشه ذهنش مجسم میکردوهرچند با تنفرخیره اش میشدیم  اما به جبر دیکته میکردو همان دوروبرها زهرش را میریخت. و ما بسان پرنده ای ناگزیر به شمال و جنوب رهاشدیم. ناگزیر تبعیدشدیم به کیلومترها دورتر، جدایمان کرد.چشمانمان خیس تر،دردمان عمیق تر، دلهامان شکسته ، اما قلب  شکسته مان که نزدیک تر ،شورمان که بیشتر، حس مان که  عمیق تر شد .به ظاهر هرچه دویدیم روزگار جلوتر بود.ماندیم پای عشقی که هرچند روزگارنامنصافه زخمی اش کرد اما قدرتش را از بین نبرد..و نمی برد.اما این زن می داند که پیشرو تر از قدرت عشق هیچ جنبنده ای نخواهد بود. برای زیستن هنوز بهانه داریم. بهانه چون "ما"!
ایستادن و ماندن کارهرکسی نیست. واعتقاد به رسیدن به باهم بودن .واین دوست داشتن ما را از هر تنهایی نجات خواهد داد. باور دارم.

"مو تیام تَش ایزنن سی دیدن تو

زنده مندم به خدا با بیدن تو

چه خووه بیوی ز ره وابا سفیده

بزنه افتو وابا رسیدن تو..."
 
 زنی ک شهربه شهر و کوچه به کوچه از خیابانهای تنهایی می ترسد.می ترسد از گم شدن.می ترسد از رها شدن.می ترسد ازروزهای پی در پی خسته موهوم، می ترسد از بازی نامصفانه تقدیر، درمساحت های دور. زنی که کاش تمام می شد.
می ترسد ، قلب من ترس شکستن دارد.."قسم به جمعه به وقت لحظات بی تو بودن،برگرد ! و مرا از این کابوس لعنتی بیدارکن، بیدار"!!
زنی که میگوید،شاید خوابها بهترین معبر برای پناه گرفتنم باشند.اما امان از خوابی که دستت از آن بیرون مانده باشد. می گوید باید بمیرم تا نگویم دلم کجاست؟ زنی که میگوید آخر قصه انتظار رسیدن است.
بااین حال 
در من زنی به وسعت تو،موهایش را شانه میزند من با خودم فکر میکنم،حریمِ کدامین خیال را شکسته ام که اینگونه حقیقت میشوی در باورم؟باور کنی یا نه!باشی یا نباشی دوستت دارم،فرقی نمیکند خیال باشی،آرزو باشی،یا عکسی در قابِ این مانیتور، یا خاطره در پستوهای ذهنم،یارویای امیدی در لابه به لای دیوارهای قلبم،فرقی نمی کند که شعرِ کدام شاعر را میخوانی،فرقی نمیکند که میشناسیم،یا اینکه من تو را میشناسم،فرقی نمیکند که روی نیمکتی دو نفره نشسته باشیم،فرقی نمیکند که لبخندت سهم من بود یا دیگری،فرقی نمیکند که خوشحال بودیم یا ناراحت،همین را میدانم که دوستت دارم،و تو میشوی شروعِ حرف زدن، با خودم با دیوار به باپنجره،باگل ،با باران،باچشمانت،خودخواهیم را ببخش،ببخش که تو را به خواب میبینم،ببخش که واژه به واژه ی شعرم از تو داد میزند،ببخش عاشقت هستم.

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست

گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

 بگذار  دست های  تـــو  با  گیسوان  من

سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست

 دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق

چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!

 آزار  می رسانــم  اگـــر  خشمگیــن  نشو

از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست

 من را مجال دلخوشی بیشتر نداد

ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

 آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!

بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
اگر در آن حلقهٔ زلف تو گرفتار شدم

سوختم تا که من از عشق خبردار شدم

 من چه کردم که چنین از نظرت افتادم

چاره‌ای کن که به لطف تو گنهکار شدم

 خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود

بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

 تا در آن سلسلهٔ زلف تو افتادم من

بی‌سبب چیست که پیش نظرت خوار شدم

 برو ای باد صبا بر سر کویش تو بگو

که ز مهجوری تو دست و دل از کار شدم

 جان به لب آمد و راز تو نگفتم به کسی

نقد جان دادم و عشق تو خریدار شدم.

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

موزیک این پست"افسار"

باصدای "محسن چاووشی"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

                                                 ز تو 

 کی کنار گیرم ؟
که تو
در میانِ جانی
...


کی رفته ای ز دل

که تمنا کنم تو را
..................................................................
کاش می دانستی
کاش می دانستم
کاش می دیدی
کاش می دیدم از گوشه ای میدیدم ،که نوشته هایم رادیده ای وبرای
خواندنشان ساعتها وقت گذاشته ای و با آن نگاه پر تعجبت میخواندی
که از

قصر آرزو هایمان فقط خیسی و خستگی باران چشمهایم مانده و
قلبی که عادت وارمی تپد که برسد به وقت جان دادن به جان آفرین.
منم همان یار قدیمی،مجنون کوچه های لبریزاز عاشقانت
به یاد دارم تورا
! به یاد داری مرا؟هر روز زنى در من مى خندد،زنى مى گرید،
زنى نگرانِ زندگى ست،و زنى تُرا دوست دارد،هر شب همه ى زنان

در من میمیرند،جز زنى که به دوست داشتنت ادامه مى دهد.بی‌ تو
بی‌ خودم،بی‌ حضورِ عشق،سخت گریسته ام،رغبتِ عجیبی‌ دارم به
دیوانه شدن رغبت عجیبی‌ به بیراهه زدن،
دوست دارم دست‌هایم را روی سینه‌ام

روی امن‌ترین جای بدنم بگذارمو برای همیشه بخوابم.
وقتی که تو نیستی،من حُزن هزار آسمانِ بی اردیبهشت راگریه می کنم.
وقتی که تو نیستی،هزار کودک گمشده در نهان من،لای لای تو را 
می طلبند.در ها بسته و کوچه ها مغموم اند.اینجا،چشم کدام خسته
از آواز من خواهد گریست؟

سفر به نام تو، خانه!خانه به نام تو، سینه!سینه به نام تو، رگبار !
عشق به نام تو عشق!و خدا عشق را از روی چشمان تو آفرید.
مرا به اسم صدا کن تا بیایم!ای جانِ من،مرا به اسم صدا کن نپرس آیا
اسمم اسم پرنده ای ست در حال پرواز ؟یا بوته ای که ریشه اش در
خاک فرو رفته است ؟و آسمان را با رنگ خون آغشته می کندو
نپرس که
اسمم چیست،خودم نمیدانم.

می جویم اسمم را می جویم و می دانم که اگر بشنومش از هر جای
جهان که باشد حتی از تهِ جهنم ،می آیم.
جلویت زانو می زنم و سَرِ خسته ی خود را به دست های تو می سپارم.
وقتی که تو نیستی من حُزن هزار آسمانِ بی اردیبهشت راگریه می کنم.
هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چه میشود؟هیچ از خودت
سوال کردی
به کدامین گناه؟مى خواهم خاطره اى دور باشم در ذهنت،
که هرسال وقت فوت کردن شمع هاى روى کیک زنده مى شود،
نمى خواهم زنى باشم 
که لب هایش از فرط نبوسیدن ترک برداشته و براى غربت کاکتوس هاى
پشت پنجره
گریه مى کند .دامنم را پر مى کنم از بهارو شیراز شیراز
برایت نارنج مى بارم و با عطر
وحشى ام دیوانگى ات را از قفس آزاد
مى کنم و مى چرخانم در شهر .برایم
سعدى بخوان!
و عشق را در تنم رها کن ،شبیه باد که روسرى ام را با خود برد .

برایت خواهم نوشت،از ابهام لحظه ها،،از تردید،از دلواپس ،از حجم
مرگ آور نبودنت،از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند،
نمی‌ خواهم
بترسم،نمی‌ خواهم گریه کنم ،ولی‌ نبودنت عجیب سوراخ
می‌کند ،تقویم روز‌هایِ
بودنم را .برایت خواهم نوشتاز حدیث تلخ
بغضهای تا ابد،از حدیث هزار و یک شب،

از قناعت به یک خاطره، یک یاد، یک شب مهتاب،از عکس های دونفره
بی من،
این دل ناماندگار بی درمان!از صبوری من و جای خالی تو و
شبهای من،
روزهای تو،برایت خواهم نوشت،حتی تو هم برای من
نبودی.
حتی تو هم برای من نبودی. 

 اما با چه لحنی،با چه دلی‌،با چه جراتی ... ولی آنچنان ناگفته ها ،
 آنچنان مرا دچارِ بی‌ وزنی کرده بود که مانند گمشده‌ای در بیابانی مه‌ گرفته، بی‌ اختیار، به خیالِ سردِ مرگ چنگ می‌‌زدم و در سوگِ خودم می‌‌گریستم.
 می‌ گریستم در سوگِ زنی‌ که لاینقطع آفتاب را دوست داشت، و بهار را دوست داشت، و شکوفه را و باران را و مردی که عطرِ بهار و باران و شکوفه داشت. مردی که در دشتِ بیکرانِ بازوانش، عشق را و آفتاب را دریغ می‌‌کرد.
 وقتی هرچه بود و باقی‌اش نابود ،بر دارِ بی‌انصافِ روزگار دست بر گریبانِ شقیقه‌هایم بود ،وقتی تمام سینه‌ها چاک‌چاکِ ذره‌ای احساس و دلم سوخته از هرچه حسِ داشتنت بود ،وقتی درست به وقتِ احتیاج ،درست جایی از زمان که باید بودها را شمرد وکمبودها را درد کشیدسرزمینِ من ،آبیِ بی‌رنگِ پیراهنِ حبسِ تو بود .وقتی تمامِ شهر ،از گلوله‌های اشکِ من بر قلبِ تاریخ نشانه‌های مرگ را می‌گرفت ،وقتی نگاهِ به ناچار افتاده بر زلِ بی‌رحمان را از سرِ ناخن‌های فشرده در مشتم ، بر کفِ خالیِ دستانم خالی می‌کردم و دیدنِ تو برای چند ساعت تمامِ خوشحالیِ چند ساله‌ی من بودوقتی هیچ لحنی نه یاد آوردنده آب داشت و نه آیینه فقط قطار شد قطار،تا هنوزهای گلویم روشن مانده بود و ،هیچ حسی برای خاموش کردنش کنارم نبود !
چگونه می‌شد خوب بمانم ؟بگو جسمِ بی‌مروتِ درد را چگونه بی‌تمامِ تو دوام می‌آوردم و ،دچار و زخمیِ روزهای به گِل رسیده‌ی زندگی‌ام نمی‌شدم.چگونه لاشه‌ی این زجرِ عمیق را،بر بسترِ سکوتِ لامذهبِ دهانم می‌کشیدم و خوب می‌ماندم .تا فرو دهم ، تا تمام کنم ، تا از پای خاطراتِ بغض‌دار به دارِ عصیان سقوط نکنمبگو بگو چگونه می‌شد گریه کنم که راه بر گلویم نبندد و ،حرف بر لبانم نگندد و ،زخمِ نگفتن‌های
ممتد بر دهانم به‌رنگِ ارغوانی و تلخ نشودمگر می‌شودگریه کرد و آرام بود؟مگر می‌شود این مگرهای دورافتاده را،مرور کرد وبه چشم دید و
زخم نشدمگر می‌شود مرا فهمید ؟که هیچ‌کسی ،زخمِ هیچ‌کسی را درک نکرد.
برایت نوشتم عزیزم برگرد،حال بد بهانه است،بیا و خرابی‌ دنیای مرا ببین،نوشتم نمی‌‌خواهم بدانم چه اتفاقی‌ افتاده،برایت خواهم گفت از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده..تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی و من از رنج های تو!خسته ،خون آلود، دلتنگ و کلافه! نوشتم بیا مرا با تو ماجرایی هست ..ماجرایی پنهان ناگفته و ابدی.

نوشتم تصور کن یک شهر بدون تو. در آستانه،نمی دانی،هیچ کس نمی داند جذام با عشق چه می کند..وسالها تنهایی.و فاصله تنها عنصری که تهدید عشق است.کاش میدانستی من هنوزخاطراتم را با غبارش دوست دارم.درگیرم درگیر این شهر،در گیر این بی نشانی ، درگیر این هیچ جاجای من نیست، درگیر این خانه خانه خانه درگیراین درودیوار این لب ها این سکوت این آه که هیچکدامشان شکل صبوری من نیست جز پنجره! چیزی باید در عظمت غیبت مکرر تو باشدگاهی سری به دل ما بزن!کاش میدانستی زنی که پشت تمام پنجره های دنیا به انتظارایستاده منم.کاش میدانستی زنی که واژه واژه فاصله ها را ، نوشته ها را ،زندگی را مداوماً گریست و در انتهای هر نقطه مُرد من بودم،........ 

