هنوز 

عشقِ تو

امید بخشِ

جانِ من است ... 

 

                   *******************************

بس که در دل غصه دارم ، گریه می گیرد مرا

ابر دلتنگ بهارم ، گریه می گیرد مرا

نیستی و بی نگاهت ، سمت دل بارانی است


جنگلی بی برگ و بارم ، گریه می گیرد مرا


حال و روزم را مپرس از من که از درد فراق


رفته از کف اختیارم ،گریه می گیرد مرا


شمعم و مشتاق پرواز پر پروانه ای


سرگذشتی تلخ دارم گریه می گیرد مرا


روزگاری روزگاری داشتم اما کنون


سنگ خاموش مزارم گریه می گیرد مرا


نیست پایانی برای قصه های درد من


بس که در دل غصه دارم ، گریه می گیرد مرا

*******************************

 اگر دنیا برایمان خاکستری ست لااقل آسمان دلمان آّبی باشد.
هزاران زن در من نشسته اند

زنی که در آستانه سی سالگی ........... می ماند.

 زنی که دم غروب می گرید .


زنی که مجبور است بانوی ..باشد

 
زنی که آرامش را .......


زنی که زمستان هایش به دار مهربانی ات آویزان می شود به آبی ِ
همیشگی آسمان

....

یا یک بعد از گذرای زندگی ات!


نکند همچون زیر نویس یک فبلم خارجکی دهه هفتادی قابل خواندن
نیستم؟


هیچگاه این گریه ها  ، نه دردی را دوا خواهند کرد


نه تسکینی بر جانِ دل خواهند شد


و نه آنچه که باید می شوندو


ونه جبران غریبانگی روزهای روزگارت!


و نه برایم تو می شوند.


تنها و تنها دریاها را زنده تر از آنچه که می باید نگه میدارد .


و تکرار روی تکرار!


خسته ام که زندگی که مدام دست روی دست می گذارد و تو.......بگذریم محبوب من بگذار نزار بگوید که :

"
محبوبه ی من...

اگر روزی درباره ی من پرسیدند ، زیاد فکر نکن ،فقط گلویت را پر از باد کن و به آنها بگو: دوستم دارد ،دوستم دارد ،دوستم دارد

دلبندم...
اگر پرسیدند: چرا موهایت را کوتاه کرده ای ؟ و چگونه توانستی شیشه ی عطری را بشکنی ،که ماه ها نگهداری اش کرده بودی و مانند تابستان سایه ساری خنک و بویی خوش در شهر ما می پراکند

به آنها بگو: موهایم را کوتاه کرده ام زیرا آنکه دوستش دارم اینگونه می پسندد.

شاه بانوی من...

اگر با هم به رقص برخواستیم و فضای پیرامون مان،سرشار از درخشش و نور شد آنگاه همه گان تو را پروانه ای پنداشتند که میخواهد پرواز کند

همچنان آرام برقص بگذار بازوانم مانند تختخوابی تو را به میان بکشد

آنگاه با غرور به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد

محبوب من

وقتی برایت خبر آوردند،که من هیچ قصر و غلامی ندارم و دارای گردن آویز الماسی نیستم که با آن گردن کوچکت را بپوشانم با غرور به آنها بگو:
مرا کافی است که

دوستم دارد

دوستم دارد

محبوب من...

آه ای محبوب من

عشقم به چشمانت خیلی بزرگ شده است

و بزرگ خواهد ماند.


می‌توانستم دختری باشم از ایل بختیاری که وقت برگشت
معشوقش گوشواره‌های سنگی‌اش را به گوش می‌آویزد و‌ با
لباس محلی‌اش، به قشنگی تمام دنیا می‌رقصد.

می‌توانستم دختر شاعری باشد که دیوان شعرش بازار همه‌ی
شاعران پایتخت‌نشین را کساد کرده است.

می‌توانستم نقاش باشم که روبه‌رویت نشسته‌ است و بی‌آنکه
کسی از دلش خبر داشته باشد، صورت مردی را روی کاغذ
نقاشی کند.

می‌توانستم نویسنده‌ای باشم که شخصیت اصلی داستانش
مرد نداشته‌ای باشد که تحسین و توجه تمام منتقدان را به
سمت خودش بکشاند.

می‌توانستم گل‌فروشی باشم که هر صبح قشنگ‌ترین
اطلسی‌هایش را برایت کنار می‌گذارد، هر چند که هیچ‌گاه
دستانت به آن‌ها نمی‌رسد.

من می‌توانستم خیلی چیزها باشم.

اما من زنی هستم که توی یک شب بلند تابستانی که از فرط
خستگی برای صبح لحظه‌شماری می‌کرد، عشق را به خاطرش
آوردی!
میخواستم مرگ تنها فاصله ی میان من و تو باشد
اما...
من یک زن شرقیم
و ...
عشق همان مرگیست که
میان من و تو فاصله خواهد انداخت.



*********************************

موهای خسته شانه ها را دوست دارند!

دیوانه ها دیوانه ها را دوست دارند

صیاد اگر باشی غزل بانوی زیبا

مرغانِ چون من دانه ها را دوست دارند

یک  جفت چشمِ منتظر در خانه باشد

مردان عاشق خانه ها را دوست دارند

چیزی بگو حرفی بزن شیرین زبانم

کم حرف ها پُرچانه ها رادوست دارند!

من گریه دارم گریه..میل شانه ام هست!