همه شب با دلم کسی می گفت

 ( سخت آشفته ای ز دیدارش

 صبحدم با ستارگان سپید

 می رود ،می رود ، نگهدارش )

 من به بوی تو رفته از دنیا

 بی خبر از فریب فرداها

 روی مژگان نازکم می ریخت

 چشمهای تو چون غبار طلا

 تنم از حس دستهای تو داغ

 گیسویم در تنفس تورها

 می شکفتم ز عشق و می گفتم

 ( هر که دلداده شد به دلدارش

 ننشیند به قصد آزارش

 برود ، چشم من به دنبالش

 برود ، عشق من نگهدارش )

 آه ، اکنون تو رفته ای و غروب

 سایه می گسترد به سینهٔ راه

 نرم نرمک خدای تیرهٔ غم

 می نهد پا به معبد نگهم

 می نویسد به روی هر دیوار

 آیه هایی همه سیاه سیاه"

.............................................................

‍ ای مست نیکو چشم من،با من مدارا کن کمی
از عمق چشم عاشقم،خود را تو پیدا کن کمی

در آخرین دم های من،دل خوش کن این جان خسته را
یک شب رقیبان مرا،با طعنه رسوا کن کمی

از من که جان را میدهم،در خواب یا بیداری ام
یک بوسه از لب های من،جانا تمنا کن کمی

با لطف خود با یک نگه،کوتاه و آنی وسریع
در خلوت خود عشق من ما را تماشا کن کمی

کم کن ز دور خود کسان،کم بین جمال دیگران
من میشوم خاک رهت خود را تو تنها کن کمی

آخر جفایت تا به کی،با دیگران بنشسته ای
یک دفعه از کان وفا، خرج دل ما کن کمی

جاوید خونین روی را،هجران تو آتش زند
آخر دمی از یاد من،در سینه ات جا کن کمی
...............................................................

 
 ای عشق ، 

ای عزیز ترین میهمان عمـر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
 بیا ..

دل بر دل پر درد من نه....

 به دلم 
تهمت پر رنگ تری باید زد

جرمش از عشق
گذشتست خدا میداند

...........................................................

راستش من کمی دیـر متولـد شدم و تـو سهم دیگـــری شدی !

زود میروم و منتظرت خواهم ماند.شایـــــد در جهانـی دیگـــردنیایم شدی.
چشم هایم را می بندم ومی دانم باید آنقدر منتظر بمانم تا دلتنگی کارش با من تمام شود،به خیابان می روم‌"بی کسی"ام تیر می کشد. لبخند میزنم و همسایه ام فکر می کندبهتر از این نمی شوم واقعا دیگر هیچ وقت،هیچ وقت بهتر از این نخواهم شد؟آموخته ام آغوشِ کوچک این شهر کافی نیست و پیاده رو هاتنهاحجمِ تنهایی آدمی را چند برابر می کند.چشم هایم را می بندم و به خانه ام فکر می کنم که بی من چقدر تنهاست.چشم هایم را می بندم وخط می خورم صد بار به اندازه ی جریمه های مشقِ پدر که پنجاه سال مواظب ست خاطره هایش از دهانش بیرون نیوفتد. به مادرم که همواره دل نگرانم است.چشم هایم را می بندم وبه تو فکر می کنم به تو که صورتت را از آینه برمی گردانی و می روی ،می روی تا بهانه ی بهتری از من برای آویختن گوشواره های مرواریدت بیاوری،به تو که نمی دانی بی من چقدر "بی کسی" ات تیر می کشد.هه، چه دلخوش ام!
یک جای من گیر کرده در تاریخ که سن ام را از دندان هایم و برای تنهاییم طناب و زن تجویز کرده روان پزشک آدم بدون تن به چه درد می خورد تنم را به من بدهید ،سرم را،غریزه ام را بر گردانید،آدم تاریخ دارد،همینطور که نمی شودبه پیراهنش به روانش دست برد که با جای دیگرت فکر کن.هر کس ویرانی را در یک جاییش پنهان می کند تو چطور!هر کس یک جایش را به معشوقه اش اختصاص می دهد تو کجا؟من که با اختصاصم بازی بازی کرده ام.بزرگ شود،بزرگ شود،به روان پزشک بگویم :ببین تاریخ با من چه کرده ؟عزیزم نگفتی با کجایم فکر کنم،زور که نیست!زور که نیست نمیخواهی ام. زور که نیست.ویرانی به بعضی ها نمی آید!زن که نیست!یک ناگهان بگذاری کنارش،در یک شب فیلسوف شود.یک جای من گیر کرده،حرف سرش نمی شود،به روانپزشک گفتم :من اختصاصم درد می کندو دردم اختصاصی نیست،باکجایم فکر کنم،وقتی کجایم را از من گرفته انداینها را همش توی دفترخاطراتم مینویسم دفترخاطراتی که دیگر دفتر نیست همش توی این مغز زهوار رفته دربو داغان محفوظ مانده.گفتم دفتر؟کدام دفتر! دفتری که آن دکترش،آن منِ بیمارِ تویش ،آن گریه ها و لبخندها و روزمرگیهایش ،آن اول شخصش، و تمام بازیگرانش همگی زا دنیایی دیگر و به دوره ای دیگر تعلق دارندتنها واگویه اند ومن سالهای آزگار اسیر این واگویه ها هستم . آنهایی که هرگز به انتظار ننشسته اند آنهایی که هرگز طعم تنهایی را نچشیده اند آنهایی که هرگز  مرثیه های قناریی ای به قفس را نشنیده اندهرگزتلخی نداشتنت را از شعرهایم نخواهند فهمید.دیگر نمیدانم به کجا پناهنده شوم؟از دست این همه.....بی تابی ام را چه کنم؟غرور نداشته ام راچه؟ صبوری را...درد را... دلتنگی را کدارم گوری بیندازم؟
کاش کمی شاعرانگی می دانستم، توی دلم مدام زمزمه میکنم

 "بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو 

 شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار 

 چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

  دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

 همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو

 اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا 

 دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

 پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار 

 جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو"

پاک یادم رفت داشتم مینوشتم کاش کمی شاعرانگی بلد بودم،

کاش کمی دل خوش داشتن می دانستم،کاش کمی مرهم دل بودن میدانستم ،کاش کمی کاش کمی "ری را" بودن، کاش کمی "آیدا" بودن می دانستم! کاش کمی  خیال مینداستم،کمی خیال! پس چشمهایم را میبندم و خیال میکنم به سرزمینِ دستانت که دعوت می‌شوم ،هُرمِ داغِ عاشقانه‌هایم سَر از پریشان‌حالیِ روزهای بدِ بود و نبودت درمی‌آورد،دل می‌سپارم به کوبندگیِ کوچه‌پس‌کوچه‌‌های سینه‌ات ،از مهرِ نگاهت پرنده‌ای می‌شوم سوی کهکشانِ خوشبختی‌های ندیده‌ام ،چنان پر می‌کِشم تا نهایتِ احساس ،تا جای خوبی برای خوب بودن ،که خوب بودنت ،از همان خوب‌های دوست‌داشتنیِ آرزوهای گِل‌گرفته‌ی من است .پَر از چشمانت که می‌کِشم،پلکِ نگاهم را که می‌بَندم ،به قلبِ آسمانت که باران می‌زنم ،داغِ خوبِ بودنت برفِ تلخِ گذشته‌ها را آب می‌کند .که برف می‌باردَم هردم که تو آن خوبِ من نباشی ،که برف می‌باردَم هر آسمان که تو خورشیدش نباشی ،می‌زنم بر دلِ برف ،به ردِپای رفتنِ زنی ،که برای خوب بودنت جان‌ها می‌دهد ،که جای پای زخم‌های زیرِ برف مانده‌اش ،بوی چه دردها می‌دهد .به کنار می‌زنم زلفِ آشفته‌ی این دل راکه خوبِ بودنت خوب می‌ماند در ذهنِ آرزوهای من،بزرگ می‌شود به دستانت ،جان می‌گیرد به نگاهت ،که جای‌جای برف‌ها آب را دریا می‌شود ،این‌گونه که تو به سراغِ دل می‌آیی ،حالِ مرا که هیـــچ ،قلبِ زمستان ،بهارِ شیراز می‌شود .اینهمه دوست داشتن را در کجا جای دهم؟کجا پنهانش کنم؟تنها راز منی ترا به خدا هم نخواهم گفت.بخدا حیف است که قدرش را نمیدانیم.ندانم.ندانی...دلت نمیسوزد؟دلت نمیسوزد؟برای این همه دوست داشتن؟دلت نمیسوزد از این همه دوست داشتن بگذری؟دلت نمیسوزد برای حالِ خوبی که میشود کنار هم داشته باشیم؟چرا با خودت لج میکنی نامهربان جانم.وحالا در این روزهای برفی ،برفها تنهاییت را بیشتر به رُخَم میکشد وقتی جای قدم های کسی چون تو کنار قدم هایم نیست..دلم تنگ شده برای همه چیز.....برای همه آن چیزهایی که قراربود داشته باشیم،که قرار بود !برای تمامی شان!به غروب ها، به جمعه ها ، به دست ها،به قهوه ها، به پیاده روها، به همه گی شان،برای تو، برای تمام تو که آورنده "ن" فعل های رویاهام شدی..برمیگردم به سر سطر ذفتر خاطراتم و بازخوانی هرآنچه که نباید می پردازم

یش تو بسی از همه کس خوارترم من

 

زان روی که از جمله گرفتارترم من

 

روزی که نماند دگری بر سر کویت

 

دانی که ز اغیار وفادار ترم من"

 

 ...............................................

خدا شنیده که غیر از تو را نمی خواهم
 اگر کنار تو باشم خدا نمی خواهم.

 به جز تو راه ندارد کسی به غربت من 
برای غربت خود آشنا نمی خواهم.

 به پیش بینیِ من بی تو مردنم حتمی ست 
 که من بدون تو آب و هوا نمی خواهم.

 من و تو کاش در آغوش هم گره بخوریم
 که از وجود تو خود را جدا نمی خواهم

 نگاه می کنی و غرق می شود دل من 
برای کشتیِ خود ناخدا نمی خواهم.

 چه خوب شد دل من چشم بسته عاشق شد
 برای کوریِ چشمم عصا نمی خواهم

 حیا برای خیابان و چشمِ مردان است
 تو را کنار خودم باحیا نمی خواهم

بگو به آینه تکثیر دلبران نکند
من از یگانگیِ تو دوتا نمی خواهم

.........................................................
من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی

از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی

دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی

دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی

ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی

بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی

ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی

دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی

جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی




چرا آشفته می خواهی

خدایا ...

خاطرِ ما را ؟!

...........................................................

بعدانوشت:
        بعد 6ماه دلم جرئت کرد موسیقی اختصاصی گوش بده!
               نه.باورم نیست!

                              موزیک این پست"شهرزاد"

                          باصدای"محسن چاووشی" 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

        راهی به 

 "خلوت دل"
جانانم آرزوست...!

 گنج عشق خود نهادی

 در دل ویران ما

                         .................................................

چه کسی چنان که ما عاشقیم عاشق تواند بود ؟

بگذار بوسه ها مان،یک به یک جاری شوند

تا گلی بی معنا،مفهومی دوباره یابد،بگذار عشقی را عاشق باشیم

که شمایلش تا قلب زمین رسوخ کرده باشد

عشق را دوباره بنا کن،عشق مدفون زمستانی را

که در نیستان یکی خزان سرگشود و اکنون از میان ابدیت لب های مدفونعبور می نماید.

دوستت دارماز آن دوستت دارم‌ها،که نمی‌دانی 
که نمی‌دانی که بلد نیستی...

 

دوستت دارم این تعارف نیست زندگی من است.

تو را من مثل عبارت آرامِ دوستت دارم، دوستت دارم.
میدآنم یک روز دلتنگی برای تو کار دستم خواهد داد
کجا دیده ای آن همه دردفقط با گریه تسکین شود ...
راستش! بچه که بودم،هیچکس حرفم را باور نداشت،سر آخر،
جان مادرم را قسم میخوردم 
تا باورشان شود.آخر میدانی جان مادر به جانمان بند است.
حالا که تو باورم نداری!
مجبورم بگویم
"به جان مادرم دوستت دارم"
دیگرباورش با خودت!

این را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم

 چرا که زندگانی را دو چهره است،کلام، بالی ست از سکوت،و

آتش را نیمه ای ست از سرما.

 دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،

 تا بی کرانگی را از سر گیرم،و هرگز از دوست داشتنت باز نایستم:

چنین است که من هنوز دوستت نمی دارم.

 دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گویی

 کلیدهای نیک بختی و سرنوشتی نامعلوم،در دست های من باشد.

 برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگانی هست،

 چنین است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم

و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.و اگر نتوانم فریاد بزنم «دوستت دارم»

دهانم به چه کار می‌آید؟تو را دوست می دارم،
چونان حقایق تاریک،که دوست داشتنی هستند.

 منحقیقت تو را دوست می دارم

 اگر گیاهی باشی که هیچگاه شکوفه نداده است.باز دوستت می دارم

 حقیقت مطلق تو را و عشقی را که از تودر بدنم زندگی می کند.

 دوستت می دارم، بی‌آنکه بدانم چرا؟یا چه زمانی- در کجا؟

 تو را بی عقده و غرور.تو را آشکارا دوست می دارم.

 ما به هم نزدیکیمبه قدری نزدیک که دستان تو بر سینه ام

 همان دستان من است به قدری که بستن چشمان تو.همان به خواب رفتن من است.

 می دانم،می آیی! در بی برگی دستهایم،می نشینی،مماس بر نگاهم
در هندسه باور سبزی که جای نفس هایم راتنگ می کند.
می دانم ،می آیی! و هرم مهربانی نگاهت از پس سالهای بارانی برای چشمهایم  جشن لالایی برپا می کند.
می دانم ،می آیی!
به لرزش دستهایم آرامش وبه ترک های چشمهای خشک شده در راهم لحن ساده رود می بخشی  و قلبم به احترام آمدنت خواهد ایستاد‎
.
"دوستت دارم" رادر دستانم می‌چرخانم،از این دست به آن دست.پس چراهر وقت می‌خواهمبه دستت بدهم نیستی؟چرا اینجا نیستیتا "دوستت دارم" را از جنس خاک کنم،از جنس تنم،

و با بوسه بپوشانمش بر تنت؟بگذار "دوستت دارم" را از 
جنس نگاه کنم
از جنس چشمانمو تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.

 

یک دوست داشتن هایی هم هست،که دلت برایش از دور
ضعف می رود،که وقتیحواسش نیست...
در دلدعایش می کنی،یک بوسهبه سویش روانه میکنی!

بی دلیل، بی دلیل ،
بی دلیل ،بی دلیل من بگویم دوستت دارم قبولم میکنی؟

 

 

 

 

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم،نمی دانی


..................................................................... 

 مرایک شب درون دل به صرف عشق دعوت کن

زیانی نیست، گردیدی تقاضای غرامت کن

تو دل بسپار برمن لحظه ای گرهم شدی نادم
به جرم دل ربایی ام زتو طرح شکایت کن

اسیرم من به عشق تومرا با مهر خود بنواز
به حکم دین مدارا با اسیر در اسارت کن

تو پیغام ‌آور عشقی منم مومن به پیغامت
برو در سرزمین عشق دعویِ رسالت کن

شدم با شوق دیدارت به راه سرزمین عشق
بیا با من ملاقاتی تو در آن بی نهایت کن

دگرمعبودمن گشتی تو در میعاگاه عشق
قدم در پیش بگذارو دعایم را اجابت کن

فقط یک حاجت است برتو عطایم کن مرامگذار
مراعمری درون دل به صرف عشق دعوت کن
.......................................... 

 
ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا


به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

..............................................
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

............................................................ 
 
 که گفت خانه ی دل کردم از غمت خالی؟

نکرده ام!
نکنم هرگز این...

خدا مکناد!

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ٥:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
شنیدم سخنی خوش که پیر کنعان گفت 

فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

................................................                   

حواسم هست

دور نیستم از خیال تو

حواسم هست به هوای نبودنت و بوی دلتنگی

به نامه های در آب انداخته و آبهای از سر گذشته

به لبخند های بی جان و چشم های بی صاحب

حواسم هست

به خوابهای نابهنگام و بیداری های مبهوت

به بودهای نابود و دلهای کبود

شاید کمتر بگویم و بیشتر بنویسم

اما هنوز هم مثل قدیم

با بغض تو گریه می کنم و با لبان تو لبخند می زنم 

هنوز هم نفسم به نفس رویاهای سر به هوا بند است

من اگر روزی خوابهایم کمرنگ شوند میدانم که پیر شده ام

اما اگر روزی فراموششان کرده بودم

.بدان که مرده ام 

حواسم را به هیچ‌کجایی جز تو پرت ندیدم خیالِ دلم را با هیچ رویایی ،جز با تو بودن خوش‌حال ندیدم.مدام به سرم می‌زند ،

مگر زندگی ، عمرِ چند گلدانِ به گل نشسته است ؟ که هنوز بنفشه‌های من گل نداده‌اند ،انگار آفتاب آن‌جوری که باید بتابد نمی‌تابد ،خانه آن‌جوری که باید باغ باشد پرنور نیست ،ببخش بنفشه‌ام ،حواس دلِ باغبانت درگیر نگاه مردی‌ست که هستی‌ام را به یغمای بهشتی برده است که گلدانِ روزهای تنهایی‌ام هنوز جوانه است ،
من بی‌حواس‌ترین زن روی زمینم!
که این‌چنین به دنبال آفتاب می‌گردم و شب‌ها هنوز به دردِ نداشتنِ کسی مبتلا می‌شوم ،
خواب‌های سبکِ من با تکانِ برگِ گلدانم از سرم پر می‌کشد به گذشته‌های درد ،که ای‌کاش چشمانم بسته بودن را دوست داشتند ،ای‌کاش دل‌نگرانی‌های این زندگیِ دو روزه به فهمِ چشمانم نمی‌رسیدند ،که بیدار بماند و هزار و یک فکر بگذرد از سری که به روی سینه‌ات برای خواب آمده است ،آیینه را مدام نگاه می‌کنم ،من شبیه زنی شده‌ام که موهای بافته‌ام ، دلم را کوک می‌کند و من دوباره کوک‌های قلبم را روبروی نگاهم باز می‌کنم ،دستِ خیالم را به جفت پریشانِ پر سکوتِ نگاهم می‌کشانم ،بهشت را با اشک‌هایم تنفس می‌کنم ،پشت درِ خانه‌ی ما بهشت را زنی عاشقانه نوشته است ،هر روز در را باز می‌کنم ، نامِ بهشت را نگاه می‌کنم و دوباره در را به روی آمدنم می‌بندم ،که این‌جا ،آخرین جای آمدن و ماندنِ زنی‌ست که با چشمانش حرف می‌زند و من یک ریز با خودم زمزمه می‌کنم ،

فرشته‌ها می‌آیندو شاپرکی به سمتم پَر می‌کشد

دوستم دارد

شانه‌ام را می‌بوسد

می‌نشیند بر قلبِ زندگی‌ام

 جایی کنارِ دستِ تو بر آب

و به خاک نگاه می‌کنی و طلا می‌رویَد

 خوش‌حال می‌بینمَت،دستانت پر از شادیِ احساس ،به شاپرکی دست تکان می‌دهی،
عشقِ دوست‌داشتنیِ من ،تو ای علاقه‌ی نازنینم ،

کمی برایم بگو 
صدایم کن ! 
سرِ پر دردِ این حرف را باز کن دهانِ این سکوت لا مذهب را گِل بگیر! بیا که جای تو جای خداست همینجا کنار گردنم بخواب !
همینجا که از همه چیز به من نزدیک تر است بیا و نزدیک ترینم باش ! می خواهم سجده ی شکر به حُکم بودنت به جا بیاورم 
می خواهم نگاه مهرت را درک کنم،من -از محکوم شدن 
به سپری شدن ،آغشته شدن ! -در خاطرات خسته ام 
تو بگو 
فقط بگو 
کجا باورم می کنی ؟ 
این همه تحمل درد از من بعید است 
این بی صدایی لبانت ! 
درد دارد !
من از این خاطرات خسته ویرانم ! 
نشسته ام پشت به پشت حافظه ای که تو را به یاد می آورد 
بیا ! بیا و لمس نگاهم باش،درست نزدیک تر از رگ گردنم ! 
همان جایی که ضربانش به تمام تو بستگی دارد !می خواهم کنارتو باشم و باز بی آواز ،از راز این همه همهمه بگذرم.باورکن 

هر قدمی که دورتر میشوی،انگاردنیا هم تنگتر میشود !تا آنجا که
تنها نقطه هائی باقی میمانند...که آنها هم میشوند
سهم نوشته هایم،
میشوند "سه نقطه"میشوند سکوت،
میشوند بغض!
میشوند جائی که درستدلتنگی از آنجا آغاز میشود.
بارها خدا را به خواب می‌بینم،به دستانِ زندگی ما می‌آید ،
به چشمانِ من طلا می‌دهدو تو انگار پــَر می‌کشی از رویا ،
تا انتهای لب‌خند،تو پرستو می‌شوی و ،
به شانه‌ام کوچ می‌کنی،اشک‌هایم را نگاه می‌کنی
و من ،دانه‌دانه اشک‌هایم را دوست دارم ،
وقتی به شوقِ لب‌های خندانت ،سیل‌وار طلا می‌بارند.

شاید شبیه شعر تر تو باشد
بوسه های بهار
به وقت باریدن بی امان
دیگر ، گریه و خنده بهانه نمی خواهد
همین که هوا حالی به حالی می شود بس است

آسمان مثل اسم توست
وقتی امساک می کند

..... هر شب

 و در آغوش پلک هایم هستی

و با حافظ

بغض می کنم

فراق را بکشم

آرزوی قشنگی است

آخر نه خدا پیر است

و نه ما پیر

تازه به عشق هم بدهکاریم

     
به فال های حافظ

شماره ی غزلیّات سعدی




..................................................................

شبی در شرشر باران تو را بیدار خواهم کرد 
و با زیباترین رویای خود دیدار خواهم کرد

چه دنیایی برایم ساختی با خود، که بعد از این
جهانی را بدون دیدنت انکار خواهم کرد

شبیه خون در رگ های من حکم نفس داری
تو را هر لحظه در قلب خودم تکرار خواهم کرد

برایت هدیه آوردم ، دلی با عطر تنهایی
اگر حتی نخواهی باز هم اصرار خواهم کرد

پس از این من به جز مضمون تو چیزی نخواهم داشت
برای عاشقی چشم تورا معیار خواهم کرد

چرا راحت نگویم ماه من، "من عاشقت هستم"
بگویی هر کجا هر لحظه ای اقرار خواهم کرد.
...........................................................

خوشا به حال هرآنکس که همسفر دارد
که دل سپرده و از حالِ دل خبر دارد

خوشا به حال نگاهی که ماتِ چشم تو ماند
و با خیالِ تو یک عمر شعرِ تر دارد

اگر غلط نکنم چشم های خیره سرت
خیالِ شیطنت و فکرِ دردسر دار

خدا نیاورد آن روز را که چشمانم
از آسمان نگاهِ تو چشم بردارد

سکوت کن که بپرسیم از تمامِ جهان:
که از نگاهِ تو حرفی قشنگ تر دارد

و با نگاه بگویم که ((دوستت دارم))
که عاشقانه تر از این،جهان مگر دارد؟

تو در کنار منی هرکجا،نفس به نفس
سکوت کن!که شب از حال ما خبر دارد
...................................................... 

به هجران کرده بودم خو که ناگه روی او دیدم

کمند عقل بگسستم ز نو دیوانه گردیدم

 

گرفتم پنبه‌ی آسایش از داغ جنون یعنی

به باغ عاشقی از سر گل دیوانگی چیدم

 

دلم زان آفت جان بود فارغ‌وز بلا ایمن

ز آفت دوستی باز آن بلا برخود پسندیدم

 

ز راه عشق بر می‌گشتم آن رعنا دچارم شد

ازان راهی که می‌رفتم پشیمان بازگردیدم

 

هنوزم با نهال قامتش باقیست پیوندی

که هرجا دیدم او را جلوه‌گر چون بید لرزیدم

 

چنان ترسیده‌ام از غمزه‌ی مردم شکار او

که هرگاه آن پری در چشمم آمد چشم پوشیدم

 

در آن ره محتشم کان سروقد میرفت و من در پی

زمین فرسوده شد از بس که بر وی چهره مالیدم

...................................................            
 نفسی                           

 همدم ما شو 
که نداریم کسی…

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ | ٥:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

 

 آنچه رفت از عشق او

بر ما نپرس...


..................................................................

در من زنی زندگی می کند ، که هر روز ، حرف به حرف الفبای زندگی را مرور می کند ؛ می خواند و می نویسد و باز به حرف اول می رسد ؛ حرفی که سرآغاز حیات اوست .
زنی که گاهی مثل خواب یک نوزاد ، آرامِ آرام است ؛ و گاهی ترس و نگرانی و احساس ناامنی از دورترین فاصله از چهره اش پیداست . 

درون من زنی زندگی می کند که همواره ناگفته هایش بیش از گفته هاست ؛ ولی یک وقت هایی دلش می خواهد با کسی همدل و هم آه حرف بزند ... اما باز خودداری می کند ؛ و خود را به تحمل و شکیبایی می خواند ؛ و حرف هایش را برای همیشه در تاریکخانه ی ذهنش پنهان می کند .

بیتابم / بیقرارم / آسمان ببارد یا نبارد ؛ من دلم می خواهد ببارم ، با عطر پونه های رسته بر جویبار دلتنگی / می خواهی حرف بزنم ؟ / از کجا بگویم ؟ / برای کی ؟ / گوش شنوا به کارم نمی آید ؛ دل شنوا می خواهم / نه این که واژه نباشد ؛ واژه ها دیگر کهنه و خسته و نارسا شده اند / گذاشتمشان و گذشتم / می خواهم حرفی بزنم ؛ چیزی بگویم که وقتی مرا به یاد می آوری ، ترکیب ناچسب و نازیبایی نباشم / عشق باشم ، شور باشم ، نور باشم ...