چشمان گریان شانه ها را دوست دارند

من شمع بودم سوختم پای تو ای گل

گُل ها ولی پروانه ها را دوست دارند

رحمی به حالِ مادرم کن عاشقم باش

چون مادران دردانه ها را دوست دارند!

تنها نذاری قلبِ تنها مانده ام را 

تا جغدها ویرانه ها را دوست دارند

با دانه ای برگشت اما تف به طوفان

می میرد...آن ها لانه ها رادوست دارند...

 

 ***************************************

"
همه لرزش ِ دست و دلم از آن بود
که عشق
پناهی گردد ،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق ، آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست."
"به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره ی  او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی"

***************************

خوشا در پایِ او
 مُردن خدایا بختِ آنم دِه
 
نشانِ این چنین بختی، 
کجا یابم؟ نشانم دِه 
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۱۳٩٦/٦/۱٧ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
دست ِ دلم به قلم می رود و بر می گردد.
می لرزد!
هی، می لرزد، می رود و بر می گردد.
 نثر می خندد!
خاطره دهن کجی میکند
کلمات بی قراری را از سر گرفته اند
چشم ها حیرانند 
قلب می گیرد
بغض  سالمندِ وامانده همراهی میکند
و تو  تنها نظاره گر !
نمی توان شروع شاعرانگی را با از سرگیری نوشته ها 
با  همراهی دل نگرانی ها، با جنگیدن بر سر دوراهی ها،
بادل دل کردن آرزوها، ،با پس و پیش کردن عین و شین و قاف ها 
با دوستت دارم های نچشیدنی، مرور کرد .
نمی شود واژه را هول داد تا همراه نگفته نگفتنی ها باشد.
با این حال می دانی؛
نمی شود به باران گفت نبار!
نمی شود به خاطره گفت نباش!
نمی شود به قلب گفت صبور باش!
نمی شود به مغز گفت یک گلوله توی گلوی این لعنتی ها بچپان 
و راحت برو پی قدم زدن های گاه و بی گاهت!
نمی شود به نثر بی قلب گفت ادامه بده
این نثر قرن های آزگاربی قلب زیسته است
هر چقدر هم که فکرش را بکنی 
هر چقدر هم که به ابروهایت گره بدهی،
به گوشه چشمت چین ، و لب هایت را کج،
باز هم عایدت نمیشود که چطور یک نثر بی قلب بتواند باشد؟
راستی تو  بی قلب چطوری دوام آورده ای؟
حالا این نثر  اگر به تو فکر نکند که نمی تواند ادامه دار باشد؟می تواند؟ 
این نثر فراموشکارترازآن است که می بینی
حرفهایش را گفته؟نگفته؟
فراموش کرده که در سطر اولش بود یا پنجمش که سه بار پی در پی 
دستهایت را فشرد و رها کرد.
یا پریشب لابه لای سطر یازدهم از دلنوشته کدام
فصلش بودکه همگام  بارانی نم نم به صورتش میخورد
با کدام حرفت دوباره خندید.
یا همین دم دم های خروس خوان روز میلادبین
واژه  عشق یا دوست داشتن بود؟که
بوسه ای بر آن مرواریدهای درخشان نشاند.
یا با آن آوار زمستانی - که هنوز از سر می گذراند-
یادآور بدشگون ترین زخم زخمی بی مروت کدام ناهمساده بود؟!
چه خوش خیال است این نثر!
چه بد صبور است این نثر! 
که هیچ کس درد هیچ خاطره نگفته ای را درک نخواهد کرد!
مگر میتوان روزهای پیچیده به عطر اقاقی را
با چیدن چند واژه بر دهان پرستویی مرور کرد؟
 مگر میشود روزهای رازآلود کوچنده را تنها
با گفتن حرفی از لغت نامه دلتنگی سرود؟
مگر می شود دردهای کهنه را با ورق زدن بوئید؟ و زخمی نشد ؟ 
مگر می شود غرور نیمه جانِ خسته راه را دوباره بند زد؟
این نثر قرن هاست که منتظر است؛
جایی ، حوالی  همین پستوهای آرشیو پنج برعکس 
نشسته بود
و هی  چرتکه یار بی وفایی می انداخت.
و هی زیر لب"آخر به غلط یکی وفا کن" می خواند!