کتاب پنهانی در جانم می جوشد / مرا نخوان ؛ مرا بنوش / باید بنوشی مرا ؛ تا بدانی چه می گویم ...

دنیا خیلی کوچک است ؛ با همه ی قلدربازی هایش / خیلی حقیر است / و من و تو اقیانوسی بیکران ، که در این کوچک تنگ نمی گنجیم / هی دست و پا می زنیم ؛ بلکه جایی برای روح پروازی مان باز کنیم / ... و من خواستم با سهراب قایقی بسازم برای رفتن به آن سوی بی سو ! ... نشد ...

اینجا که می آیم ؛ دلم رنگ رنگی می شود / یاد بهانه های جورواجور خودم می افتم 

زنی که منم ... و گاه خسته ترین شکل حیات را تجربه می کنم . انگار دستی ستاره ها را ، رنگین کمان را از آسمان کودکی ام دزدیده ... کودکی که ماه را به موهایش سنجاق می کرد و با دستانی باز ، میان سبزه ها می دوید و شعاع نور را که از لا به لای شاخه های درختان می تابید ، با عشق بغل می کرد .در من زنی نهفته است
که هر شب مریم های شعرهایش را از هلال ماه می چیندو هرصبح شاخه شاخه
در گلدان خورشید می کارد. زنی که در یک خانه ی سبز زندگی می کند؛
در کوچه ای که کسی جز مریم و باران از آن عبور نمی کند و چقدر ساده تمام شعرهایش را در باغچه ی آسمان جا می دهد و چقدر؛چقدر دلش می خواهد 
اهل ماه شود؛اهل ستاره و شاید دوست دارد باران دستش را بگیرد و به جان تمام مریم های زمین  قسمش بدهد به هیچکس نگوید 
چرا وقتی دلش می گیرد بیشتر عاشق می شود؛بیشتر شاعر

 

بقول فروغ :"وقتی که زندگی من

 

هیچ چیز نبود

 

هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

 

دریافتم 

 

باید، باید، باید

 

دیوانه وار دوست بدارم

 

کسی را که مثل هیچکس نیست!"

این روزها ، زنی در من نفس می کشد که تپش های زندگی را سخت لمس کرده است ؛ و حال تمام وجودش قلبی شده که تیر می کشد ... انگار در جانِ من ، چیزی از جا کنده شده و جای آن  ، زخمی هر روز و هر ساعت نمک سود می شود ... نفسم بند می آید از سوزشش ... کجاست نفسی مسیحایی تا رهایم کند ؟!

با همه ی اینها ، باور کن گاهی حتی از کنار تو می گذرم و نمی شناسمت / بس که نمی شناسی مرا / بس که غریبگی می کنی با دلم / بس که نفس هایت ، شرجی غربت دارند / بس که گریزان شده ای / بس که بی راه می روی / بس که حیران شده ام / بس که نمی بینی ام / نگرانی ؟ ... این روزها حتی سراغ خودم هم نمی روم / خودم را جایی جا گذاشته ام که نمی دانم کجاست / باور می کنی ؟ / غبار نشسته بر آینه گواه است که راست می گویم ...

 

اگر حوصله داشتی و داشتم ؛ با هم به نقاشی رنگین کمان بر سینه ی آسمان می رفتیم / اگر می آمدی ؛ لا به لای شاخه های درخت ها ، دنبال خورشید می گشتیم / اگر دل می دادی ؛ با برف آدمک می ساختیم / چشم های خیس بنفشه های نوزاد را پاک می کردیم / اگر حوصله داشتی ؛ حوصله ام سر نمی رفت از این دنیای خاکستریِ خاکستریِ خاکستری / کاش می شد پیراهن چرک آسمان را آنقدر شست و شست ؛ تا دوباره آبی شود ...

 

چقدر دلم می خواهد باران بیاید و دفترم را زیر باران گم کنم و تو یک روز آن را برایم پیدا کنی / تا همه ی رویاهایم را پیدا کنی / تا آسمان دوباره پیراهن آبی به تن کند و خورشید رقص نور راه بیاندازد و من و تو ، هی بخندیم و بخندیم و بخندیم / چقدر دلم می خواهد باز شب ها ، زل بزنم به آسمان و روشن ترین ستاره را نشان کنم برای خودم / چقدر دلم می خواهد با تو تا افق های دور بدوم / چقدر دوست دارم یک دامن ستاره برایت بچینم ...

این روزها حالِ درختی را دارم که تمام شکوفه هایش را برف زده . چه جدال نابرابری ! ... اما با این همه ، باز هم دلم اردیبهشتی تمام عیار می خواهد . اردیبهشتی که شش دانگش سبزی و طراوت و تازگی و مهر باشد . دلم برای همه چیز تنگ شده.دچار درد مزمنی شده ام به نام بی قراری.

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابدشنیده خواهد شد.
روزهای دلتنگی بروید.... نمیخواهمتان!!

نمی دانی چقدر خسته ام ! در من، زنی تمام راه های رسیدن به تو را یک نفس دویده است!

 تو را از من گرفتند  و آفتاب را   و آبیِ آسمان را  و پنجره‌ای که به روز باز می‌‌شد

و به دریا و به هزار هزار آرزو  تو را از من گرفتند و دست هایت

آه دست‌هایت ، اتفاق دست های من  اتفاقِ شعر‌های من ، اتفاقِ پنجره‌ای که به روز باز می‌‌شد و به دریا و به هزار هزار آرزو  تو را از من گرفتند

و این آسمان اگر خدائی داشته باشد

باید فقط ببارد

و ببارد

و ببارد

وقت تنگ است / یک مشت آرامش می خواهم .

.....................................................
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم 
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را


ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من 
ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را


کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد 
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را


مباد روزی چشم من ای چراغ امید 
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را


دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود 
مگر صبا برساند به من هوای تو را


چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان 
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من 
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را


سزای خوبی نو بر نیامد از دستم 
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را


به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم 
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را


به پایداری آن عشق سربلندم قسم 
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

..................................................

آری ... گلم ... دلم ... حرمت نگه دار

کاین اشک  ها خون بهای عمر رفته ی من است

آری ... دلم ... گلم ... ورق بزن مرا

و به کتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن این سرگذشت کودکی ست

که به سرانگشت پا ، هرگر دستش به شاخه ی هیـــــچ آرزویی نرسیده است

پس گریه کن مرا به طراوت ..

                ............................................................

 باری، ای عشق،  اکنون و اینجا،

 هوای همیشه‌ات را نمی‌خواهم

نشانی خانه‌ات کجاست؟
 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥ | ٤:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()


ز تو کی کناره گیرم

       که تو در میان جانی
............................................................

جان به کف خنده به لب شعله به دل شور به سر
 

جان فدا در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز


.............................................
این روزها دیده ای ...

آدم ها از پایان جهان می ترسند

می دانی

فقط وقتی تو نباشی،دنیا تمام می شود 

..........................................

هر وقت که کاری نداری انجام دهی
تنها به من بیاندیش
من در رویای تو شعر خواهم گفت
شعری درباره چشم هایت
و دلتنگی.
بعضی گریه ها شعـر نمیشوند موسیقی هم همینطور !

بعضی درد ها را نمیتوان نوشت نمیتوان سـرود ..

بعضی بغض ها میانِ اینهمه شعر

به هیچ صراطی مستقیم نیستند !

به گمانم بعضی جاها فقط باید مُـرد ...

.....................................................................

محبوبم

امروز هم بی تو گذشت. چشم دارد به ندیدنت عادت می کند؛ 

زبان نامت را به سختی در دهانم می چرخاند؛ دست ها بلا استفاده و گوش هایم صدایت را

روزگار غریبی ست و درد هر بار یکی از اعضای تنم را
احاطه می کند 

شاید برای همین است که قلب و مغزم، با آنکه همیشه کنار تواَند؛ بیقراری هم می کنند

قلب... مثل مادری که جنگ، جنازه ی فرزندش را هنوز پس نداده است 

و مغز... چون پدری که در تنهایی و خلوتش، به آرامی می گرید.

چه تشبیه مسرت بخشی...! که هربار به یادم خواهد آورد ...

     " هرگز، فراموش نخواهی شد ..."

محبوبم

قلب کارش تپیدن است، بدون آنکه بخواهی

گاهی تند و گاهی آرام 

می توان برای مدت زمان کمی، نفس را حبس کرد تا شش ها خستگی در کنند

می توان مدتی فکر نکرد، تا مغز آرام بگیرد

ولی به وقت تنفر، استراحتی در کار نیست. به واقع، این قلبت است که آنرا دور انداخته ای

کسی آنطرف تر وَرش می دارد و با آن به "دوست داشتن" ادامه خواهد داد

تو اما مردان زیادی را رنجانده ای! مردانی که به خون ات تشنه اند و قلب هایشان را گوشه ای... دورانداخته اند 

من حواسم هست ولی و حالا،

با هزاران قلبی که درسینه جمع کرده ام... دوستت دارم

محبوبم

گاه به خانه ی کوچکمان فکر می کنم

به قاب عکسی که ما را محکمتر از همیشه، کنار هم نگه میداشت

درست شبیه یک بیلبورد کوچک، که روی دیوار نصب شده بود و خوشبختی را برایمان تبلیغ می کرد

خانه، شهر کوچکی بود که آینه... دریا، پنجره ... آسمان، کاناپه ... قرارگاهی عاشقانه و آشپزخانه ... رستورانی بود که تنها میزش را همیشه برای ما رزو کرده بودند

جای خالی تو، جالی خالی نیمی از آدم هاست، که نیم دیگرش رو به تراس، سیگار می کشد

بخاطر من نه

بخاطر خوشبختی

بخاطر قرار های عاشقانه

بخاطر دریایی زلال

بخاطر آسمان و هوایی پاک

به خانه ات برگرد


محبوبم


از چه بگویم

زندگی تاوان دارد و عشق بیشترینش است

از چه بگویم که راضی ات کند، از ته دل بخندی

بعد پیش خودت فکر کنی: شادیِ بزرگی را در چنته ات پنهان کرده ای

از مرگ

یا زندگی

از کدام بگویم که عشق زوال ناپذیر باشد و معرفت واژه ای که پلیدی ها را کتمان کند؟!

کتمان کنم؟

چه را؟

آدم ها که همچنان هستند و گربه ها بی هیچ ترسی روی دیوار معاشقه می کنند

چه را؟

تنهایی که همیشه هست و سایه ها هستند و چیزهای غمگین تری هم هست که دستش را توی پیراهنم کرده

بدهم؟

تو میگویی قلبم را بدهم؟

و بی قلب آیا می شود زندگی کرد؟ 

دوستت دارم 

دوستت دارم

دوستت دارم

هر جور صرفش کنیم؛ طعم تلخ و گسی دارد

که هر چه لب ها را بهم میمالیم... چیز شیرینی عایدمان نمیشود

همه ی کارهایم بی دلیل است

مثل گریه کردن و خندیدن و نفس کشیدن

حالا اگر به تو فکر می کنم و دوستت دارم

بخاطر این است که برای این زنده ماندن های بی دلیل

دلیل محکمی داشته باشم

قرار نیست تکراری شوی. با وجودی که هر روز می آیی و مرا از خواب بیدار می کنی تا خورشید را ببینم و گاهی باران را که به شیشه تلنگر میزند، فراموش میکنم که دیشب نگران آمدنت بودم. فراموش می کنم که تو مهربان تر از دیروزی. یعنی باید مهربان تر باشی! وقتی کسی مرا دوست دارد نگرانی هایم را به امید بدل می کند. رسیدنت مژده ی روزی دوباره است. اینکه هنوز می توانی عاشق شوی و دوستت بدارند و ضربان قلبت را با عاشقانه هایت تنظیم کنی.
فردا یعنی آذر، یعنی ماه آخر پاییز. حیف است که این پاییز هم تمام شود و ما با هم قدم نزده باشیم این پیاده روهای خیس و چشم انتظار را! شاید کسی در فردایی که نمی دانیم کی از راه میرسد منتظرمان باشد. فردایی که قرار است از همین لحظه آن را بسازیم
بیا! همین لحظه بیا! تو دیروز هم که بیایی برای من فرداست!از بی خبری متنفرم، از دلواپسی و دلشوره های مدام، از نگرانی های موذی، از ندانستن، ترس از گم کردن. ترسی که مثل موریانه ای سمج به جان اعصابت می افتد و آرامش خیالت را ذره ذره می جود. هرجا می روی برو اما بی خبر نه. قبل رفتن به سفر های کوتاه و بلندت حتی اگر روزی خواستی بروی و دیگر بر نگردی

هرشب خواب تو را می دیدم . نمی دونم خوب بود یا بد اما،
نمی خواستم این خواب ها ادامه پید کند .دوست داشتم یک بار دستانم را
سمت خوابم دراز کنم و تو را از لابه لای تمام این رویاهای گاه و بی گاهم
 بیرون بکشم.دوست داشتم به جای اینکه تنها در خواب هایم قدم بگذاری ،
 یک بار هم که شده هم قدم با خودم شوی . اما تو بازهم هرشبی تنها
در خوابم همراهیم کردی . شاید یک فنجان قهوه دوای دردم می شد
 بله ، یک فنجان قهوه مرا هم از تو دور می کرد هم از رویاهایی که
 تو همراهیشان می کردی . یک فنجان قهوه برای خودم میریزم اما ،
 تو ته فنجان قهوه ام هم هستی . می خواهم این بار تصویرت را با آب بشویم
 شنیدم آب روشناییست . شاید به این بهانه چشمم به چشمت روشن شد
 چشم های تو دو فنجان قهوه اند .اخم که می کنی قهوه تلخ تر می شود.نه ،نه ،دروغ است
هنوز در خوابهایم چشم هایت شروع واقعه اند آن راز دو چشم سیاه!هنوز در خواب های من دختر مسافریست که کفش هایش را زیر بید مجنون کنار جاده گم می کند
هنوز درخواب های من دختر ترسانیست که فانوس به دست در سیاهی کوچه
 به دنبال رد پایی آشنا از خودش می گردد .هنوز درخواب های من دختر
چشم به راهیست که ، که لب پنجره می نشیند و فال حافظ می گیرد .هنوز
درخواب های من دختر بی حواسیست که نمی داند قرار است برود یا بماند .هنوز
درخواب های من دختر طلسم شده ایست که هرشب گل سرخش را
نوازش می کند تا مبادا اندوه خاک سپاریه گل برگ های پژمرده زود تر از
قرار معمول هردوشان را به خواب ابدی فرو ببرد .همیشه و هنوز درخواب های من
 دختر بی تابی شبیه من است که از خاطراتش ابر می سازد و بر آتش
 دلِ تنگش می باراند .من به رویا بودن محکومم . رنگ آدمی زادی نخواهم گرفت
دستانم را به زندگی می‌کشم.به پنجره ،به دیوار ،به هرچه مهربانیِ این اتاق ،
و تو را در قشنگ‌ترین حالتِ زندگی به یاد می‌آورم ،و یکباره طلوع می‌کند زمین ،
غروب می‌شود این احوال پس وُ پشتِ هرچه خاطره است را بالا می‌آورم دستانِ
 خسته‌ام را به غروبی می‌کشم ،که بی‌انصاف‌تر از تنهایی‌های مدامِ سالمندانِ
پشتِ پنجره‌های انتظار است ،وقتی که هر روز عصر می‌شود و ،غروب چه بی‌رحمانه
با فرزندشان نمی‌آید !و تو را در تاریکیِ مطلقی جستجو می‌کنم که خیالی
جز بودنت به سرم نزند کم‌کم احساس می‌کنم ،با روزهای دربه‌درم کنار آمده‌ام
یک آسمان مگر از نور چه می‌خواهد یا خانه مگر بی‌سقف هم می‌شودکه نکشد
به پروازم نکشد رنگ سیاه به آرزوهایم.مگر نماندیم در این افسردگیِ مذاب گرفت
تمامِ خانه را ،تا مچ پا در انجمادِ لحظه‌ها سپری شدیم و ،غرق مگر چند مرتبه
 اتفاق می‌اُفتد ؟رویاهایم را تک به تک به خاطر می‌آورم تا جایی که می‌بینم ،
خاطری جز تو نیست.تمامِ من به پای خاطرِ تویی اینجاست ،که نیستی در این
حال و هوای غم‌انگیزِ ،که غروب‌های پاییزم را نمی‌فهمی سرم را از گوشه‌گوشه‌ی درد
 بیرون می‌آورم چه کسالتِ بی‌جهتی‌ست انحنای لبانم من تمامِ دل‌خوشی‌ام رادر
 نگاه کردن به بودنِ تو می‌بینم.افسوس ،پس از غروب ،هیچ خورشیدی نمی‌تابد
افسوس در تاریکی ،بودنت را نمی‌بینم.
مهم نیست
من با همین عادت دوست داشتن عاشقانه روزگار میگذرانم! 
……………………………………………………………
هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن

یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن

 

گر چه به غم ستاده ام نیست توان دیدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

 

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد

وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

 

دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو

حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

 

من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام

زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن

 

گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام

آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن

 

یوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو

رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن

 

هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی

یا که مرا ز دل ببر  یا ز برم سفر مکن

......................................................


                   نیابم دٖر جهان یاری ، نبینم غیر غم خواری

ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر 

……………............................................

  افسوس                   

            تو هیچ چیز کم نداری

حتی مرا                                

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٥ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

براستی دوست داشتنم کفایت نمی کرد!؟
تمام بغض من تنها زیر سر همین یک جمله بود
دوستم نداشتی ...همین!

 و چقدر حرفها در این واژه نهفته است
آه ....
از عشق

        .....................................................................

در این زمانه غریبم, بگو به حضرتِ عشق

به هر بهانه ،نشد بی بهانه برگردد !
.......................................................... 

اسیر واژه ی عشقم وَ بی تو می میرم
که باید از تو بگویم.... من از خودم سیرم
شبیه کودکی از مادرش جدا شده ام
تمام عمر برایت بهانه می گیرم

گلایه نیست... زمانه جدایمانه کرده
ولی به یاد تو هستم به عشق زنجیرم
درون سینه نگاه تو فتنه ای انداخت
تو رفته ای و خودم با خودم چه درگیرم
من و سیاهی شب ها رفیق هم هستیم
مرا سیاهی شب ها شد است تقدیرم
گرفته حال و هوایم شبیه یک مرداب
تو نیستی و جهانی همیشه دلگیرم
درون مصرع آخر قلم دوباره نوشت
اسیر واژه ی عشقم.... وَ بی تو می میرم

 ...........................................................
 روزهایم عجیب دلگیرند،مثل آن جمعه ای که تب دارد

با دل من کمی مدارا کن،به خدا قلب هم عصب دارد!
..............................................................

در من غم بیهودگی ها می زند موج

در تو غروری از توان من فزون تر
 در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
 در تو گریزی می گشاید هر زمان پَر
 ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست
 ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
 ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
 از هر فریبی رشتة عمرم نمی بافت
 اندیشة روز و شبم پیوسته این است
 من بر تو بستم دل ؟
 دریغ از دل که بستم
 افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم
 در پای بت هایی که باید می شکستم
 ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
 دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
 در این غروب سرد درد انگیز پائیز
 با محنتی گنگ و غریبم واگذارید
 اینک دریغا آروزی نقش بر آب
 اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر
 در من ، غم بیهودگی ها می زند موج
 در تو غروری از توان من فزون تر....

........................................................... 

خسته ام از تو و این ماضی استمراری...
خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود!
.........................................................................

نگاه کن که غم درون دیده ام،چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم،اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود،شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من پر از شهاب می شود 

تو آمدی ز دورها و دورها،ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی،ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شهر شعرها و شورها

 به راه پرستاره می کشانی ام،فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم،لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم 

چه دور بود پیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان،نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان ،کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها،
مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما،چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من،به لای لای گرم تو،
لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود
.....................................................


وفروغ مدام زیر لب تکرار میکند

               
"و زخم های من همه از عشق است ...."
مگر مرگ دهانم را بگیرد که نگویم دوستت دارم!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
 خوش به حال هرکسی 
دلتـنگ و بی‌ تابش تویی . . .
...................................................................

بی تو محبوبه ی جان ،عمر گران را چه کنم ؟
خود بگو ماه جهان ، باد خزان را چه کنم...؟
................................................................. 
بی‌ وقفه غمگینم!
در شالیزارِ گیسوانم، زنانِ برنجکار گیلکی می‌‌خوانند
در دست‌هایم کودکی باد را وعده ی بادبادک می‌‌دهد
و پاهایم ... پاهایم هوس دارند،شوقی هماهنگ به رقصیدن
که به زندگی‌ وزن می‌‌دهد

من اما .... بی‌ وقفه غمگینم
در سینه ام
زنی‌ غریب، غروب کرده
زنی‌ که حتی شالیزارِ گیسوانش ، لهجه داشت..
زنی ‌ که از تلاطمِ پر شکوهِ زنانگی افتاده ... غمگین می‌‌نویسد
.............................................................................

آخر نگهی به سوی ما کن،دردی به ارادتی دوا کن

بسیار خلاف عهد کردی،آخر به غلط یکی وفا کن

ما را تو به خاطری همه روز،یک روز تو نیز یاد ما کن

این قاعده خلاف بگذار،وین خوی معاندت رها کن

برخیز و در سرای دربند،بنشین و قبای بسته وا کن

آن را که هلاک می‌پسندی،روزی دو به خدمت آشنا کن

چون انس گرفت و مهر پیوست،بازش به فراق مبتلا کن

سعدی چو حریف ناگزیرست،تن درده و چشم در قضا کن

شمشیر که می‌زند سپر باش،دشنام که می‌دهد دعا کن

زیبا نبود شکایت از دوست،زیبا همه روز گو جفا کن

................................................................................. 

 به این حرف ها اعتنایی نکن تنهایی چیز خوبی نیست
و بدتر از تنهایی ، "زیبایی" ست ..!

اتوبوسی که مسافرش را به مقصد می رساند زیباست ، 
مادری که عکس فرزندش را می بوسد زیباست

و زیباست پیراهن، وقتی که زن ها به تن می کنند !
و کسی چه میداند
مسافران تنهایند
مادری که سالها منتظر است ... تنهاست،
و پیراهنِ گلدار ،تنهاییِ زیبایی ست که گاه زن ها می پوشند
بی آنکه دیده شوند !

به دریا فکر کن
به آبیِ بیکرانی که بارها کنارش قدم زدیم،بی آنکه حرف های
کف آلودش

گوش هایمان را خراش دهد .به قایقران هایی که قوت شان به
موجی بند است
و جانشان هم گاهی،مهاجران ولی
درد بیشتری دارند !

نفس ها توی سینه هاشان حبس استو با شکم های سیراب
اززندگی روی دریاها شناورند ...

به زیبایی ات سوگند
و تنهایی من !
که فاصله ها برعکس اند
که سهم هر کداممان از چیزی که داریم
بیشتر می شود
بیشتر می شود اندوه
و اندوه چیزی نیست
جز همین "دوستت دارم" های من ...

من کی اَم ؟که گاه فکر میکنم سربازم و از گلوله هایی که دارد،
بی مصرف ترین شان ... بهترین است !

که گاه فکر میکنم درختم صنوبری بزرگ و سبز،که دست هیچ
جنگلبانی روی شاخه هایش نیست.

بیشتر اما کودکم ! غمگین و رنجور
که دستان مادرش را پشت مغازه ی اسباب بازی فروشی
گم کرده است،گریه میکند

و ماشین کوکی پشت ویترین،می فهمد،می فهمد تنهاست !
و اینطور چشم از او بر نمیدارد ...


خواستم شعر باشد
خواستم زیبایی ات را روی سطر سطرش بپاشم،تا مسافران
عاقبت به خیر شوند

سربازها عاقبت بخیر شوند و " دوستت دارم " مثل کودکی شاد
میان واژه ها "لِی لِی" کند ...

................................................................................
بگذار سر به سینه‌ی من تا که بشنوی
آهنگِ اشتیاقِ دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت:
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان
عمری‌ست در هوای تو از آشیان جداست

دل‌تنگم، آن چنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین! که هیچ وفا نیست با مَنَت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پَرم در هوای تو

یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوش‌خند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب

بیمار خنده‌های توام، بیش‌تر بخند
خورشیدِ آرزوی منی، گرم‌تر بتاب
.................................................................

به آیینت قسم حتی قلم هم گیج و لرزان شد

تمام شعر من از شوق تو گیسو پریشان شد

 نقابی بسته ای بر چهره ات دیوانه ی شاعر

و چشمان خدا پشت نقابت خوب پنهان شد

 بخند و آسمان چشم شاعر را بباران و 

بدان لبخند تو در این غزل آیینه گردان شد

 نوشتم آینه ... آیینه یعنی تو نه یعنی من

حضورت معنی آیات سحر آمیز قرآن شد

 غزل ویرانه شد از رفتنت فالم خبر دارد

چرا که اسم تو تعبیر نقش توی فنجان شد

 برایت بی گمان من حکم آن دیوار را دارم

که قلب تیر خورده روی آن مفهوم ایمان شد

 نقاب از چهره ی خود بر نداری ،گفته ام آنشب

که اینجا ماجرای جنگ بین عشق و وجدان شد


............................................................................
شعر بهم می ریزد زمانی که
برای پیدا کردن خودم واژه ها را زیر رو می کنم و بی دریغ 
باران می بارد.
آخرش بغضم حافظه اش را از دست می دهد
و یادم می رود این روز ها را چقد گریسته ام..؟
خودم چمدان خواهم بست .تنهایی ام در اتقاق می ماند
و
قلبم،
آه قلبم...،
گفته ام منتظرش بماند...
............................................................ 
 
«لکنت ِشعر و پریشانی و جنجال ِ دلم

چه بگویم که کمی خوب شود حالِ دلم؟»
..................................................................... 