این نثر حرفهای بسیاری را در خود پنهان کرده
تو تا انتهایش  نقطه چین ها را پر کن
این نثر ، خندان ، زنی را  به طناب خاطراتش  می بندد
و هرگز گمان "بخشیدم" را نخواهد شنید.
این نثر تا نقطه آخرش عزادار روزهای نیامده است
این نثر برای خودش  خیال پردازی میکند.
بی انصاف نباش!
برایش دستی تکان بده.
گاه  و بسیارفکر می کند رفتن چقدر بی رحم است.
این نثر را می توان جایگزین کرد، جایگزین روزهای 
بی قرار نیامده از گم گشتی.
این نثر از  هق هق مانده در گلویش حرفی نخواهد زد.
این نثر خسته است .خسته !
خسته از چشم هایِ بیدارِ لالِ بد دل!
 این نثر از روح سرد سیالِ دروغ همجوار ها خسته است!
خسته از درد مزمن گوشه چشم نشستن!
خسته و ناتوان و دلمرده از چندباره چشم بستن
 بروی خنده های شیاطین!
این نثر تمام راه را برای لمس بی نشان خود دوید.
این نثر هیچ گاه نمی فهمد .
که چرا دوست داشتنت این قدر ریشه دارد.
تمامی ندارد.
این نثر مبتلا به آنوکسی است
و هر بار دوست دارد در خواب قیلوله اش ببیند که
 خنده هایش پر ازشکوفه های نارنج وگیلاس است.
این نثر گاهی به سرش می زند چمدان ببندد و بزند به دل بیابان سرگردانی.
این نثر یک جامانده است.
جامانده یک تقدیر!
یک تقدیر مرداب گون!
این نثر آخرین نسل بجامانده از حوای رانده شده ای است که
خود را 
دخترانگی هایش را
مادرانه هایش را
دل مشغولی هایش
دل نگرانی هایش
آرزوهایش
لبخندهایش را
تمام تمامش را به یک احساس گس فراموش نشده داده است.
این نثر بی قرار و دلتنگ است.
و هردم انتظار میرود زیر گریه ای شدید دفن شود.
این نثر دروغ نمی گوید دستی پشت کلماتش گم شده است.
و فریاد می زند همه چیز وابسته به توست
به بودنت .
این نثر دستهایش را پیش از این بالا برده و اقرار می کند بازنده است.
کی به دنیا می آید؟
باید برود .
باید بروم
کودکانگی نثر را به دل نگیر
اگر می توانی
این نثر را تو ادامه بده.
باید نثرِ دلواپسم را بغل بگیرم و آرام کنم
باید او را به سر سطر برگردانم! 
دستِ دلم به قلم می رود و برمی گردد
و می لرزد!
نثر می گرید
خاطره دیگر دهن کجی نمی کند
کلمات ایستاده اند
چشم ها بسته اند
بغض تمام می شود
قلب می میرد
و تو تنها نظاره گر....

نوشته "ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ " وبلاگ " خــودم+حــواسم"

سه شنبه 5 اردیبهشت1396

ساعت " 6:55 عصر" 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٦/٤/۱۳ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

         از آستانه ی تحمل‌ات که بالاتر باشد دیگر فرقی نمی‌کند


 ضربه‌ی سهمگین پتک باشد یا

 

تلنگر سرانگشت .

 

می‌شکنی ...

 

مسئله‌ی شدت ضربه نیست که قیاس مع‌الفارق کرده باشی . 

 

مسئله‌ی ضعف ِ احساس است .

 

"تنهائی" احساس آدم  را نحیف می‌کند . 

آن‌چنان نحیف که نازداری زنی از مردش

تو رابه هق‌هق می‌اندازد . 


هق‌هق !

 آن‌قدر عجیب که از فرط عجیب بودن

شاید مسخره به نظر می‌رسد .

 شاید هم آن‌قدر مسخره که

ازفرط مسخرگی عجیب به نظر می‌رسد .  

 

تنهائی احساس آدم را نحیف می‌کند ...

 

*****************************************************

  به سینه میزندم سر دلی که کرده هوایت

                                   دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز

                               که آورد دلم ای دوست، تاب وسوسه هایت

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی

                                 بـرون کشــیده ام و نهاده ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

                                نمیکنم اگر ای دوست! سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت

                                 کجاست چابکی دست های عقده گشایت؟

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک

                                 به خاکساری دل بین، که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده ی عشق است

                                    سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت! 

 

 

     ************************************************************

بیا، مرو ز کنارم، بیا که می میرم

نکن مرا به غریبی رها که می میرم


توان کشمکشم نیست بی تو با ایام

برونم آور از این ماجرا که می میرم


نه قول هم سفری تا همیشه ام دادی؟

قرار خویش منه زیر پا که می میرم


به خاک پای تو سر می نهم ، دریغ مکن

زچشم های من این توتیا که می میرم


مگر نه جفت توأم قوی من؟ مکن بی من،

به سوی برکه آخر شنا ، که می میرم


اگر هنوز من آواز آخرین توام

بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم


برای من که چنینم تو جان متصلی

مرا ز خود مکن ای جان جدا ، که می میرم


ز چشم هایت اگر ناگزیر دل بکنم

به مهربانی آن چشم ها که می میرم

        *************************************************
 
نفرین به من که پوچیِ دستم بزرگ بود 

                      می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست. 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۸ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

سلام دوستان !

 " حاج عموی " مهربان و عزیز ما 

            مدیریت وب را بر عهده بنده گذاشتند .

            امیدوارم بتوانم امانت دار خوبی باشم.

با سپاس فراوان از حاج عموی عزیزم و با سپاس از شما دوستان محترم

                                                                       "باران"                                 

         ************************************************

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 

                        که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند .
 

********************************************

سه تارم ، راست میگوید ، کمی ناکوک و بد حالم

مخالف میزنم ، زیرا ، مخالف گشته اقبالم !

دلم می خواهد امشب را در آوایش رها باشم

ولی افسوس دلتنگم ، ولی افسوس بی بالم !

اسیر اشک نافرمان ، اسیر بغض حرمانم

گلو را می فشارد دل ، پر از قیلم ، پر از قالم!

نه آهی و نه سودایی ، نه شوری و نه غوغایی

دل آرایی ندارم تا که پرسد حال و احوالم!

به دامان تو افتادم ولی دامن کشی کردی

                خدایا عاشقی کن تا ...بفهمی از چه می نالم !

         ************************************************** 

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه ازخیابانی که نیست !