 
 آشنایا

گله دارم ز تو چندان که مپرس...
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
عمری دلم به سینه فشردی در انتظار

تا در کشم به سینه و در بر فشارمت
.......................................................
تمام شب انتظار کشیده ام
تمامِ این شب‌ها
منتظر بوده ام
تا بیایی
و چقدر دردناک است اگر بدانی
برای یک نفر
دنیا خلاصه شده
در یک شب
و یک زن
و مردی که قرار است بیاید
........................................................ 
 
ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز ده
گر او نمی‌آید بگو ، آن دل که بردی باز ده

افتاده‌ام در کوی تو ، پیچیده‌ام بر موی تو
نازیده‌ام بر روی تو ، آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام ، مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام ، آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ، ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من ، آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها ، شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما ، آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی ، با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی ، آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم ، از هجر آزاد آمدم
پیش تو بر داد آمدم ، آن دل که بردی باز ده

 .............................................................

نمی‌دانم این نامه را باید به عنوان چه کسی بنویسم؟ شوهر سابق، دوست، پدر فرزندم یا هر چیز دیگر. تو خودت هر چه دوست داشتی، بگو. اما فقط خواهش می‌کنم نامه را تا انتها بخوان. دست کم به حرمت روزهای با هم بودن. به حرمت این‌که من و تو یک هدف مشترک داشتیم و داریم و آن خوشبختی «سامان» است.

هر جای دنیا که باشیم، هر کدام‌مان، در هر شرایطی می‌دانم که خوشبختی سامان برای‌مان از هر چیز دیگری مهم‌تر است، حتی از خوشبختی خودمان. می‌دانم تو هم مثل من اگر پایش بیفتد خودت را به آب و آتش می‌زنی تا سامان پا بگیرد، قد بکشد، خوشبخت شود. بگذار اعتراف کنم که با همه اختلاف‌هایی که داشتیم، هنوز هم نمی‌توانم تو را فراموش کنم. اصلا تصمیم گرفته‌ام از این خانه که هیچ، از این شهر بروم. برای این‌که این‌جا ماندن و شب و روز با خاطرات و اشیایی که تو آن‌ها را لمس کرده‌ای سر و کار داشتن، اعصاب مرا خرد کرده است.
یک آگهی زده‌ام که همه دار و ندار زندگی‌ام را می‌خواهم بفروشم. کتاب‌ها، سی‌دی‌ها، مبل‌ها، آن راحتی که تو رویش می‌نشستی و همیشه با کنترل تلویزیون بازی می‌کردی همه را گذاشته‌ام برای فروش! می‌دانم سرم کلاه می‌رود، اما بگذار برود! آدم بعضی وقت‌ها دوست دارد سرش کلاه برود! کلاه گشادی که تا چشم‌هایش را بپوشاند. فقط برای این‌که دنیا را نبیند. وقتی زن و شوهرهای جوان و خوشبخت را می‌بینم، لااقل تا یک هفته مثل دیوانه‌ها هستم...
شنیده‌ام که تو هم گاهی همین حس را داری، نپرس که از کجا شنیده‌ای؟! 
کلاغ‌ها همه جای دنیا پرواز می‌کنند. دیشب با خودم فکر می‌کردم که شاید اگر این‌جا نباشم، همه راحت شوند. شاید پیش پای تو هم راهی به سوی آسایش و خوشبختی گشوده شود. برای این‌که با توجه به شرایط کنونی من برای تو جز مزاحمت و مغشوش کردن وضع زندگی‌ات هیچ حاصلی ندارم.

من قدرت تحمل خوبی ندارم. از حق شناسی لبریز شده‌ام. می‌خواهم توی خیابان‌ها فریاد بزنم که به مردی بد کرده‌ام که مثل فرشته‌ها بود. لب‌های من خاموش است و نمی‌توانم به تو بفهمانم که چه‌قدر در مقابل تو خودم را حقیر و کوچک می‌بینم. دلم می‌خواهد معنی حرف‌هایم را بفهمی. من هنوز هم دوستت دارم. نه به این خاطر که به من کمک می‌کنی، نه به این دلیل که دورا دور مراقب‌ام هستی و من این را می‌دانم، نه به این خاطر که به من پول می‌دهی، نه! به خاطر خودت دوستت دارم.
هر چند هیچ‌وقت عادت نداشتم که این حس را به زبان بیاورم و می‌دانم که تو چه‌قدر رنج کشیدی. چه قدر انتظار کشیدی در شنیدن یک دوستت دارم که من نگفتم و من بد کردم. ببخشید. این نامه نه منت‌کشی است نه درخواست دوباره برای بازگشت. فقط یک اعتراف نامه است. یک دریچه رو به احساسات زنی که شوهرش را دوست داشت اما قدرش را ندانست. یک خواهش نامه است برای مراقبت از سامان. چه می‌شد آن اشتباه‌ها را نمی‌کردی یا من آن اشتباه‌ها را نمی‌کردم؟! و حالا هم سامان را داشتیم و هم زندگی‌مان سامان داشت. خوشبخت باشی و سلامت. هر جای دنیا که هستی.
.......................................................................................

 سخته موندن توی خونه وقتی که تو رو ندارم
سخته رفتن زیر بارون که خودم دارم میبارم
نفسم تنگ میشه وقتی جای خالیت روبرومه
کاش بدونی که هنوزم با تو بودن آرزومه
خنده هام رنگ کویره گریه هام شبیه بارون
دیگه از وقتی که رفتی کهنه شد خاطره هامون
سهم من از همه دنیا دل داغون و چشم خیس
رفتی و دلم گرفته بی تو خونه جای من نیست
با نبودنت میسوزم با نداشتنت میسازم
بی تو اینجا لحظه هامو به شب و گریه میبازم
بی هیچ وقت نیمتونم لحظه ای آروم بگیرم
دیگه حس زندگیم نیست من از این زندگی سیرم
نم نم بارون چشمام میریزه باز روی گونم
کم آوردم شونه هاتو چه جوری بی تو بمونم
میشینم با دل خسته ام یه گوشه تنهای تنها
هی میگم که برمیگردی شاید امروز شاید فردا
.....................................................................
 دروغ نبود دوستم داشتی...
نگاه هر چه قدر هم که غلط املایی داشته باشد صفر نیست.
دروغ نبود دوستم داشتی...
عشق بیجا بکند به غرور بی دلیل حراج بزند.
دروغ نبود دوستم داشتی.دروغ نبود دوستم داشتی...
دلواپسی از وا پس زدن دل نیست...

دروغ نبود.اینجانب علامه ی دهرم در دوست داشتن.
دروغ نبود.حالا هم دروغ نیست که میروی.
من فاصله ها را حفظم.
و بارها بار در خصوصی ترین لحظه هایم تو را از بر کردم.
میروی و از هر ثانیه ی رفتنت،
آمدن های غم شروع میشود.
اما من،راستش بید و باد رو سر هم کردم
و از تمام ضرب المثل ها فقط یک چیز را بلدم.در یک اقلیم دو پادشاه نمی گنجد.در پادشاهیه این روزهای من،
از هرچه کم شود،از تو کمی نخواهد شد.
تو خوب میدانی عاشقی ترکیب چند حس نیست...
یک بازیگوشی عاطفیست که من آن را بلدم.
دروغ نبود دوستم داشتی...
دروغ نیست دوستت داشتم های تو...
میروی...
........................................................................

ندارمت ،
بماند ...
نیستی ،
بماند ...

دلم برایت پر پر می زند و دستم به جایی بند نیست ،
بماند ....
دلتنگی ام کلمه نمی شود ،
بماند ...
دستهای تو اشکهایم را پاک نمی کند ،
بماند ...
شانه ی تو تکیه گاهم نیست
و هر روز دارم از بلندترین بلندی زمین سقوط می کنم ،
بماند ...

همین روزهاست
غمی ک تمام قد مرا در آغوش گرفته
با خودش ببرد .تقلا نمی کنم !
بماند ....

فقط وقتی میدانی دوستت دارم به چشم هایم بخند.
من حس میکنم از همین راه دور !

همین روزهاست گنجشکی شوم
سراسیمه ،روی تمام شاخه های مسیر عبورت...

من ،
شعر تلخی بودم ک به هیچ زبانی ترجمه نشد ....


چقدر محالم !کاش ،لااقل توی خیال تو ،ممکن بودم !
کاش،

بماند ...

...............................................................

وقتی درست فکر می کنم میبینم مایه ی همه ی دلتنگی های این روزهایم بوده ای اما نمیفهمم که چرا چنین است و من سرخوشم، چرا چنین انتظارت را می کشم.

 درست که فکر می کنم می بینم این بازی اگر بازنده ای داشته،من بودم پس چرا هنوز روبروی تو می نشینم تا باز ببازم.

 کدام بازنده ی کدام بازی از برق نگاهِ بَرنده ی روبرو ضربان قلبش تندتر می زند و سرشار می شود از لذت باختن و دوباره باختن، از لذت سقوط...

هر بار می گویم این آخرین بار است، اینبار که بیاید دیگر تمام می شود، می گویم مثل او که بزرگ بود و از اهالی امروز بود باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم اما دوباره تو که پیدا می شوی بازی شروع می شود و من می مانم کدام را باور کنم

 عشقت را یا چشمهایت را که این سو و آن سو می دوند

 لبخندت را یا طعنه های بی رحمانه ات را که آتشم می زنند

 این بسته ی کادو شده ی روی میز را یا آن یک هفته ای را که گویی دود شده بودی و هوا رفته بودی

 خودم را یا تورا

 کدام را باور کنم
............................................................................. 


 

چه حرف ها که درونم نگفته می ماند...
خوشا به حال شما که شاعری بلدید

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
 ای عشق!

برای نجات جهان کفایت نمی کنی دیگر

...............................................................................

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه

که می بَرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!

وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-

وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!

برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه

وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه

....................................................................

خب من عشق را جورِ دیگری می دیدم...

از اولش هم همین طور بودم!

این که مثل یک دکمه ی شُل به پیراهن کسی آویزان باشم را دوست نداشتم؛

 این که مثل تابلوی راهنما مدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را؛ دوست نداشتم... این که...!

من می خواستم با هم عبور کنیم؛ گاهی حتی پس و پیش؛ اما در ‏حرکت... من ‏ایستادن را قبول ندارم،

من درجا زدن را دوست ندارم، من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد، بیزارم؛

می خواستم قایق نجات باشم، بال پرواز باشم، چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند می بیند اش...

می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد، نوک قله را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم،

 حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم...هیچ وقت تصاحب کردن را یاد نگرفتم!

این که بروی با چنگ و دندان یک کسی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی،

دست کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند؛ مگر نه اینکه هر کس تنها به خویشتنش تعلق دارد،

 پس ‏جنگ برای چه؟!

آدمیزاد بخواهد دلش به ‏ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است...!

 وقتی کسی را دوست داری،

باید از خودت بدانی اش...

آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟!

من بلد نیستم بجنگم،

سخت ترین روزها را فقط گریه می کنم و فکر می کنم لابد دلش جای دیگری ست و آدم نباید دنبال رفتنی ها بدود...!

باید بنشیند پشت در و یواشکی ‏گریه کند...

من با بند بند وجودم ‏دوسَت می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم...

من فقط زندگی می کنم و زندگی هم بالاخره یک جا تمام می شود.

بگوییم دوستت دارم و بنشینیم به تماشا، بگوییم دوستت دارم و دست و پا نزنیم،

 اشک و لبخندمان را بغل بگیریم و همه چیز را صبورانه بسپاریم به زمان...

چرا که زیر آسمان برای هر چیز زمانی ست...

حالا بعضی وقت ها یک چیز کوچکی توی قلبم خسته است، دلش مهربانی می خواهد، بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلش کرور کرور لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛

دلش می خواهد می توانست بگوید:

"مسافر کوچولو، شازده کوچولوی من،

یا بیا و کنارم بمان، یا این دخترکِ مغرورِ گل به دامنِ بهانه گیر را باخودت بردار و ببر گوشه ای با عشق گم و گورش کن"...!!


.............................................................

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب
که در ادامه ی این راه ردّ پایی نیست
...............................................................
گاهی دلم برای تو تنگ می شود،
اما نه عکس یادگاری داریم،نه آلبوم مشترکی که آنرا نگاه کنم.
انگار همیشه جای تو در عکسهایم خالیست.گاهی دلم برای تو تنگ می شودبرای ترانه هایی که با هم نخوانده ایم.برای دستی که دستانم را لمس نکرده،برای جیغ هایی که از شدت خوشحالی وسط خیابان نکشیده ایم.حتیبرای آن پیرزنی که سرش را از پنجره بیرون نیاورده و داد نزده که؛ هیس مگر خواب و آسایش ندارید؟


گاهی دلم برای تو تنگ می شود
این گاهی انگار بوی همیشه به خود گرفته


نمی آیی؟

.................................................................

نمیدانم که بعدازمن،توهم تنها شدی یانه

پریشان واسیرِ شب نخفتن ها شدی یانه



به وقتِ گفتن و بِشْنیدنِ ازعشقْ مثل من

دچار بغض واندوهِ، نگفتن ها شدی یانه
شبیه غنچه ای گشتم که هرگز وا نمی گردد

شبیهم خالی ازحسِ شکفتن ها شدی یانه



شدم آماجِ نیش وطعنه و زخمِ زبان خلق

تو مشمولِ چنین طعنه شنفتن ها شدی یانه



به دامِ غصه افتادم،امیدی بر رهایی نیست

گرفتار غم و دردِ، نَرَستن ها شدی یانه



بریدم رشته ی پیوند خود را از همه آیا

همانندم تو ناچار از گسستن ها شدی یانه



هزاران تکه شد هر آیِنه بعد از تماشایم

پس ازدیدار مشغولِ شکستن ها شدی یانه



بدون تو،غریب و بی کس وتنها شدم یارا

نمیدانم که بعدازمن،توهم تنها شدی یانه!؟
..........................................................



گاه می پرسند از من عاشق اش هستی هنوز؟



بی تفاوت بودنم را گریه می ریزد بهم!
.....................................................


چـه دل آزارترین شـد چـه دل آزارترین
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

می‌روم خسٖته و افسرده و زار
سوی  منزلگه  ویرانه  خویش

 به  خدا  می ‌برم  از شهر شما
دل شـوریده و دیوانه خویش

                           .......................................................................

هیچ گاه  نفهمیده ام دوست داشتن چرا این همه

غم انگیز است ؟؟

 هیچ گاه نمیفهمم چرا می گویند

آدمها با قلبهایشان عاشق می شوند؛

 وقتی که من  همیشه عشق را،

درگلویم احساس میکنم ؟!!

...........................................................

 آمدم شعر وداع با تو بخوانم بروم

بی  وفایی و وفا  نیست  نمانم بروم

نامه هایی که نوشته بودم همه را سوزاندم

آخرین  نامه  به  دستت  برسانم   بروم

سهمم از عشق تو جز غصه نبود هیچ زمان

آمدم  غصه  ز   جانم   بتکانم    بروم

روح من خسته از این درد و غم تکراری

آمدم  جسم  از  این  روح  سِتانم  بروم

برو خوش باش به پا بند هرآنکس بودی

من  از  این حادثه  گر  قد  کمانم  بروم

چمدان بسته ام از شهر تو راهی شده ام

مقصدم  هست  کجا  هیچ  ندانم   بروم

آخرین لحظه نگاهت چه جگرسوز شده

قطره ای  اشک  به  حالت  بفشانم بروم

ترسم   این  است  گرفتار  شوی  بر آهم

گل حسرت  به تو و  سینه  نشانم  بروم

نشدی سنگ صبوری به من سنگ صبور

آمدم  شعر  وداع  با  تو  بخوانم   بروم

.......................................................

مترادف تمام واژه های عاشقانه ی دنیا

نه دوستت دارم است !!

نه عاشقت هستم !!نه میپرستمت!!

نرو...بمان..  این دوکلمه

یک تراژدی ورمانس عاشقانه اند

که در،دلشان هزارواژه ی عشق گونه نهان دارند،میشوند!!

یعنی ،میپرستمت خدای زمینی من!

یعنی ،ریه هایم با هوای تونفس میکشند!

یعنی ،نباشی نیستم ،

بندبندجانم ،ازهم دریده میشوند وهزارهزار یعنی دیگر،

که هرقلبی عشق رالمس کرده است ،

میتواندبه این یعنی هااضافه کند

ماه من،،

هوا برای نفس کشیدنم، جان برای زنده ماندنم،

شایدعاشقی بلد نباشم!!

اما شعرگفتن راخوب میدانم،

تمام کلمات دنیا را درستایش" تو"ردیف میکنم

شاعرکه باشی

عاشق که شوی

کلمات را عشق می آموزی

آموختمشان ،دوستت داشته باشند

آموختمشان عااااشقت باشند

.....................................................................

بی  کسیهای  مرا  اشعار  میفهمد  فقط

ناله ی  غمگین  دل  گیتار میفهمد فقط

بارها  شد گریه  کردم  در میان شعرها

اشکهایم ،   دفتر   نم دار   میفهمد   فقط

من بهاری بودم و باد خزان بر من وزید

حال   بیمارم   تن  تبدار  میفهمد  فقط

جغد شومی آمد و آواز خوان قصه شد

قدر گل  را بلبل  گلزار  میفهمد  فقط

 غم  گرفته  آسمانِ   سینه ی   دلتنگیم

بغض باران آدم ِ تو دار  میفهمد  فقط

درد یوسف چشم دیدن را گرفته از نبی

لذت دیدن  بدان  دیدار  میفهمد فقط

دل نباشد سفره ای تا وا شود در هر کجا

حرف  دل  را محرم  اسرار میفهمد  فقط

غم مخور سنگ صبورم کس تو را درکت نکرد

بی  کسیهای  مرا  اشعار  میفهمد  فقط

..........................................................................

عاشقش بودم ولی هرگز مرا یاری نکرد

در نبرد با رقیب از من هواداری نکــرد

 بر در و دیوار کوبیدم برای بودنش

او برای ماندن خود هیچ اصراری نکرد

 اشک چشمم را بگویم؟هیچ ابری تا بحال

از دل خود اینقدَر سیلاب را جاری نکرد

 بعد از او آنقدْر غم خوردم وَ نالیدم که هیچ

مادری در سوگ فرزندش چنین زاری نکرد

 مثل یک سیگار من را زیر پاهایش فشرد

نه چنین کاری کسی با هیچ سیگاری نکرد

 آنچنان ویران شدم از دست او... چنگیز هم

با سمر قند و بخارا این چنین کاری نکرد

 پای من نگذار ضعف این غزل،تقصیراوست

طبع شعرم نیز دور از او مرا یاری
..................................................................

«من صبورم اما

آه ، این بغض گران
صبر چه می داند چیست؟! »

«این غزل ها،
همگی گوشه ای از درد من است 

آنقدر شعر برای نسرودن دارم ...!»

«نیست یک ساعت قرار

این جانِ بی آرام را
یا رب آن آرام جان بی قـــرار من کجاست؟»

.................................................................. 

 

 ای بی وفای سنگدل قدر ناشناس
از من همین که دست کشیدی ترا سپاس 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

تمام این سال ها همیشه
کسی
از من سراغ تو را می گرفت.
تو نشانی من
بودی و من نشانی تو

گفتی بنویس؛ من شمال زاده شده ام

اما

تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام.

.....................................

آی حواست هست!!

نیایی
یکی می میرد
بی تو ، زیر باران!


                       ...........................................

ای بی
 وفای سنگدل قدرناشناس!

از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

............................................

حالا سال هاست که  دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سر صبح آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی دانستم
دردت به جان بی قرار پر گریه ام
پس این همه سال و ماه ساکتِ من کجا بودی!
حالا که آمدی
حرفی ما بسیار
وقتی ما اندک
آسمان هم که بارانی ست
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و
 دوری از دیدگان دریا نیست
سر به سرم می گذاری
می دانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کن
دارد باران می بارد. 

..........................................................................
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت
شب
حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان !
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ....

......................................................................................

... بس کن!
کجای گریه من خنده  دار بود؟
.. من از تمام خودم دست می کشم
شاید به حال دلم گریه ای کنی!
شاید دلت دوباره کمی تنگ می شود،
وقتی که از من و دل دست می کشی
...بس کن!
کجای گریه من خنده دار بود؟
وقتی که باورم نکرده ای و نمی کنی
وقتی که طعم بوسه ات از یاد رفته است
...بس کن! 
 کجای گریه من خنده دار بود؟
دستم دوباره تو را لمس می کند
من صبر می کنم.

............................................................................... 

 
هزار سال

 پیش از آنکه جاده را رفتن آموخته باشند     

 دلتنگِ تو بودم،

 انگار

 هزار سال منتظر بودم

 بیایی پشت پنجرۀ اتوبوس

 برایم دست تکان بدهی،

 تا این شعر را برایت بنویسم.

....................................................................

با دوست بگویید که دیگر نکند ناز

ما را هوس ناز کشیدن به جهان نیست

..................................................................
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی!
کو رفیق رازداری؟کو دل پرطاقتی؟!
..................................................................
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟
...............................................................
 

ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم

بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی

.................................................................
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری

هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست.
.....................................................................
“از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق تو را گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

..............................................................................
زندگی همین است
یک روز می نویسیم و
روز دیگر خط می زنیم!
...............................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حوصله کن !

خواهیم رفت...

اما خاطرت باشد...

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می مانم.

...................................................................................
                                  
                                  موزیک این پست"چونی بی من"

باصدای "همایون شجریان" 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

باران میگه:
خدایا! میدونم وقتایی که ناآرومم
یعنی ازت دورم
گمم نکن...لطفاً!
.......................................

حیف بود مردن بی عاشقی!!

                        .........................................................

خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویم

                          به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید

.............................................................

به دُنیــای فرامــوشی،  نیاز ِ مُبرَمی دارم...


به یک دریا هماغوشی، نیاز ِ مُبرَمی دارم...

.............................................................................

 

من خسته ام عزیز!

آنقدر خسته که می خواهم در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه واژه و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند که شکوه آن لحظه به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی عاشقانه صبحدم انتهای شب را باور نمی کند؟

چرا از من، از حضور فردا و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من از رنگهای رویا نمی آورد تا خواب مرا از ادامه اینهمه لحظه های بدون تو باز دارد؟

من از اینهمه حضور بدون تو خسته ام،

از اینهمه خوابی که شاید خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام،

از دمادم صبح،

از اینهمه آفتابی که انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از اینهمه دعا برای آمدنت،

برای یک لحظه آمدنت، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده،

از ابرهای تیره خسته ام.

از اینهمه گفتار ناثواب،

از اینهمه پندار نادرست،

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود،

از اینهمه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،

من از تمام آن چشمهای خیره خسته ام؛

چشمهایی که گوشه ای از نگاه تو را درنمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که بهار را فراموش می کنند، خسته ام.

از حضور همه هر دم و نبودن تو حتی یک دم،

من از دمیدن دم و بازدم هم خسته ام

و بیقرارم؛

بیقرار اینهمه سطرهای خالی که باید برای تو پر شود،

بیقرار یافتن چند واژه ام،

بیقرار چند جمله که چشمهای تو را شرح دهند،

بیقرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام، تو را و چشمهای تو را،

بیقرار باریدن بارانم و خیس شدن گیسوان تو در آب،

بیقرار جایی برای گریستن، جایی برای هق هق بغضی بیقرار،

بیقرار صدای گریه آسمان،

بیقرار تو ام.

بیقرار تمام تو

و آن لحظه ای که دوباره ببینمت.

بیقرار مهتابی که تو را در خود می گیرد،

شبی که تو را در خویش فرو می برد.

بیقرار درخشش تو در تاریکترین تقلای زیستن.

.................................................................

در هـــوس خیـــال او  همچو خیال گشته ام ...


اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم ..؟!

.....................................................................

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم 
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند 
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود 
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه ... 

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ... 
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم 
آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید 
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت! 


هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ 
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند! 


حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا 
تا تو دوباره بازآیی 
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

....................................................................

وقت آن شد که دلم را بِگُذارم بروم

                       با تو او را تک و تنها بگذارم بروم

به کجا می‌شود از معرکه‌ی عشق گریخت

                       گیرم امروز از اینجا بگذارم بروم

سرنوشت من مجنون هم از اول این بود

                      سر دیوانه به صحرا بگذارم بروم

با جنون قلم و لرزش دستم چه کنم

                       فرض کن روی دلم پا بگذارم بروم

 از تمنای لبت با عطشی آمده‌ام

                       قایقم را لب دریا بگذارم بروم

 سالها گوشه‌ی چشم تو بلا تکلیفم

                      یا بفرما نظری یا بگذارم بروم

 من تو را با خود زیبای تو در آینه‌ات

                      بهتر آنست که تنها بگذارم بروم

 همه‌ی سهم من از عشق همین شد که گلی،

                           گوشه‌ی خاطره‌ات جا بگذارم بروم

...........................................................................

گاهی فکر می کنم

 مرده ام

و گاهی هول برم می دارد

نکند دیوانه شده باشم

گاهی هم

از ترس اینکه خواب می بینم

نیشگونی محکم از خودم می گیرم

کاش اینقدر مهربان نبودی 

مهربانی ات

خیالاتی ام کرده است.........

 

.
.
.
  
خوشحالم که زنده ای!!

  .................................................. 

موزیک این پست "چنگیز"

باصدای "محسن چاووشی" 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ | ٥:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

 

باران می نویسه:

 

از حواس پنجگانه ام تنها دو حس ماناست؛

یکی حواسم به "تو"

و

دیگری حواسم  به "نبودنت"

.............................................................................. 

مرا ببخش که با دوری ات ،

زنده ام هنوز!! 

 

.............................................
یقه ام را می گرفتی، شیشه ی خانه ام را می شکستی
اگر این روزها فقط یک لحظه جای من بودی
خ د ا 
.......................................................... 