می نشینی روبرویم خستگی درمیکنی.

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست!

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتراست؟!

بازمیخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست...

شعرمی خوانم برایت وازه هاگل می کنند!

یاس ومریم میگذارم توی گلدانی که نیست...

چشم میدوزم به چشمت می شود آیا کمی

دستهایم رابگیری بین دستانی که نیست...؟!

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو...

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست!

بعد تو این کار هر روز من است

باور این که نباشی کارآسانی که نیست...! 
 

   ****************************************************

 تو هم با من نمی مانی برو بگذار برگردم

 دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم!
 

                                برایت مینویسم آسمان ابریست دلتنگم

                             و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم !

 

اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را

 و سهم چشمهایم را ، سکوتم را ،صدایم را !

 

                            اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم

                             اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم!

 

دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده

کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده!

 

                       همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته

                              خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته!

 

تو هم حرفی بزن چیزی بگو هرچند تکراری

بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری؟

 

                         خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار

                                          بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بردار...

 
      **************************************************

عمری گـذشت و سـاختـه ام بـا نـداشـتن

ای دل...!

چـه خـوب بـود تـو را هـم نـداشتم...!

****************************************************
موزیک این پست "چونی بی من"

با صدای "همایون شجریان" 

                                


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

 گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم


اما دلم برای همان هیچ کس گرفت !! 

********************************************

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم،چون که زل زده ست

خورشید تیــــز چشم تـو با ذره بین به من

ای قبله گـــاه نـــــاز !  نمـــــازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بـــــر سینه ام گذار سرت را کــــه حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشـــان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگیـــن بــــه من

محدوده ی قلمرو من چیـــــن  زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغـــرافیــــای کوچک من بازوان تــــوست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

 

 

***************************************************


بگردم دور تو ، دور نگاهت ، دور باطل ها


مرا دیوانه می خوانند ، امثال تو عاقل ها

پری رویی ، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است

به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...

حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی

بیا یک بار دیگر هم شبیه آن ((اوایل ها))...

و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ..
  

******************************************

و بک الدخیل یا عشق، بک الدخیل یا عشق!

به کفم عصای موسی و تو رود نیل یا عشق!

ز دو دیده جوی خون است به دامنم روانه

برسان مرا از این جوی به سلسبیل یا عشق

تو کرشمه‌ای نمودی که یکی قتیل خواهم

دو هزار نعره برخاست: انا القتیل یا عشق!

همه بندگان مال‌اند و چرندگان قال‌اند

تو بگو چه خواهی دل؟ هم از این قبیل یا عشق؟

کلمات شعر، گنگ ند، زبان رقص خوش‌تر

فعلاتُ فاعلاتُن فعلُن فعیل یا عشق!

نه رهی به کوچه‌باغم که شب است و بی‌چراغم

تو برآی آفتابا! تو بشو دلیل یا عشق!
 

             ***************************************************

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

                    سخت دل بسته این ایل و تبارم ، چه کنم ؟ 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٤ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

و بک الدّخیل یا عشق 

....

از

دلتنگی ات

کجا فرار کنم؟!

*************************************************

"عاشقت باشم می‌میرم

یا عاشقت نباشم؟"

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا

همراهت می‌آیم

تا آخر راه

و هیچ نمی‌پرسم از تو

هرگز.



عاشقم باشی می‌میرم

یا عاشقم نباشی؟

این که عاشقی نیست

این ‌که شاعری نیست

واژه‌ها تهی شده‌اند

بانوی من!

به حساب من نگذار

و نگذار بی تو تباه شوم!

با تو عاشقی کنم

یا زندگی؟



در بوی نارنجی پیرهنت

تاب می‌خورم

بی‌تاب می‌شوم

و دنبال دست‌هات می‌گردم

در جیب‌هام

می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر وا می‌گردم

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم

یا بمیرم؟



نمی‌دانم تا کی دوستم داری

هرجا که باشد

باشد

هرجا تمام شد

اسمش را می‌گذارم

آخر خط من.

باشد؟

بی تو زندگی کنم

یا بگردم؟



همین که باشی

همین که نگاهت ‌کنم

مست می‌شوم

خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.

با تو بمیرم

یا بخندم؟

امشب اسبت را می‌دزدم

رام می‌شوم آرام

مبهوت عاشقی کردنت .

 

 



با تو

اول کجاست؟

با تو

آخر کجاست؟

از نداشتنت می‌ترسم

از دلتنگیت

از تباهی خودم

همه‌اش می‌ترسم

وقتی نیستی تباه شوم.

بی تو

اول و آخر کجاست؟

 

 



واژه ها را نفرین میکنم

و آه می کشم

در آیینه ی مه آلود

پر از تو میشوم

بی چتر.

من

بی تو

یعنی چی؟

غمگین که باشی

فرو می‌ریزم

مثل اشک.

نه مثل دیوار شهر

که هر کس چیزی بر آن

به یادگار نوشته است.



تو بیش‌تر

منی

یا من

تو؟


در آغوشت

ورد می‌خوانم زیر لب

و خدا را صدا می‌زنم.

آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:

جان دلم!  

********************************************* 

برای زمین گیر کردن من

نخندیدنت کافی بود...
  

***************************************************

چقدر دست تو با دست من محبت کرد

و انحنای لبت بــوسه را رعایت کـــــــرد

من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم

و هر کـــه از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !

کــــــه تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است

و آیـه آیـه تـــو را می شود تلاوت کـــرد:

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو

تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !

وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنــانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند

و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کــرد :

 منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !

و نیت غـــــــــــزلی در چهار رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !

و مُهر را به سجودی هــزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

که آتشم به تمام جهان سرایت کـرد –

- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که

فرشتگان تو را نیز غـــــــــــــرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

و اَشهَدُ کـــــــــه لبانم به جــــام عادت کرد !

سلام بر تــو کــه بــاران به زیر چتر تو بود

سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

...
غــزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

وَ تــــــو بلند شدی تــا انار بشکوفد

دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غــــزل به روی لبت شادمانه می رقصید

و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد!

 
 
*********************************************************
 
از قول من به حضرت حافظ بگو صبا ،

                                پس کی تمام می شود این انتظار من ؟
 
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

دَمِ رفتن، نفسی تنگ در آغوشم گیر

    چادر گل گلی ات را کفنم کن، مُردم...

*********************************************************

آیه ی عشق است با خط معلّا چشم تو

کرده سِر الله را در بــــوق ِکرنـا چشم تو

تا پرندِ پلکهــــات از خــواب دامن می کشند

شیخ می گوید : سلامٌ هِیَّ حتّی چشم تو

پشتِ   پلکِ   آهوان   و   زیـــر  ابــــروهای  تو

-گرچه نام هر دوشان چشم است- اما چشم تو ....

هم برای رستگاری روشنِ چشمت بس است

هم برای کافـــری کافی ست ما را چشـــم تو

تیر و تارا ، اشکبارا ، چشمه سارا -چشم من-

غم گُسارا ، عاشِقـــا ، قدیسه وارا -چشم تو-

نیست از این منتی سنگین و طاقت سوز تر :

"دیدن آیــــاتِ قـــــرآنِ خـــــدا با چشــــم تو"

هیچکس مانندِ من مردِ چنین جنگی نبود

لا فَتی اِلا خودم لا سَیف اِلا چشـــم تو ...

 

******************************************

از هم بپاشانم به آسانی ! مهم نیست

این ها برای هیچ طوفانی مهم نیست!

آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است

دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست !

با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت

بعد از تو غم های فراوانی مهم نیست !

یک مُرده درد زخم را حس می کند؟ نه!

دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست...

دار و ندارم سوخت در این آتش اما

هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست!

هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد،

دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست !

حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد

این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست .

********************************************

سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟

 من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

 هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی !

 مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

 «تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

         ************************************************************

هله نومید نباشی که تو را یار براند

                    گرت امروز براند نه که فردات بخواند

 

 در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا 
 
                         
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

 

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها 

                           
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند...

 

 

 

             *********************************************
  آخـر قرار زلف تو با ما چنین نبود

                                        ای مایه قرار دل بی قرار من 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

 به نسیمی همه راه به هم می‌ریزد


                       کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟!


 ******************************************
 

نفسم گرفت!!

نفسم گرفت ازاین شهر،در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن !

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون

به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن !

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن...

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن !

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو،اینجا

تو ز خویشتن برون آ ، سپه تتار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن !

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنّمی...

به ترنّمی دژ وحشت این دیار بشکن .

   ******************************************


یک روز دو دلباخته بودیم من و تو !

                                 اکنون تو ز من دل‌زده‌ای ، من ز تو دلتنگ !
 

****************************************

موزیک این پست ؛

" در حصار شب" با صدای "همایون شجریان "

 
 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

        عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

                                      چه سخن ها که خدا با من تنها دارد!

      ************************************

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من 

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من



     *****************************************
انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

                                   یکباره به روی همه در بستی و رفتی

 

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود

 

                                 اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

 

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من

 

                                 پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

 

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد

 

                                 در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی

 

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من ! آه!

 

                                 این آینه را آه که نشکستی و رفتی...

     *******************************************

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

                           و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست.


   *****************************************
موزیک این پست؛

"هوای گریه"باصدای "همایون شجریان" 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

     

به یاد اولین بیت از کتاب خواجه افتادم

شروع عشق شیرین است،بعدش دردسر دارد!


       *************************************************

دل سپرده ام من به روی تو ...

دل سپرده ام من به روی تو 

در دل من است آرزوی تو

وقـت آیـنه بـاشدم اگر ،

مینشاندم رو به روی تو

    جان جان جان از همه جهان

   میکشد دلم پر به سوی تو


دل به دل ز تو تا تو آمدم

قبله گاه من خاک کوی تو

دل به دل ز تو تا تو آمدم

قبله گاه من خاک کوی تو

من که عاشقم مست و سرخوشم

جرعه میکشم از سبوی تو

گنج آرزو در دل منی 

گنج آرزو در دل منی 

در دلم کنم جست و جوی تو 

در دلم کنم جست و جوی تو 

جان جان جان از همه جهان

میکشد دلم پر به سوی تو

                           *************************************************

     کاش دست دوستی هرگــز نمی دادی به من

   « آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است. 


                ********************************************************

                                                           موزیک این پست؛
  
                                            "دل به دل" باصدای"همایون شجریان" 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤ | ٥:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن، آدم ست و اشتباه..

*********************************************

ای همدم روزگار، چونی بی من؟
ای مونس غمگسار ،چونی بی من؟
من با رخ چون خزان، زردم بی‌ تو !
تو با رخ چون بهار،چونی بی من؟

ای زندگی تن و توانم، همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی، از آنی همه من
من نیست شدم در تو ،از آنم همه تو

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
باز آمد و رخت خوبش بنهاد و برفت
گفتم:به تکلف دو سه روزی بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت..

ای در دل من میل و تمنا همه تو !
وندر سر من مایه سودا همه تو !
هرچند به روزگار در مینگرم
هر چند به روزگار در مینگرم

امروز همه تویی ،
امروز همه تویی و
فــردا همه تـو

ای همدم روزگار چونی بی من؟
ای مونس غمگسار چونی بی من؟
من با رخ چون خزان، زردم بی‌ تو
تو با رخ چون بهار،چونی بی من!
….

************************************************

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم!!


**************************************************

موزیک این  پست؛

"چونی بی من"با صدای"همایون شجریان" 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

عشق را پرسیدم،تنهایی هنوز؟

                سر به زیر انداخت،یعنی؛

                                      باز رفت... 
 

                            ******************************************

من هستم و بدون تو با گریه ها هنوز

فکر تو تا همیشه ی دنیا و تا هنوز 

راحت بگو  بهانه ی دیگر نمانده است 

راحت بگو که دوست نداری مرا هنوز

می بینمت ولی تو نگاهم نمی کنی

زجرآور است گفتن این ماجرا هنوز

با این که هیچ راه به جایی نمی برد

می خواهمت تو را همه شب از خدا هنوز

من همچنان به فکر تو هستم بگو که تو

حسّت به من عوض شده آیا؟ و یا هنوز...

                            ******************************************

وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود
بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود

زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک
انگار پای عقربه زنجیر می شود

اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد
گویی کویر دیده و تبخیر می شود

در لابه لای لرزش حیران سایه ها
بد جور رنج فاصله تفسیر می شود

در گیرو دار کشمکش آب و نان شب
ابراز عشق باعث تحقیر می شود

من اشک می شوم و تو هم آه می شوی
با اشک و آه خانه نفس گیر می شود

ای بی خبر از این شب پر التهاب من
وقتی که مرگ یک شبه تقدیر می شود

من می روم و زیر لحد خاک می خورم
بی شک برای بوسه کمی دیر می شود....

 

         **************************************** 

نمی شود که مرا د رخودم رها بکنی

و بعد،با همه بنشینی ادعا بکنی

که عاشق منی و حاضری به خاطر من

هزار بار صمیمانه جان فدا بکنی

از آن طرف،ته قلبت،اگر که دست دهد

بنای عشق رقیب مرا به پا بکنی

شکست پشت من، از بار بی وفایی تو

نخواستی با من عاشقانه تا بکنی

من از قبیله دردم چگونه می خواهی!

که حق عشق اصیل مرا ،ادا بکنی؟

دوباره فرصت جبران گرفته ای از من

که بلکه این گره را عاشقانه وا بکنی

قبول! قلب مرا بازهم نشانه بگیر

اگر خطا بکنی،وای اگر خطا بکنی

 

***************************************

بی هیچ سوالی و جوابی،بغلم کن!

خسته تر از آنم که بگویم،به چه علت...

  

***************************************

موزیک این پست؛

"زن دیوانه "کاری ازگروه"چارتار"

  


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٩ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

                   روزی رسدکه چشم "تو" با حسرت

            لغزد بر این ترانه درد آلـود

            جوئی مرا درون سخن هایم

        گوئی به خود که عشق من فقط  "او"بود

                *************************************

                    بـنام خدا

                                           ************

        من و تو دور شدیم،انقدر،چرا از هم؟! 

        من و تو دور شدیم،انقدر،چرا از هم؟!   

       غریبه باهم، دشمن به هم جدا از هم 

        اگربه هم نرسیدیم بی خیال شدیم

         ولی جداکه نکردیم، راه را ازهم

        که برنگردی و دیگر نگاه هم نکنی!

       بپاشی اول بازی، زمینه را ازهم

       تمام اینهمه ،مثل کلاف سردرگم

      ولی به سادگی قهر بچه ها ازهم!

    تو هم شکسته ای ومثل من پر از زخمی

  چه شده من وتو،به هم خورده ایم یا از هم؟

       اگرقبول نداری نگاه کن به عقب

       جداشده جائی ردپای ما از هم..

       چه درمیانه ی این راه اتفاق افتاد

        فرارکرد خطوط دو ردّ پا از هم

    چقدر فاصله داریم،ما دو تا از هم!!

     چقدرفاصله داریم،ما دو تا از هم

         ************************************************

      با خود گناه نیست،اگر گفتگو کنم

         پرواز را برای خودم آرزو کنم!

     گاهی دم غروب دلم تنگ می شود

      لک میزند که با تو کمی گفتگو کنم...

         ***************************************       موزیک این پست؛

"اهل جنون" باصدای"علی رضا قربانی"

 ********************* 

 بـدرود 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٢/٤ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

«من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را..»

                           ***************************************************

بعد آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا او مرده در من کاینچنین

خسته وخاموش وباطل گشته ام

 

هردم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر به چشمت چیستم؟

لیک در آئینه می بینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو بناز

پای می کوبم ولی برگور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نورخویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر،روز

بی گمان درقعرگوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را، ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم...امانمی پرسم ز خویش

ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصودچیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست!