می روی و بــا نبـودنــت..

مثــل مرگـــــ عزیــزی..

کــه اختیـارش با مـن نیسـت..

کنــار می آیـــم..

مـرگـــ مگر غیر از این اسـت..

کـــه تـــو "باشــی"

امــّا ، نــه بــرای مـــن...

...................................................
 حتی درون خواب هم ٬پایان ما این میشود

تو اشک میریزی و من :دستم به دامانت نرو...
................................................
برای تو
برای چشم هایت
برای من
برای دردهایم

برای ما
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند..
..........................................
غم انگیز است؛ 
می‌دانم؛
ولی من قانع از این عمر کوتاهم

خیالی نیست؛
می‌میرم؛
ولی از هیچ کس مرهم نمی خواهم
........................................................
آمدم تا در دلت دیدم که جایم پر شده
گم شدم در قلب تو من رد پایم پر شده

با خودم حرفم شده اما نمیدانم چرا
بغض تلخ ناشناسی در صدایم پر شده

کاسهٔ صبرم شده لبریز و حالم ابری است
آسمان بارانی و صبر خدایم پر شده

بلبلان هم بعد تو آوازشان غم می زند
غم درون نغمهٔ مرغ هوایم پر شده

بی تو من حتی امید زندگیم مرده است
ناامیدی در تمام گفته هایم پر شده

جز خیالت من ندارم کار و بار دیگری
فکر تو هر ثانیه در لحظه هایم پر شده

گریه و عکسی و یادت همدم تنهاییم
صورتم از خیسی شب گریه هایم پر شده

خنده هایم مرده و دلتنگ لبخندی شدم
در دلم حسرت برای خنده هایم پر شده

با خدا راز و نیازم صحبت مرگ است و بس
آرزوی مردنم در هر دعایم پر شده..
............................................................
"چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید "

" بازآیی و برهانیم از چشم به راهی "
............................................................
سخت نازک گشت جانم از لطافت‌های عشق

دل نخواهم جان نخواهم،

آن ِ من کـــو؟
آن ِ مــــن ...

....................................................... 
چنان دلبسته ام کردی که با چشم خودم دیدم

خودم می رفتم اما ،سایه ام با من نمی آمد.
................................................................
نفسم گرفته اے جان ، برسان کمی هوایی
چه از این هواے خوشتر که مریض را شفایی

تـو بـیـا کـه در دو عالـم دگـر آرزو نــدارم
تو نشسته اے در این دل،که عزیز جان مایی

دگر این سروده هایم سر برگ گل ندارد
تــو بخـوان بــه مهربانی گــل باغ آشنایی

منم آن که چشمهایم شده چشم پیر کنعان
و تـو آن عزیز مصرے که ز دیده ام جدایی

شده ام چو بید مجنون که به راه تو نشستم
تـو بیـا وجلوه اے کن که تجلّیِ خدایی

برسان مرا خدایا به همان که می پسندے
که به غیر خانه ے تو نبرم رهی به جایی
.................................................................
 
«گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق 

جانم گسست و عشق به غایت نمی‌رسد»
.................................................................
 

کاش...
کاش آنگاه که فرصت داشتم با اسم کوچکت صدایت می‌کردم...

 

در گوشت دوستت دارم را زمزمه می‌کردم...
کاش عشق را ساده تر می‌گرفتم...
کاش...

....................................................................

نباید کسی بفهمد 
دل و دستِ این خسته‌ی خراب 
از خوابِ زندگی می‌لرزد 
باید تظاهر کنم حالم خوب است 

راحت‌ام، راضی‌ام، رها ... 
راهی نیست 
          مجبورم  

..............................................................


بقول حاج عمو جان "منو به همین بدبختی بی تو بودن
حواله بده و برو!

همین داغ تا پایان عمرم برای سوزاندنم کافیه"

 

خواستم با تو درددل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد.....

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

 

جان منی جان منی جان من

آن منی آن منی آن من

                   .....................................................................................

هر آنچه دوست داشتم برای من نماند و رفت

امید آخرین  اگر تویی برای من بمان.

 ............................................................

شکایت نمی کنم، اما

آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،

دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟

نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!

به اندازه زنگی...

واقعاً نشد؟

واقعاً انعکاس ِ سکوت،

تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه

رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟

نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!

نگو که باغچه ی شما،

از آوار ِ آن همه باران

قطعه ای هم به نصیب نبرد!

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

من که هنوز همینجا ایستاده ام!

کنار همین پارک ِ بی پروانه

کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...

هنوز هم فاصله ی ما

همان هفت شماره ی پیشین است!

دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!

نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،

در خاطرت نماند!

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،

حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو

در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟
...

آخ که چه حالی داره !

چِش به راهِت باشم ،

بارون بیاد ،

تو نیای و من

خیسِ خیس

تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ

پیاده گَز کنم ،

خودمُ به خونه برسونمُ

از گِلُ شِلِ روی کفشام

بفهمم که چقدر دوسِت دارم !

آخ که چه حالی داره !

چِش به راهِت باشم ،

بارون بیاد ،

تو هَم بیای و من

دست تو دستِ تو

تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ

پیاده گَز کنم ،

بعد خودمونُ به نیمکتِ پارکِ پَرتِ بَرِ اتوبانْ برسونیمُ

تو از برقِ توی چشامْ

بفهمی که چقدر دوسِت دارم !

آخ که چه حالی داره !

همین خیالا ،

همین آرزوها ،

همین خوشْباوَریا ،

همین اومدْ نیومد کردنا...

زندگیْ دلْدلِ همین همینهاس !
...

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،

اگر به حجله آشنایی،

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند،

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد !

تو حرفشان را باور نکن !

تمام این سالها کنار ِ من بودی !

کنار دلتنگی ِ دفاترم !

در گلدان چینی ِ اتاقم !

در دلم...

تو با من نبودی و من با تو بودم !

مگر نه که با هم بودن،

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب،

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

برای تو خواندم !

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را،

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم !

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،

همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود !

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد،

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی !

................................................................... 

 بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است.
..............................................................

 "باران" می نویسه:

از یک جایی به بعد آدم ها نیستند.

فقط سکون میشوند

فقط نگاه میکنند

ناگزیرند بالاجبار روزگار را بگذرانند

فقط بگذرانند!

از یک جایی به بعد آدمها فقط مُردگی می کنند؛

چون دیگر زندگی بلد نیستند.

دیگر مثل قبل تر از قبل نمی شوند.

دست و دلم به نوشتن نمی رود چه برسد به زندگی!

آدمی زاد گاهی .............. 

آه، کلی حرف بود نمی نویسم /باران/

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

قطره توئی،بحر توئی
قهر توئی،لطف توئی
قند توئی،زهر توئی
بیش میازار مــرا
........................................................... 

افتاده ام، در کوی تو ،
پیچیده ام،بر موی تو،

نازیده ام ،بر روی تو،
آن دل ،که بردی باز ده،
................................................................... 

رابطه هایتان را به امان خدا و زمان رها نکنید!

زمان دشمن سرسخت رابطه هاست

و خدا هیچ کاری نمی کند!...

.....................................................................

خواستن همیشه توانستن نیست

من تو را می خواستم

توانستم؟

لب داشتم، بوسه خواستم

توانستم؟

دست داشتم، آغوش

توانستم؟

گاهی خواستن توان ندارد

زورش به رفتن، نبودن، نیست شدن

نمی رسد که نمی رسد

او هم که گفته کوه را به دوش می کشد

اگری داشت محال

پاسخی که هرگز نشنیده بود

او به نه باخته بود،

که چنین به ادعا حرف می زد.

 

من ساده می گویم

اگر چشم هایت مرا

می پسندید

کارهای عجیب می کرد

دیوانگی های عجیب و غریب

چیز زیادی نمی خواستم

فقط سری که شب ها روی سینه ات بخواب رود

روزها زود بلند می شدم

و آنقدر دوستت می داشتم

که نفهمیم

چگونه پای هم پیر شدیم.

 

من تو را برای پایان خستگی هایم

نمی خواستم

فقط می خواستم

جای آه!

دهانم گرم اسمت باشد

عزیزم هایی که قبض برق خانه را

پرداخت نمی کنند اما

کاری با چشم های تو می کنند

که اتاق شب هم نور داشته باشد!

 

من خواستم دوستم داشته باشی

باشی

همین

من همین کار ساده را از تو

خواستم

توانستی؟

توانستم؟

................................................................

 در صبح آشنایی شیرین مان تو را
گفتم که مرد عشق نئی! باورت نبود
 
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود؟
 
می خواستی به خاطر سوگندهای خویش
در بزم عشق بر سر من جام نشکنی
 
می خواستی به پاس صفای سرشک من
اینگونه دلشکسته به خاکم نیفکنی
 
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟
 
پنداشتی که یاد تو ،  این یاد دلنواز
در تنگنای سینه فراموش می شود؟
 
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
 
تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
 
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شب چراغ عشق تو را نیز می برم
 
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ توست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم!

......................................................................................

از روزی که رفته ای

همه چیز به شکل تو در آمده !

همه چیز دارد تو را تداعی میکند

عطرت را

رنگ چشمانت را

صدایت را

حرفهایت را

و حتی بدیهایت را..!

که حالا دیگر دوست داشتنی شده اند!

 

تک تک لحظه هایم پر شده اند از تو!

و من دارد

در میان انبوهی از خاطرات تو

آرام آرام

زنده به گور می شود..!
............................................................

شعرهایم دوست دارند یکبار

تو را از نزدیک ببینند.

کاش می شد شبی به خواب دفترم بیایی...

........................................................

ای جان اگر رضای تو ،غم خوردن دل است

صد دل به غم سپارم ،بهر رضای تو
.......................................................... 

تمام شعرهای عاشقانه ام 

در انتظار توست
دیر است...
بیا !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ٢۸ اسفند ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زاد روز تو را بدانند

دستهای من
برای جست و جوی تو پیدا شدند

دهانم

کشف دهان توست

ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده های تو دل بسته است

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

خدا اگر بودم،

تــــــــو را

به کسی نمی دادم

برای خـودم بر می داشتم

و از کائنات

می زدم بیرون...!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ 
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدی و همه فرضیه ها ریخت بهم!
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ 

اتفاقا من اصلا عاشقت نیستم
فقط دارم سعی می کنم

بی تو
زنده بمانم!

 ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

مغلوب برف چله ترین ناگهانی ام
ای باد نوبهار،

کی می تکانی ام؟

 ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

من ریزه کاری های بارانم

 

در سرنوشتی خیس می مانم

 

دیگر درونم یخ نمی بندی

 

بهمن ترین ماه زمستانم!
 ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
 همیشه فاصله ای هست 

دچار باید بود 

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف 

حرام خواهد شد 
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

روی تو را شبی دلم از دور دید و بعد
همچون کبوتری به هوایت پرید و بعد

با آن که دام چشم تو را خوب می شناخت
خود را فریفت، ناز دلت را خرید و بعد


آغوش باز کرد، به مهرت نیاز داشت
طعم گس گناه لبت را چشید و بعد

در باغ گیسوان تو چرخید و عاقبت
از گونه های ابری تو سیب چید و بعد

یکباره بند های خیالش رها شد و . .
کبریت آه بر دل تنگ اش کشید و بعد

مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
با چشم های خیس غزل آفرید و بعد . .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 دیگر خاطره ها

کفاف تنهایی ها را نمی دهد

بیا!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
  هوا سرداست

نبودنت بی امان می بارد
و من
در سخت ترین زمستان عمرم
گیر کرده ام!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
نه گذر ملول زمان 
و
نه حتی گردش وارونه ی زمین


گاهی
فراموشی
فقط مرگ میخواهد و بس ...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
آدم ها
یک زمانی،در یک جایی
ناخواسته خودشان را جا می گذارند
و می روند!
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥

دلم هوای تو دارد ولی چگونه ببندم

هزار نامه به پای کبوتری که ندارم؟
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
 
ایکاش که این سوخته دل حوصله می کرد
از سوزِ جداییِ تو کمتر گله می کرد

رفتی و فروریختم؛ ای کاش کسی بود
امدادرسانی پس از این زلزله می کرد

یاد آر دو چشمی که چو گیسوی تو می دید
سلسال روان از خَمِ آن سلسله می کرد

افسوس ندانست دلت : زخم... دلم را
شمشیر نمی کرد که این فاصله می کرد

کشتیِ نگاهت همه جا رفت ؛ چه می شد
گاهی سفری هم سوی این اسکله می کرد؟

بیهوده چه نالیم ؟ که دل باید از آغاز
فکرِ گذر از سختی این مرحله می کرد


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥

هرآنچه دوست داشتم برای من نماند و رفت

امیدآخرین اگر تویی برای من بمان  

 
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
یکی به او برساند که دوستش دارم

به او که هیچ کسی جز خودش نمی داند. 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ است این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته ا‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه ی پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

چرا رفتی؟
چرا من بی قرارم!!!
.
.
.
او برنمی گردد...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

موزیک این "پست"

"چونی بی من" با صدای"همایون شجریان" 




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.