 

او چو در من مُرد ناگه هرچه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب،با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا دربر گرفت

 

آه... آری این منم...اما چه سود!!

اوکه درمن بود دیگر،نیست...نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود،آخر کیست...کیست؟

  ********************************************************************

          باران عزیز            

این پست را تقدیم میکنم به تو که

درتمام طول درمانم و بهنگام بستری بودنم 

دست از من برنداشتی و

 هـرگز هم خسته نشدی ...

     ************************** 

«لباس سرمه ای ای کعبه نگاه مپوش

بمرگ من که دگر جامه سیاه مپوش»

 

" ای لب خوش دهنت خوش قدو بالای تو خوش

تا دل ناخوش من هم به تمنای توخوش "

 

«پای امیدما همه جا می خورد به سنگ

سری است درمجادله سنگ وپای سنگ»

 

" امروز هم گذشت به هرتلخی که بود

درانتظار محنت فردا نشسته ایم "

 

« زبس که خاطرم آزرده ست ازخویشان

بران رسیده که ازخویش هم شوم بیزار»

 

«چنان غبار مرا روزگار،داد به باد

که بر زمین نشیند هزار سال دگر»

 

" گفتی شتاب رفتن من ازبرای توست

آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر میگریزی و گویا که غافلی

آرام سایه ای همه جا در قفای توست

خوش می روی به خشم و بما رو نمی کنی

این دیده از قفا به امید وفای توست "

 

«دوش گیسوی ترا ریخته دیدم بردوش

خاطر آشفته ام امشب زپریشانی دوش

عجب از رشته عقلی که نپیچد درپای

زان سیه سلسله گیسو که تو داری بر دوش»

......................................................................................

موزیک این پست؛

"باران توئی" کاری از گروه"چارتار"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

گفت:تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟

بغض کردم،خود خوری کردم،نگفتم؛

             بارها

**************************

سلام دوستان!عیدتان مبارک،سال خوبی پیش روداشته باشید،باموفقیت وسر بلندی و عنایت

       حضرت دوست

       که هرچه داریم

         ازاوست

من برگشتم،روزگارسختی بود سختترازهمیشه اما جای گله ای نیست

اگرهم باشه دیگر حوصله ای نیست

     خودکرده راتدبیر نیست
**************************

برخودم واجب میدونم ازهمه دوستانم تشکرکنم بخاطرهمه آنچه که من شایسته اش نبودم اما شماکردید ...مهربانی...واینکه من وتنها نگذاشتید.اگرنبود اینهمه مهر ،باورکنید تحمل یک روز آنجا دردناک ترین اتفاق روزگاربود...اما با مهرتان میشود به هرسختی فائق آمد؛شاید هیچ وقت باورنمی کردم بشود درفضای مجازی چنین دوستانی داشت.خواستم از احدی ازدوستان که لحظه ای من وبطوراختصاصی تنها نگذاشت ذکری بکنم نه او راضی شد نه من میتوانم محبت دیگران را کم رنگ جلوه بدم خودتان قضاوت می کنید.... و اما کامنت های خصوصی زیادی دارم که قادربه پاسخ نیستم هم واقعا بیمارم وهم کلماتو برای اینهمه محبت پیدا نمیکنم پس برمن ببخشید این کوتاهی را به همین مقدار بسنده میکنم.......

        دوستتان دارم

...............................................

ای یوسف خوش نام ما ، خوش می روی بربام ما

ای درشکسته جام ما ،ای بردریده دام ما

ای نور ما، ای سورِ ما، ای دولت منصورما

جوشی بِنه درشور ما، تا ،مِی شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ، ای قبله و معبود ما 

آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما

ای یار ما، عیّار ما ،دام دل خمار ما

پا وا مکش از کار ما ،بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل ،جان می دهم، چه جای دل

وز آتش سودای دل، ای وای دل ،ای وای ما

..................................................................

وقتی گریبان عدم

بادست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی وعاقلی!

................................................................

چنان به موی تو آشفته ام،به بوی تو مست

که نیستم،خبر از، هرچه در دو عالم هست ! 

 .........................................................................................................................

         تا دیر زمانی دیگر

              بدرود 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

شاید بپرسی چراحالا تولدتو تبریک میگم چون روزجمعه تو بدنیا اومدی یعنی یکم اسفند...

              اما پاسخ؛

من فردا(یعنی روزسه شنبه 28 بهمن) باید برم بیمارستان اعصاب وروان، به احتمال قریب به یقین چند روزباید بستری بشم پس مجال تبریک گفتن وپیدا نمی کنم بموقع........
*********************************** 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز 

               تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

          روز میلاد ....روز تو

 

**********************************    غنچه ای بازشد و اوّل اسفند رسید

    موسم نقل وگل و شهد و شکرخند رسید

     حافظ امروز غزل هدیه به مادر می داد

      گفت:برخیز که بانوی سمرقند رسید

           " تولدت مبارک "

...............................................

یک شب، دلی ،به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت...... 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

امّا مرا ،به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من درسکوت و بغض و شکایت، ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا ازخیال گنگ رهائی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت

شاید! به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت 

تا از حصارحسرت رفتن، گذر کنم

رنجی به قدرکوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر، آن بیگانه نیستم

ازخود، چه عاشقانه برونم کشید و رفت

.....................................................................................

          وقتی تونیستی

نه هست های ما ،چونان که بایدند...

              نه بایدها !

مثل همیشه آخر حرفم...و حرف آخرم را

            با بغض می خورم

عمری است لبخند های لاغر خود را ،در دل

       ذخیره می کنم، باشد، برای روز

                   مبادا

                    امّا

درصفحه های تقویم روزی به نام روز 

                مبادا

                 نیست

آن روزهرچه باشد...روزی شبیه دیروز  

             روزی شبیه امروز یا فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

            اما کسی چه می داند؟

             شاید امروز نیز، روز مبادا باشد

                     وقتی تو نیستی؛

نه هست های ما ،چونان که بایدند...

                نه بایدها

             هر روز ، بی تو ؛

                     روز مبادا است

                


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

ادم زمینی ترشدوعالم به ادم 

          سجده کرد

من بودم وچشمان تو

نه اتشی ونه گلی

چیزی نمی دانم ازاین

     دیوانگی وعاقلی

....................................................................

خسته تراز صدای من گریه بی صدای تو

حیف که مانده پیش من خاطره ات بجای تو

رفتی واشنای توبی تو غریب ماند وبس

قلب شکسته اش ولی پاک ونجیب ماندوبس

طعنه به ماجرا بزن اسم مراصدابزن

قلب مراستاره کن دل به ستاره ها بزن

تکیه به شانه ام بده دل به ترانه ام بده

راوی اوارگی ام راه به خانه ام بده

یکسره فتح می شوم باتو اگر خطرکنم

سایه ی عشق می شوم باتواگرسفر کنم

شب شکن صداینه باشب من چه می کنی

این همه نورداری وصحبت سایه می کنی

وقت غروب ارزو بهت مرانظاره کن

باتو طلوع می کنم ولوله ای دوباره کن

باتو چه فرق می کند زنده ومرده بودنم

کاش خجل نباشم اززخم نخورده بودنم

..........................................................................

ممکن اما نیست مجنون بو دوازلیلا گذشت

یازخیر عشق.... یاباید ازدنیا گذشت

....................................................................

           سپاسگزارم 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

درعشق هم اتش بزن وقتی حجابت می شود

گاهی دعا هم بی دعا بهتر اجابت می شود

.......................................................................

گرچه گاهی حال من مانندگیسوهای توست

چشمه ی ارامشم پائین ابروهای توست

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پاکردی ببین دعواسر موهای توست

کاردنیا رابنازم که پرازوارونگی است

یک پلنگ مدعی دردام اهوهای توست

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت رااگر

لشکری اماده پشت برج وباروهای توست

شهررا داردبه هم می ریزد امشب جمع کن

سینه چاکی راکه مست اززخم چاقوهای توست

کوک کن بردار سازت را برقصان وبرقص

زندگی اهنگ زیبای النگوهای توست

...................................................................

انچه کردی بادلم چنگیز باایران نکرد

مثل چشمت کشورم رالشکری ویران نکرد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

               داغش بدجور بدلم 

                     مانده

        چنان ملخک  گرسنه ای که برهزاران

         مزرعه برهوت گشته وداغ هزاران هزار

         خوشه گندم به دلش نشسته      

        

...................................................................

روزگاری قهربودی روزگاری اشتی

ماجرای عشق مارا ساده می انگاشتی

وقت برگشتن اگرراحت نمی بخشیدمت

این قدر ها هم مرااحمق نمی پنداشتی

من زمین کوچکی بودم که ازترس کلاغ

جای گندم دورتادورم مترسک کاشتی

گفته بودم ساعت دوری عذابم می دهد

مشتی ازشن های ساحل باخودت برداشتی

نامه دادی جان من هستی وفهمیدم

چراازبه لب اوردنم احساس خوبی داشتی

تاکه خودرا نردبان سازم برای دیدنت

استخوانهای مرا پهلوی هم انباشتی

ماه پنهان شد.... نمایان شد

داشتم ازیاد می بردم ترا...نگذاشتی

.................................................................

کاش خدا وقتی ادمهارا افرید

جفت هرکس راباهاش می افرید

تااین همه ادمای لنگه به لنگه

زیراین سقف ها به اجبار خودشون رو

          جفت نشون نمی دادند



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٥ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()

وانانکه خیره درمن می نگریستنند

خبررا کمی پیش ازمن شنیده بودند

وحال باجستن جای خالی او

            نگاهشان

داشت صورتم راشخم می زد

                اومرده بود

       وداشتنند قبرش را

      توی صورت من می کندند

بگذار بمیرددل من مسئله ای

 

 نیست

  .............................................................................................

ازتو پنهان می کنم رنگ صدایم را هنوز

پیش چشمت می کنم گم دست وپایم راهنوز

غربتم راباتوقسمت می کنم ازراه دور

می پذیری دست های بینوایم راهنوز؟

بشنواواز مراازسایه ها وسنگ ها

مردم امانیست پایان ماجرایم راهنوز

چیست ایاجرم انسان جزبه دنیا امدن؟

انکه می ارد نمی بخشد خطایم راهنوز؟

درزمین جائی ندارم ارزویم مردن است

اسمان نشنیده می گیرد دعایم راهنوز

................................................................................................

همه عاشق بودند تا وقتی

باغبان داس رانمی شناخت

...............................................................................................

باران که ببارد کاری ازچترها

         ساخته نیست

 من اتفاقی هستم 

          که افتاده ام



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حاج عمو | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.